قرآن و عصمت

قرآن و عصمت

كسانيكه خدا و رسول خدا را اطاعت كنند، آنها با زمره افراديكه خدا به آنها نعمت داده از پيمبران و صديقين و شهدا و صالحين بوده، و آنان بسيار رفقاى خوبى براى اينان خواهند.

دوم گفتار خداي تعالى:
«اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالين‏»
خداوندا ما را براه راست راهنمائى نما، راه آن كسانيكه به آنها نعمت دادى نه راه آنان كه بر آنها غضب نمودى، و گمراه شدند.

از آيه اول استفاده مى‏شود كه خدا به انبياء و شهداء و صديقين و صالحين نعمت داده است، و از آيه دوم استفاده مى‏شود كه كسانى را كه خدا به آنها نعمت داده است ضال و گمراه نخواهند بود.


بنابراين انبياء و شهداء و صديقين و صالحين گمراه نخواهند بود، و چون هر معصيت و گناهى ضلال است لذا از آنها گناه و معصيت‏ سر نمى‏زند.
يعنى شان و مقام آنها طورى است كه داراى ملكه حافظه از معصيت و گناهند و اين معنى عصمت از گناه است، و نيز چون اشتباه در تلقى احكام و وحى الهى و در معارف كليه الهيه، و در تشخيص امور جزئيه و اشتباه در تبليغ نيز ضلال است، لذا آنها در هيچ مرحله از اين مراحل دچار خبط و اشتباه نمى‏گردند، و روى اين بيان عصمت آنها نيز، در دو مرحله تلقى وحى و معارف الهيه و مرحله تبليغ و ترويج‏ خواهد بود .

 

امامت ونص

امامت ونص

شيعه معتقد است كه قدرت امام معصوم عليه السلام منبعث از خداست، امام را امت انتخاب نمى‏كند، بلكه امامت او مثل نبوت پيامبران، به نص الهى است.

وصيت و نص رسول خدا

 على عليه السلام خلافت را حق مسلم و قطعى خود مى‏دانست و در نهج البلاغه بر مدعاى خود از طرق گوناگون استدلال كرده است.
آن حضرت در موارد زيادى از حق خويش سخن گفته است كه جز با مساله‏ى تنصيص و مشخص شدن حق خلافت‏براى او به وسيله پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم قابل توجيه نيست. در نهج البلاغه صريحا درباره‏ى اهل بيت مى‏فرمايد:

«...ولهم خصائص حق الولاية وفيهم الوصية والوراثة، الان اذ رجع الحق الى اهله ونقل الى منتقله!» . (1) يعنى ويژگى‏هاى ولايت و حكومت از آن آنهاست و وصيت پيامبر و وراثت او در ميان آنان، هم اكنون حق به اهلش برگشته و دوباره به جايى كه از آنجا منتقل شده بود، باز گرديده است.
و همچنين در سرتاسر نهج البلاغه، گلايه امام از مردم براى اين است كه چرا او را از حق مسلم و قطعى‏اش محروم كردند بديهى است كه تنها با نص و تعيين قبلى از طريق رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است كه مى‏توان از حق مسلم و قطعى دم زد؛ زيرا اگر انتخاب امام، حق امت‏بود معنى نداشت على عليه السلام تنها به خاطر شايستگى‏اش به امامت، قبل از انتخاب مردم حكومت را حق مسلم خود بداند و با كسى كه على‏الظاهر مدعى خلافت از طريق مردم بود، به مبارزه برخيزد؛ زيرا صلاحيت و شايستگى حق بالقوه، ايجاد مى‏كند نه حق بالفعل و در صورت حق بالقوه، سخن از ربوده شدن حق مسلم و قطعى صحيح نيست. اكنون به ذكر مواردى مى‏پردازيم كه امام على عليه السلام خلافت را حق مسلم خود مى‏داند:

1. على عليه السلام براى اثبات حقانيت‏خود نوعا به ادله و نصوصى كه درباره او وارد شده است، استناد مى‏كند:
ابوالطفيل ليثى يكى از اصحاب پيامبر مى‏گويد: روزى على عليه السلام مردم را در ميدان وسيعى جمع كرد ، سپس به آنها فرمود: شما را به خدا سوگند مى‏دهم، هر كس از شما روز غدير خم و هر چه از رسول خدا شنيده، بگويد. سى نفر از مردم بلند شدند و شهادت دادند. ابونعيم مى‏گويد:
 گروه كثيرى از مردم برخاستند وبه اين جمله شهادت دادند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هنگامى كه دست على عليه السلام را گرفته بود، به مردم مى‏فرمود: «اتعلمون انى اولى بالمؤمنين من انفسهم؟ قالوا:
 نعم يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: آيا شما مى‏دانيد كه من نسبت‏به مؤمنان از خود آنها اولى‏تر هستم، مردم گفتند: آرى پيامبر خدا فرمود: «من كنت مولاه، فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه‏» : هر كس من مولاى او هستم على عليه السلام هم مولاى او است‏بار خدايا دوست‏بدار، دوستان او را و دشمن بدار دشمنان او را.
ابوالطفيل مى‏گويد: من اين اجتماع را ترك گفتم ولى شبهه‏اى در دلم ايجاد شد. در راه با زيد بن ارقم ملاقات كردم و جريان را براى او بازگو كردم و سپس پرسيدم: چرا انكار مى‏كنى؟ من نيز همين مطلب را از رسول خدا شنيدم. (2)

2. هنگامى كه امام از طغيان عايشه و طلحه و زبير آگاه شد و تصميم به سركوبى آنها گرفت ضمن هشدار به رهبران مذهبى فرمود:
«...فوالله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثرا على‏منذ قبض الله نبيه صلى الله عليه و آله و سلم حتى يوم الناس هذا» . (3) «به خدا سوگند از روزى كه خدا جان پيامبرش را گرفت تا امروز همواره حق مسلم من از من سلب شده است‏» .

