ارسطو
ارسطو به حیات بعد از مرگ یا جاودانگی روح معتقد نبود. او «روح» را به مثابه بخشی از جسم که به آن حیات می بخشد، در نظر می گرفت. روح آن چیزی است که صورت جسمانی را به موجودی زنده از نوع خاص آن تبدیل می کند. برای مثال، یک سگ روحی سگی دارد و یک انسان روحی انسانی. در نزد ارسطو درباره چگونگی تعامل روح و جسم مشکلی وجود ندارد. روح و جسم تفکیک ناپذیرند. روح مهارتها، شاخصه ها یا خلق و خوی شخص را تکامل می بخشد، اما نمی تواند بعد از مرگ بقا یابد. جسم و روح یکپارچه اند و هنگامیکه جسم نابود می شود حیات روح نیز خاتمه می یابد. این عبارات به نظر ماده باورانه می آید اما ارسطو قائل به تمایز میان جسم و روح بود. انسانها دارای روح یا نفسی هستند که مستعد حیاتی عقلانی است. تنها انسان ها قادر به انعکاس احساسات و هیجانات هستند و مفاهیم کلی را درک می کنند، (مفهوم خیر در مقابل یک امر نیک) به همین شیوه، ما به درک حقایق ازلی نائل می آییم.

در نزد یونانیان باستان روان۷، هیجانات و احساسات ما در سویه جسمانی دوگانگی نفس و بدن قرار داشت. هنگامیکه شخصی گرسنه باشد، بدن علائم گرسنگی را احساس می کند، اما ذهن بر مفهوم کلی گرسنگی تمرکز می کند نه بر علائم آن. در نظر یونانیان، فعالیت ذهنی (شعور۸ ، که ذهن متفکر است) متفاوت از بدن و هیجانات آن بود. بسیاری از یونانیان بر این باور بودند که این جنبه از روح پس از مرگ بقا می یابد. بسیاری از فلاسفه اینگونه بحث می کنند که علم جدید پیوندهای بین مغز و بدن را نشان داده است، بنابراین چگونه ذهن می تواند بصورت مستقل باقی باشد؟ آنها هر نظریه ای در مورد بقای روح پس از مرگ  پیکر جسمانی را مردود می شمارند.
تناسخ
اگر بقای هویت شخصی پس از مرگ وابسته به رستاخیز بدن است، بنابراین تناسخ باید به عنوان ابزاری که به موجب آن یک فرد پس از مرگ  بقا می  یابد، مردود شود. تناسخ شامل استقرار روح یک فرد در یک کالبد جدید است که می تواند کاملاً متفاوت از کالبد حیات پیشین باشد. در هر تناسخ این «روح» حیاتی متفاوت در بدنی متفاوت را تجربه می کند. اگر بقای هویت شخصی بعد از مرگ وابسته به ذهنیات است، بنابراین تناسخ را  باید مردود دانست چراکه با وجود کثرت مسائل، ذهنیات حیات های گذشته یا وجود ندارند یا عمیقاً در ناخودآگاه مدفون شده اند.

بوداییان وجود ارواح را انکار می کنند. بودائیان معتقدند که ارتباطی درونی میان هر زندگانی که توسط یک شخص سپری شده، وجود دارد. هر حیاتی با حیات پیشین از طریق قانون کرمه پیوندی درونی می یابد. این «من» مذبور غیر از آن شخصی است که زندگی جاری خویش را دارد اما این «من» وحدت بین تمام زندگی های سپری شده است. پیوندهای علّی بین حیات های مختلف وجود دارد و از طریق این پیوند است که هر حیات بخشی از همان شخص محسوب می شود.