3. اميرمؤمنان على عليه السلام مى‏گويد: روز شورا شخصى در حضور جمعى به من گفت: پسر ابوطالب! تو بر امر خلافت‏حريصى، من در پاسخ گفتم:
«بل انتم والله احرص وابعد وانا اخص واقرب وانما طلبت‏حقا لى وانتم تحولون بينى و بينه و تضربون وجهى دونه فلما قرعته بالحجة فى الملاء الحاضرين هب كانه بهت لا يدرى ما يجيبنى‏» . (4)
«به خدا سوگند بلكه شما با اين‏كه ازپيامبر دورتريد از من حريصتريد. من حق خود را طلب كردم شما مى‏خواهيد ميان من و حق خاص من مانع شويد و مرا از آن منصرف سازيد. آيا آن‏كه حق خويش را مى‏خواهد حريصتر است‏يا آن‏كه به حق ديگران چشم دوخته است؟ همين كه در جمع حاضران اقامه دليل نمودم به خود آمد و نمى‏دانست در پاسخ من چه بگويد» .
ابن ابى الحديد مى‏گويد: اعتراض كننده سعد وقاص و آن هم بعد از قتل عمر در روز شورا بود و سپس مى‏گويد: ولى اماميه معتقدند كه اعتراض كننده ابوعبيده جراح و آن هم در روز سقيفه بود» . (5)

4. در دنباله همان جمله‏ها آمده است:
«اللهم انى استعديك على قريش ومن اعانهم، فانهم قطعوا رحمى وصغروا عظيم منزلتى واجتمعوا على منازعتى امرا هولى، ثم قالوا: الا ان في الحق ان تاخذه وفى الحق ان تتركه‏» .
«بار خدايا! من در برابر قريش و كسانى كه به كمك آنان برخاسته‏اند از تو استعانت مى‏جويم و شكايت را پيش تو مى‏آورم آنها پيوند خويشاوندى مرا قطع كرده‏اند و مقام و منزلت عظيم مرا كوچك شمردند و در غصب حق، و مبارزه‏ى با من هماهنگ شدند (به اين هم اكتفا نكردند) بلكه گفتند:
«بعضى از حقوق را بايد گرفت و پاره‏اى را بايد رها كرد» (و اين از حقوقى است كه بايد رها سازى) .
ابن ابى الحديد مى‏گويد: اين گونه جملات از امام به طور تواتر نقل شده از جمله فرموده است:

1. ما زلت مظلوما منذ قبض الله رسوله....

2. و نيز فرموده: «اللهم اخز قريشا فانها منعتنى حقى وغصبتنى امرى‏» .
پروردگارا! قريش را رسوا ساز كه مرا از حقم ممنوع ساختند وخلافتم را غصب نمودند.

3. و هنگامى كه شنيد كسى داد مى‏زد «انا مظلوم‏» من ستمديده‏ام به او فرمود: «هلم فلنصرخ معا فانى ما زلت مظلوما» بيا با هم فرياد بزنيم كه من همواره مظلوم بوده‏ام!
امام با اين كار، هم ناراحتى او را تسكين داد و هم مظلوميت‏خويش را اعلام فرمود.

4. و فرمود: «وانه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى‏» ابوبكر خوب مى‏دانست وجود من نسبت‏به خلافت همچون محور وسط سنگ آسياست.
و نيز از آن حضرت رسيده است:
 «ما زلت مستاثرا على، مدفوعا عما استحقه واستوجبه‏» : من هميشه تحت فشار حكومت استبداد بوده‏ام و از آنچه حقم بود و سزاوار آن بودم ممنوع گشتم. (6) ابن ابى الحديد پس از نقل كلمات فوق، به دست و پا افتاده و مى‏گويد:
«معتزلى‏ها اين سخنان را دليل بر افضليت و سزاوارتر بودن امام به خلافت مى‏گيرند نه اين‏كه نص صريحى بر خلافت‏بوده و امام با اين كلمات اشاره به آن فرموده باشد.
اما اماميه و زيديه به آنها استدلال مى‏كنند و به گمان قوى همين معنى از الفاظ مراد باشد ولى اگر اين حرف را بپذيريم بايد عده‏اى از مهاجر و انصار را تكفير و تفسيق كنيم، لذا بايد گفت اين جملات جزو متشابهات است كه بايد ظاهر آنها را ناديده گرفت وآنها را به معنايى حمل نمود كه لطمه‏اى به صحابه نزند! !
اما واقعيت اين است كه چون ابن ابى الحديد سنى مذهب مى‏باشد لذا مجبور است چنين توجيهى نامربوط براى سخنان امام بكند در صورتى كه جملات بالا صراحت دارد در اين‏كه امام صريحا به مسئله خلافت پرداخته و آن را حق‏مسلم خويش مى‏داند كه غصب شده است.
چه لزومى دارد ما سخنان امام را از معنى حقيقى‏اش منصرف كنيم با توجه به اين كه ابن ابى الحديد نيز گفته گمان قوى همان معنى ظاهرى الفاظ است‏به علاوه اين جملات هيچ‏گونه ابهامى ندارد تا آنها را از متشابهات بدانيم!

وانگهى صحابه كه معصوم از خطا و اشتباه نبودند تا با تكيه بر عصمت آنها مجبور باشيم آنان را بى‏گناه قلمداد كنيم. (7) استاد شهيد مطهرى، بعد از نقل مطالب فوق از ابن ابى الحديد مى‏گويد:

ابن ابى الحديد خود طرفدار افضليت و اصلحيت على عليه السلام است جمله‏هاى نهج البلاغه تا آنجا كه مفهوم احقيت مولى را مى‏رساند از نظر ابن ابى الحديد نيازى به توجيه ندارد ولى جمله‏هاى بالا از آن جهت از نظر او نياز به توجيه دارد كه تصريح شده است كه خلافت‏حق خاص على عليه السلام بوده است و اين جز با منصوصيت و اين‏كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از جانب خدا تكليف را تعيين و حق را مشخص كرده باشد، متصور نيست. (8)

5. مردى از بنى اسد از اصحاب على عليه السلام از آن حضرت پرسيد:
«كيف دفعكم قومكم عن هذا المقام و انتم احق به‏» ، چه طور شد كه قوم شما، شما را از اين مقامى كه سزاوارتر بوديد بركنار نمودند؟ امام در پاسخ فرمود:
 «اما الاستبداد علينا بهذا المقام و نحن الاعلون نسبا و الاشددن برسول الله نوطا فانها كانت آثرة شحت عليها نفوس قوم و نحت عنهانفوس آخرين‏» . (9) رهبرى امت از آن ما بود و پيوند ما با پيامبر از ديگران استوارتر بود اما گروهى بر آن مقام بخل ورزيدند وگروهى ديگر (خود ما) با سخاوت از آن صرف‏نظر كردند و داور ميان ما و آنها خداوند است و بازگشت همه به سوى اوست...» .

ابن ابى الحديد مى‏گويد از استادم: ابوجعفر يحيى بن محمد علوى نقيب بصره كه مردى منصف بود و عقل وافرى داشت، پرسيدم منظور سؤال كننده از افرادى كه امام عليه السلام را از حقش بر كنار ساختند، كيانند؟ آيا منظور روز «سقيفه‏» است‏يا روز «شورا» ؟ گفت: «سقيفه‏» گفتم: من به خود اجازه نمى‏دهم بگويم اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مخالفت پيامبر را نمودند و نص خلافت را كنار گذاشتند، در پاسخم گفت: من هم به خود اجازه نمى‏دهم به پيامبر اين نسبت را بدهم كه در امر خلافت و امامت پس از خود اهمال و سستى ورزيده و مردم را بى‏سرپرست گذارده باشد، او كه براى مسافرتى در بيرون مدينه، كسى را به جاى خود برمى‏گزيد، چگونه براى پس از مرگش كسى را به خلافت تعيين نكرد؟ ! (10)

6. عبدالله بن جناده مى‏گويد: من در نخستين روزهاى زمامدارى على عليه السلام از مكه وارد مدينه شدم، ديدم همه مردم در مسجد پيامبر در انتظار ورود امام هستند، ناگهان امام از خانه بيرون آمد و سخنان خود را پس از حمد و ثناى خداوند، چنين آغاز كرد: «لما قبض الله نبيه ، قلنا نحن اهله و ورثته و عترته و اوليائه دون الناس...و ايم الله لولا مخالفة الفرقة بين المسلمين و ان لا يعود الكفر و يبور الدين لكنا على غير ما كنا لهم عليه‏» . (11)

اى مردم! روزى كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم از ميان ما رخت‏بربست، گفتيم كه ما وارث و ولى و عترت او هستيم ديگر كسى با ما درباره حكومتى كه او پى‏ريزى كرده است نزاع نكند و به آن چشم طمع ندوزد اما بر خلاف انتظار گروهى از قريش به حق ما دست دراز كردند و فرمانروايى را از ما سلب نمودند و از آن خود ساختند، به خدا سوگند اگر ترس از پيدا شدن شكاف و اختلاف در ميان مسلمانان نبود و اين كه بار ديگر كفر و بت‏پرستى به نقاط اسلامى بازگردد و اسلام محو و نابود شود وضع ما غير از اين بود كه مشاهده مى‏كنند.

7. در خطبه شقشقيه صريحا مى‏فرمايد: «... ارى تراثى نهبا» . (12) جمله‏ى «با چشم خود مى‏ديدم، ميراثم را به غارت مى‏برند» ، اشاره به اين است كه ميراث الهى مرا به غارت مى‏برند، قرآن نيز خلافت را «ارث الهى‏» خوانده است:
«وورث سليمان داود...» (13) و همچنين در جاى ديگر مى‏خوانيم كه يعقوب از خداوند فرزندى خواسته و چنين دعا مى‏كند: «يرثنى و يرث من آل يعقوب...» (14) روشن است كه وراثت‏سليمان از داود و يحيى از زكريا و آل يعقوب ظاهرا چيزى جز خلافت الهى نبوده است. (15)

8. انتقاد امام از امت مسلمان بعد از تعيين ابوبكر به خلافت، كه چرا بر خلاف دستور الهى عمل كردند: «ايتها الامة المتحيرة بعد نبيها لو كنتم قدمتم من قدم الله و اخرتم من اخر الله جعلتم الولاية و الوراثة حيث جعلها الله ما عال ولي الله سهم من فرائض الله و لا اختلف اثنان فى حكم الله...» . (16)

اى امت ‏سرگردان بعد ازپيامبر خود! اگر شما آن كسى را كه خدا مقدم داشته است مقدم مى‏داشتيد و حكومت و ولايت را آن طورى كه خدا مقرر فرموده، رعايت مى‏كرديد، يك دوست‏خدا در مانده نمى‏گرديد و در امر خداوند در هيچ چيز، امت دچار نزاع نمى‏گشت، آگاه باشيد علم كتاب خداوند نزد ماست، پس بچشيد كيفر كار خود را كه درباره‏ى آن تقصير كرديد و در آنچه دستهايتان از پيش آماده كرده است‏» .
پس اگر حكومت و خلافت‏حق خاص على عليه السلام نبود، پس آن همه احتجاجات و مبارزات در اين باره براى چه بود؟

نوعى جدل منطقى

اگر حكومت و خلافت‏حق خاص على عليه السلام بود، پس چرا آن حضرت در بعضى جاها به آرا و بيعت مردم و شورا استدلال كرده است؟ چنان كه در نامه‏اى به معاويه مى‏نويسد:

«انه بايعنى القوم الذين بايعوا ابا بكر و عمر و عثمان على ما بايعوهم عليه، فلم يكن للشاهد ان يختار و لا للغائب ان يردوانما الشورى للمهاجرين و الانصار فان اجتمعوا على رجل و سموه اماما كان ذلك لله رضى فان خرج على امرهم خارج بطعن او بدعة ردوه الى ما خرج منه فان ابى قاتلوه على اتباعه غير سبيل المؤمنين و ولاه الله ما تولى...» . (17)
همان كسانى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند با همان شرايط و كيفيت‏با من بيعت نمودند. بنابراين، نه آن‏كه، حاضر بود (هم اكنون) اختيار فسخ دارد و نه آن‏كه، غايب بود اجازه رد كردن. شورا فقط از آن مهاجران و انصار است اگر آنها متفقا كسى را امام ناميدند خداوند راضى و خشنود است. اگر كسى از فرمان آنها با طعن و بدعت‏خارج گردد او را به جاى خود مى‏نشانند و اگر طغيان كند با او پيكار مى‏كنند؛ چرا كه از غير طريق مؤمنان بيعت كرده و خدا او را در بيراهه رها مى‏سازد.

عده‏ اى از علماى اهل سنت از جمله ابن ابى الحديد (18) براى عدم نص به خلافت على عليه السلام و اين كه امامت‏به اختيار امت هم منعقد مى‏شود، به اين فقرات از نامه‏ى آن حضرت تمسك جسته‏اند.
 ابن ابى الحديد پس از نقل جريان سقيفه در شرح سخن امام (19) مى‏گويد: اگر نص صريحى به وصيت پيغمبر نسبت‏به امام عليه السلام بود امام بايد با آن استدلال مى‏كرد و وصيت پيامبر را ياد آور مى‏شد و به دليل وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مقام خلافت را از آن خود مى‏دانست، در حالى كه امام عليه السلام نه خود و نه ياران و شيعيانش به نص استدلال نكردند بلكه از طريق فضايل و مناقب امام به استدلال پرداختند.
بعضيها پا را از اين فراتر نهاده اين نامه امام را دليل بر صحت و درستى خلافت‏خلفا گرفته‏اند؛ ولى همان‏گونه كه مى‏دانيم اين استدلال از دو جهت نادرست است:

نخست: اين كه در خطبه‏ها و سخنان امام فراوان آمده كه حكومت آنها بر خلاف حق بوده است و خلافت و جانشينى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، مخصوص آن حضرت مى‏باشد و پيامبر شخصا او را تعيين فرموده است و اين مطلب در جاى خود به تفصيل بيان شده است.
ديگر اين‏كه: اين نامه را به معاويه نوشته شده و امام عليه السلام مى‏خواهد او را از طريق حرفهاى خودش محكوم نمايد چرا كه معاويه خود را منصوب از ناحيه «عمر و عثمان‏» مى‏دانست و استدلال مى‏كرد خلافت آنها صحيح است، زيرا مهاجران و انصار با آنان بيعت كرده‏اند؛
امام عليه السلام از همين نكته در اين نامه استفاده كرده و يادآورى فرموده كه طبق اظهارات خودت، مى‏بايست از فرمان من نيز تبعيت كنى، چرا كه همان مهاجران و انصار با من نيز بيعت كرده‏اند و لذا جايى براى بهانه و عذر باقى نمى‏ماند و اين صرف نظر از اين معنى است كه امام از ناحيه پيامبر و خدا منصوب به خلافت‏شده است.

غرض با توجه به نصوص فراوانى كه درباره‏ى وصايت ائمه‏ى اطهار عليهم السلام از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم وارد شده و با وجود استدلال و احتجاج زياد كه در منابع روايى و تاريخى آمده است، مى‏توان استنباط كرد، استدلال به آرا و بيعت مردم از طرف على عليه السلام و امامان ديگر نوعى جدل منطقى و ناظر بر اين است كه ديگران مشروعيت‏حكومت‏خود را ناشى از راى مردم مى‏دانستند. على عليه السلام و ائمه ديگر با منطق خود آنان استدلال كرده‏اند.

به اين معنى منظورشان اين بود، از هر چيز ديگر از قبيل، وصايت، لياقت، افضليت و اصلحيت گذشته، اگر همان استناد به آراى مردم را كه مورد استناد ديگران است، ملاك باشد ما هم با آرا و بيعت مردم انتخاب شده‏ايم. به اين معنى امام با اين بيان مى‏خواسته پشتوانه‏ى مردم و مقبوليت اجتماعى خويش را به معاويه اعلام نمايد.

وصايت و شورا دو اصل اسلامى

در اينجا حساس‏ترين مسايل مذهبى و تاريخى اسلام و اساسى‏ترين اختلاف تشيع و تسنن مطرح مى‏شود و از آن دو: يكى اصل «وصايت‏» و «نص‏» را ملاك تعيين امام بر امامت مى‏داند و اصل «شورا» و «بيعت‏» را انكار مى‏كند و ديگرى به عكس، منكر «نص‏» و «وصايت‏» است و «شورا» را ملاك تعيين حاكم مى‏داند.
 به اين معنى شيعه معتقد است پيامبر در موارد بسيارى على عليه السلام را به عنوان «وصى‏» و خليفه خويش معين كرده است و نه تنها از جانشين خود بلكه تا دوازده وصى و خليفه‏اش نام برده و آنان را به امامت منصوب نموده است. (20)

اساسا به عقيده شيعه «امامت‏» مانند «نبوت‏» است و عقيده دارند كه امام را نيز بايد خدا تعيين كند چنان كه «نبى‏» را او معين مى‏كند. به اين معنى مقام امامت همانند «مقام نبوت‏» است لذا امام را بايد با پيامبر اكرم و امامت را با رسالت او تشبيه كرد نه با مقامهاى ديگر، در نظامهاى غير اسلامى.
بنابراين با اين شرايط، تعيين ديگرى به خلافت‏يا رهبرى (اجتماعى سياسى) جامعه مثل اين است كه در عصر پيامبر اسلام، او را به عنوان پيامبرى قبول كنيم همچون مسيح، و شخص ديگرى را به حكومت‏به عنوان امپراتور اسلام برگزينيم.

علماى اهل سنت‏ به استناد قول عايشه منكر وصيت هستند و در تعيين خليفه به اصل شورا استناد مى‏كنند چنان كه شيخ ازهر شيخ محمود شلتوت، در بحث‏خود درباره‏ى عقايد و قوانين اسلامى، معتقد است كه:
 «...انتخاب خليفه و امام در اسلام با تصويب خدا و به دستور پروردگار نمى‏باشد كه او را نيروى الهى مدد كند، تا كارهاى مسلمانان اداره شود و همچنين خليفه داراى قدرت يزدانى نيست تا مردم به هر نحوى كه باشد از او اطاعت نمايند، خليفه هم مانند ساير افراد مسلمانان است و اعمال و رفتارش بايد مبتنى بر اصول دين اسلام و اوامر پروردگار باشد» . (21)

پس شيعه «بيعت‏» و «شورا» را منكر است و به جاى آن به «وصايت‏» تكيه مى‏كند، بر خلاف سنى‏ها كه «وصايت‏» را انكار مى‏كنند و به «شورا» استناد دارند. ولى اگر اين دو اصل درست تحليل شود، خواهيم ديد، هيچ كدام از اين دو اصل مغاير يكديگر نيست و هيچ يك مجعول و غير اسلامى هم نمى‏باشد.
«شورا» يك اصل اسلامى است‏با قطع نظر از عمل خود پيامبر، در قرآن و حديث‏به آن تصريح شده است و همچنين هيچ مورخى و دانشمند منصفى هم نمى‏تواند منكر «وصايت‏» پيامبر درباره‏ى على عليه السلام باشد، به اين معنى امامت على عليه السلام زاده‏ى ملاكهاى سياسى نظير: بيعت، وراثت و كانديداتورى نيست. امام بودن على عليه السلام علاوه بر لياقت و شايستگى خودش با تنصيص الهى و با وصايت پيامبر است؛ او امام است‏خواه منتخب مردم باشد يا نباشد و هيچ كس حق ندارد براى گزينش او اعتراض نمايد و از اطاعت او سرپيچى كند.

وصايت‏ يك اصل ما فوق شورا

در نظام سياسى اسلام، تعيين امام و خليفه، به يكى از دو طريق انجام مى‏گيرد:

1. وصايت .
2. شورا.

اگر در اين دو مفهوم عميق فكر كنيم، مى‏بينيم اين دو ملاك در عرض هم نبوده و بلكه در طول هم مى‏باشد به اين معنى در يك مرحله، ملاك تعيين امام «وصايت‏» است و در مرحله ديگر «شورا» است. به اصطلاح «شورا» در جايى اعتبار دارد كه «وصايت‏» و «نص‏» در كار نباشد؛ زيرا «شورا» در اسلام در امرى صحيح است كه حكم آن در قرآن وحديث‏بيان نشده باشد.

قرآن مجيد در برخى از آيات يادآور مى‏شود كه: «ما كان لمؤمن ولا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة...» . (22) «هرگز شايسته نيست كه افراد با ايمان در برابر انتخاب و گزينش الهى مقاومت نشان دهند و خود فرد ديگرى را انتخاب كنند» .

پس بر فرض ثبوت «نص‏» و «وصايت‏» در قرآن و حديث هرگز نوبت‏به «شورا» نمى‏رسد و تعيين امام به امامت منحصرا «نص‏» و «وصايت‏» مى‏باشد. دوران وصايت هم يك دوران محدودى است و لذا امامان اهل بيت‏يا اوصياى پيامبر بيش از 12 تن نيستند تا هنگامى كه جامعه اسلامى به مرحله رشد سياسى و فكرى و خودآگاهى عمومى برسد و شماره افراد با شماره آرا برابر شود و در اين مرحله است كه جامعه مى‏تواند قدرت استقلال اجتماعى و سياسى خود را به دست آورد و خود مستقيما مسئوليت ادامه مسير نهضت را به دست گيرد و برجسته‏ترين فرد را به عنوان حاكم برگزيند، در اين مرحله است كه جامعه به آستانه دموكراسى واقعى مى‏رسد.

 پس از پايان دوران «وصايت‏» ، دوران «شورا» يا به اصطلاح امروز دوران دموكراسى آغاز مى‏گردد و در اين حال است كه انتخاب رهبر و پيشواى امت‏با ضوابطى كه در شرع بيان شده است، حق مسلم امت است و اين ملاك هميشگى تعيين امام، در نظام سياسى اسلام است.

 دموكراسى دشمن دموكراسى

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در آن محيط منحط و آلوده‏اى كه مبعوث شده بود، تمام هدفش اين بود كه جامعه را بر اساس مكتب حياتبخش و سازنده خود، بپروراند و نظام از هم گسيخته آن جامعه را تجديد بنا نمايد اما در پايان عمر خود مى‏بيند هنوز ريشه‏هاى جاهلى و عناصر انحرافى در اعماق آن نيرومند است.
 و هنوز دستهايى هستند كه به سادگى اين جامعه را به طرف خود مى‏كشانند و هنوز ميكروبهاى خطرناك مزمن در وجدان پنهان مردمش باقى مانده است و عوامل ارتجاعى كه در اثر اين قيام، خلع شده بودند هنوز از قدرت و نفوذ خطرناكى برخوردارند و دشمنان خطرناك خارجى با منافقان داخلى بر اين نابودى اسلام، همداستان‏ اند، حتى افراد مؤمن اگر چه در عقيده تغيير كرده‏اند ولى هنوز در بينش و رفتار و اخلاق، همچنان پرورده جاهليت قديم‏اند و هنوز رسوبات دوران جاهليت از ذهنشان بيرون نرفته است.

اينها بزرگترين خطرى بود كه نهضت نوپاى اسلام را از درون تهديد مى‏كرد.
آيا در چنين شرايطى، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بنيانگذار مكتب، مى‏تواند به رهبرى پس از مرگ خويش نينديشد و سرنوشت مردم و مسئوليت نهضت نوپا را به حال خود رها سازد و آن را به دست لرزان دموكراسى بسپارد؟ و به آراى اكثريتى كه هنوز راى ندارند و اگر دارند هنوز ارتجاعى است، تكيه نمايد؟ ! يا وقتى كه خطرهاى داخلى و خارجى از بين برود، روابط اجتماعى افراد كاملا انسانى گردد، مزاج جامعه سالم و نيرومند، رهبرى امت را به افراد معينى و غير قابل تغيير و نوسان مى‏سپارد؟ !

آرى جامعه اسلامى آن روز از نظر رشد سياسى و اجتماعى و دينى به حدى نرسيده بود كه در زير نظام دموكراسى، زندگى كند، و دموكراسى براى چنين جامعه‏اى مفيد نبود به قول پرفسور «شاندل‏» : «دموكراسى در جامعه عقب مانده و ناآگاه كه به رهبرى انقلابى و هدايت‏شونده نياز دارد، دشمن دموكراسى است‏» .
و هم او در جاى ديگر مى‏گويد: «بزرگترين دشمن آزادى و دموكراسى خود آزادى فردى و دموكراسى است‏» .
و يا به تعبير «رم مك آور» متفكر سياسى: «دموكراسى در جوامعى كه اكثريت مردم عامى و بيسوادند و جنبش سياسى ندارند و در ميان مردمى كه از وحدت خود و از نفع مشترك جامعه بى‏خبرند، مؤثر نيست‏» . (23)

نقض وصايت از اينجاست كه در صدر اسلام در اثر تكيه بر «اصل شورا» و دموكراسى، در حالى كه زمان ، زمان «وصايت‏» بود، «شورا» و «دموكراسى‏» در تاريخ اسلام براى هميشه نابود شد و مردم مسلمان پس از پيامبر، هم از «وصايت‏» و امامت محروم شدند و هم از شورا و رهبرى دمكراتيك.
اگر دو قرن و نيم، رهبرى امت، به جاى خلفا و سلاطين عرب، در دست اوصياى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود در آن وقت امتى ساخته مى‏شد كه لياقت و شايستگى آن را داشت كه خود بر اساس اصل «شورا» لايق‏ترين رهبرى را تشخيص دهد و مسير تاريخ را بر راه رسالت پيامبر ادامه دهد.

اما فاجعه اى كه رخ داد سرنوشت اسلامى تاريخ اسلام را منحرف ساخت، اين بود كه با تكيه بر يك حق، حق ديگرى پامال شد و عصر جمهوريت زودرس پايان پذيرفت وخلافت اسلامى تبديل به سلطنت موروثى گرديد و امامت و وصايت پس از دو قرن و نيم جهاد و شهادت و مظلوميت، سرانجام به «غيبت كبرى‏» منجر شد و فلسفه‏ى تاريخ تغيير كرد.
يا به تعبيربهتر: «وصايت‏» ، فلسفه سياسى يك دوران مشخص انقلابى است‏به عنوان ادامه رسالت اجتماعى بنيانگذار نهضت فكرى و اجتماعى و به عنوان يك مبناى انقلابى در نظام امامت كه مسئوليتش تكميل رسالت جامعه‏سازى رهبر انقلاب است طى چند نسل، تا هنگامى كه جامعه بتواند روى پاى خود بايستد و پس از خاتميت امامت‏يا دوران وصايت، دوران بيعت و شورا و اجماع يا دموكراسى آغاز مى‏شود كه شكل نامحدود و هميشگى و عادى رهبرى جامعه است.

و اين است كه ائمه شيعه يا اوصياى پيامبر 12 تن هستند و نه بيش، در حالى كه رهبران جامعه براى تاريخ پس از پيغمبر نامحدودند»

مقابله با منطق اهل سقيفه

ممكن است كسى بگويد اگر از جانب پيامبر نصى بر خلافت على عليه السلام وجود داشت، پس چرا امام در اثبات خلافت‏براى خود، به لياقت و شايستگى و احيانا به قرابت‏خود با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تكيه كرده است؟ !

برخى از دانشمندان اهل سنت كه شرحى بر نهج البلاغه نوشته‏اند منطق امام را در شايستگى خويش به خلافت‏يكى پس از ديگرى قرار داده‏اند و سپس نتيجه گرفته‏اند كه هدف امام از اين بيانات اثبات شايستگى خود به خلافت است‏بدون اين كه از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نصى، بر خلافت امام در ميان باشد و چون امام از نظر قرابت پيوند نزديكترى با پيامبر داشت و از نظر علم و اطلاع از اصول سياست و كشور دارى سرامد همه ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به شمار مى‏رفت، از اين هت‏شايسته بود كه امت او را براى خلافت‏برگزينند ولى چون سران امت‏بنا به عللى مفضول را بر افضل مقدم داشتند و به جاى گزينش على عليه السلام غير او را برگزيدند؛ لذا امام عليه السلام زبان به تظلم و شكايت گشوده است كه من از هر لحاظ بر خلافت از ديگران شايسته‏تر و اولى مى‏باشم.

حقى كه امام عليه السلام در بيانات خود از آن ياد مى‏كند و مى‏گويد: از روزى كه پيامبر از دنيا رفت‏حق‏مرا گرفتند و مرا از آن محروم ساختند، حق شرعى نيست كه از جانب صاحب شرع به او داده شده باشد و تقديم غير برتر بر او يك نوع مخالفت‏با دستور شرع به حساب آيد، بلكه مقصود يك حق طبيعى است كه بر هر انسانى لازم است كه با وجود برتر، ديگرى را انتخاب ننمايد ولى هرگاه گروهى اين قانون طبيعى را مراعات نكنند و كار را به دست فردى بسپارند كه از نظر علم و قدرت و شرايط روحى و جسمى در سطح پايين‏ترى قرار دارد، اينجا جا دارد شخصيت‏برتر زبان به شكوى و گله بگشايد و بگويد:
«فوالله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثرا على منذ قبض الله نبيه صلى الله عليه و آله و سلم حتى يوم الناس هذا» . (24) «به خدا سوگند، از روزى كه خداوند جان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را قبض كرد، من از حق‏خويش محروم شدم تا امروز كه مشاهده مى‏كنيد» .
و يا بگويد:
«استخلف الناس ابوبكر و انا والله احق بالامر منه و اولى به و استخلف ابوبكر عمر و انا والله احق بالامر و اولى به منه‏» . (25) «ابوبكر بر مردم خلافت‏يافت در حالى كه به خدا سوگند من از او به خلافت‏سزاوارتر بودم و ابوبكر هم عمر را خليفه كرد در حالى كه به خدا سوگند من از وى به خلافت اولى و سزاوارترم‏» .
و همچنين يكى از نويسندگان معاصر نيز پس از ذكر 17 حديث در اثبات احقيت و اولويت على عليه السلام به خلافت نتيجه مى‏گيرد كه:
 «در تمام اين بيانات احق و اولى بودن خود را به مقام خلافت اثبات مى‏كند و از مجموع قضايا و اخبار و احاديث جز اين معنى مفهوم نمى‏شود كه شخص شخيص مولى الموحدين از ديگران به امر حكومت امت اولى و احق بوده است نه اين‏كه مقام خلافت، خاص حضرت اوست‏» . (26)

در پاسخ بايد گفت:
 اين مطلب كه به عنوان تحقيق از آن ياد شده، پندارى بيش نيست، هيچ گاه نمى‏توان مجموع سخنان امام عليه السلام را بر لياقت و شايستگى ذاتى حمل نمود و يك چنين شايستگى نمى‏تواند مجوز حملات تند امام بر خلفا گردد زيرا:

اولا: امام در برخى از سخنان خود روى وصيت پيامبر تكيه كرده و صريحا درباره‏ى اهل بيت عليهم السلام مى‏فرمايد:
«...ولهم خصائص حق الولاية وفيهم الوصية و الوراثة‏» . (27) و همچنين در اثبات اولويت و افضليت ‏خود از شيخين به وصيت پيامبر تكيه مى‏كند

آنجا كه مى‏فرمايد:
«ايها الناس انصتوا لما اقول: رحمكم الله، ايها الناس! بايعتم ابابكر و عمر و انا و الله اولى بهما و احق منهما بوصية رسول الله‏» . (28) «اى مردم! گوش بدهيد به آنچه مى‏گويم، خدا شما را رحمت كند. اى مردم! شما با ابوبكر و عمر بيعت كرديد و حال آن كه به خدا طبق وصيت رسول خدا من از آن دو نفر اولى و احق بودم‏» .
روشن است مقصود از «وصيت‏» همان وصيت‏به خلافت و سفارش به ولايت اوست كه در روز غدير و غير آن به طور وضوح بيان شده است.

ثانيا: امام به طور صريح و روشن مى‏فرمايد:
«ان الائمة من قريش غرسوا في هذا البطن من هاشم، لا تصلح على سواهم و لا تصلح الولاة من غيرهم‏» . (29) «امامان و پيشوايان از قريش هستند و درخت وجودشان در سرزمين وجود اين تيره از بنى‏هاشم غرس شده، اين مقام در خور ديگران نيست و رهبران ديگر شايستگى اين مقام را ندارند» .

ثالثا: لياقت و شايستگى، هرگز توليد حق نمى‏كند و اين كه امام در موارد زيادى از حق خويش سخن مى‏گويد جز با مساله‏ى تنصيص و مشخص شدن حق خلافت‏براى او به وسيله پيامبر قابل توجيه نيست. سخن على عليه السلام اين نيست كه چرا مرا با همه جامعيت‏شرايط كنار گذاشتند و ديگران را برگزيدند، سخنش در اين است كه خلافت‏حق قطعى و مسلم من بود كه از من ربودند.
 بديهى است كه تنها با نص و تعيين قبلى از طريق رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است كه مى‏توان از حق مسلم و قطعى دم زد. امام خود را صاحب حق مى‏داند و عدول از آن را براى خود يك نوع ظلم و ستم مى‏شمارد و قريش را متعديان و متجاوزان به حقوق خويش معرفى مى‏نمايد.
آيا اين چنين جملات تند را مى‏توان از طريق شايستگى ذاتى توجيه كرد و اگر مساله خلافت‏بايد از طريق مراجعه به افكار عمومى و يا بزرگان صحابه حل و فصل گردد، چگونه امام با اين لحن از قريش و همدستان آنها شكايت مى‏كند؟ !
اين جمله‏ها وتعبيرها حاكى است كه امام خلافت را حق مسلم و قانونى خويش مى‏دانست و هر نوع انحراف از خود را انحراف از حق تصور مى‏كرد و چنين حق مسلمى، جز از طريق تنصيص و تعيين الهى براى كسى ثابت نمى‏گردد.

آرى امام عليه السلام در پاره‏اى از موارد روى لياقت و شايستگى خود تكيه كرده و مساله نص را موقتا ناديده گرفته است مثلا مى‏فرمايد: «پيامبر خدا قبض روح شد، در حالى كه سر او بر سينه من بود، من او را غسل دادم در حالى كه فرشتگان مرا يارى مى‏كردند و اطراف خانه به ناله درآمد (فرشتگان دسته دسته فرود مى‏آمدند و نماز مى‏گزاردند و بالا مى‏رفتند و من صداى آنها را مى‏شنيدم) ؛ فمن ذا احق به منى حيا و ميتا: پس چه كسى از من به پيغمبر در زمان حيات و بعد از وفات او سزاوارتر است‏» ؟ (30)

امام در بعضى موارد به قرابت‏ خود با پيامبر براى شايستگى خود به امامت استناد كرده است؛ آنجا كه در سقيفه سخنانى ميان مهاجر و انصار رد و بدل شد و هر كدام درباره‏ى فضيلت‏خود سخنانى ايراد كردند يكى از برگهاى برنده‏اى كه مهاجران و طرفداران ابوبكر مورد استفاده قرار دادند و به وسيله آن انصار را كنار زدند اين بود كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از قريش است و ما از طايفه او هستيم.

ابن ابى الحديد در ذيل شرح خطبه 65 مى‏گويد : عمر به انصار گفت: «عرب هرگز به امارت وحكومت‏شما راضى نمى‏شود زيرا پيغبمر از قبيله شما نيست ولى عرب قطعا از اين كه مردى از فاميل پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم حكومت كند امتناع نخواهد كرد... كيست كه بتواند با ما در مورد حكومت و ميراث محمدى معارضه كند و حال آن كه ما نزديكان و خويشاوندان او هستيم‏» .
مى‏دانيم على عليه السلام هم‏زمان با اين ماجرا، مشغول وظايف شخصى خود در مورد جنازه‏ى پيغمبر بود. پس از پايان اين ماجرا، على عليه السلام از افرادى كه در سقيفه حضور داشتند استدلالهاى طرفين را پرسيد و از منطق هر دو طرف به شدت انتقاد نمود. سخنان امام در اين باره در نهج البلاغه چنين آمده است:

هنگامى كه جريان «سقيفه‏» را پس از وفات پيامبر به امام گزارش دادند، امام پرسيد: انصار چه گفتند؟ پاسخ دادند: انصار گفتند: از ميان ما زمامدارى انتخاب شود و از ميان شما هم زمامدار ديگرى!
امام عليه السلام فرمود: چرا براى آنها استدلال نكردند كه پيغمبر درباره‏ى انصار توصيه فرمود كه:
«يحسن الى محسنهم ويتجاوز عن مسيئهم‏» .
«با نيكان آنها به نيكى رفتار كنيد و از بدكاران آنها درگذريد» .
گفتند: اين چه جور دليل مى‏شود؟ فرمود: اگر بنا بود حكومت‏با آنان باشد سفارش درباره آنها معنى نداشت اين‏كه به ديگران درباره آنان سفارش شده است دليل بر اين است كه حكومت‏با غير آنان است.
سپس فرمود:
 پس قريش چه گفتند؟ پاسخ دادند: استدلال قريش اين بود كه آنها شاخه‏اى از درختى هستند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز شاخه‏ى ديگر آن درخت است. امام فرمود:
«احتجوا بالشجرة و اضاعوا الثمرة‏» . (31) «با پيوند خود به شجره‏ى نبوت، بر صلاحيت‏خود احتجاج كردند ولى ميوه آن را كه خاندان اوست، ضايع ساختند» .
به اين معنى اگر شجره‏ى نسبت معتبر است ديگران شاخه‏اى از آن درخت مى‏باشند كه پيغمبر يكى از شاخه‏هاى آن است اما اهل بيت پيغمبر ميوه‏ى آن شاخه‏اند.
امام در جاى ديگر، قرابت و خويشاوندى خود را به رخ مردم مى‏كشد و مى‏فرمايد:
«...و نحن الاعلون نسبا و الاشدون برسول الله صلى الله عليه و آله و سلم نوطا...» . (32) «ما از حيث نسب برتريم و از حيث تعلق پيوستگى به رسول خدا استوارتريم‏» .
واضح است كه تكيه امام روى لياقت و شايستگى و يا روى پيوند با پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم به عنوان مقابله با منطق اهل سقيفه است زيرا برخى از آنان خود را لايق مى‏دانستند و احيانا علت‏برگزيدگى خود را همان پيوند خويشاوندى خود با پيامبر ذكر مى‏كردند. استدلال به نسبت و تكيه بر لياقت و افضليت از طرف على عليه السلام نوعى جدل منطقى است نظر بر اين كه اگر ديگران قرابت نسبى و احيانا لياقت ذاتى را ملاك قرار مى‏دادند، على عليه السلام در مقابل آنها مى‏فرمايد: از نص‏و وصايت گذشته، اگر ملاك همان قرابت و لياقت‏باشد باز من از مدعيان خلافت اولايم.

على عليه السلام اگر چه در آن شرايط استناد به «شورا» را هم كار درستى نمى‏دانست؛ زيرا آن زمان، زمان «شورا» نبود بلكه مسلمانان وظيفه داشتند كه به وصيت پيامبر عمل كنند و خلافت را به وصى او بسپارند ولى آنجا كه مى‏بيند مشروعيت‏خلافت ابوبكر را مى‏خواهند از راه شورا توجيه كنند، امام اينجا نيز با منطق اهل سقيفه سخن مى‏گويد و بر فرض صحت استناد به شورا در اين شرايط، خالى بودن ميدان انتخاب به طور مطلق از خاندان پيامبر دليل بر عدم صحت چنين شورا و انتخابى است و انتخاب ابوبكر به عنوان خليفه از سوى كسانى بود كه حق تعيين و انتخاب نداشته‏اند. بنابراين، نه شورايى بوده و نه انتخابى صورت گرفته است. بدين جهت امام، ابوبكر را مخاطب قرار داده مى‏گويد:

فان كنت‏ بالشورى ملكت امورهم فكيف بهذا و المشيرون غيب؟
اگر با شورا زمام امورشان را به دست گرفتى، اين چگونه شورايى است كه مشاوران غايب بودند؟
عبدالفتاح عبدالمقصود، پس از نقل اين بيت مى‏گويد: «چه سخن صادقانه و مطابق و مناسب با واقعيتى!» (33) اين نوع استدلال از طرف على عليه السلام نوعى جدل منطقى است.

پى‏نوشت‏ها:


1. نهج البلاغه، خطبه‏2.
2. اسد الغابة: 3/307؛ الاصابة: 4/80.
3. نهج البلاغه، خطبه 6.
4. نهج البلاغه، خطبه 173.
5. شرح ابن ابى الحديد: 9/305.
6. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 9/307.
7. شرح فشرده نهج البلاغه، آية الله مكارم: 2/546.
8. شرح ابن ابى الحديد: 9/248.
9. شرح ابن ابى الحديد، خطبه 163.
10. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 9/248.
11. شرح ابن ابى الحديد: 1/307.
12. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، خطبه 3.
13. نمل/16. 14. مريم/6.
15. فى ظلال القرآن: 5/426.
16. مرآة العقول: 4/144.
17. نهج البلاغه، قسمت نامه‏ها، نامه شماره 6.
18. شرح نهج البلاغه: 14/35 36.
19. همان: 6/12.
20. مرحوم شرف الدين دركتاب ارزشمند خود «المراجعات‏» از مراجعه 70 به بعد به طور مستدل در اثبات وصيت‏سخن گفته است و همچنين مرحوم كاشف الغطاء در كتاب «اصل الشيعة و اصولها» از چندين كتاب نام برده كه در قرنهاى اول تا چهارم در اين باره نوشته شده است.
21. اسلام صراط مستقيم، به اهتمام مورتان، نوشته‏ى يازده نفر، ترجمه پنج مترجم، ص 145.
22. احزاب/36.
23. جامعه وحكومت، ص 229.
24. نهج البلاغه عبده، خطبه 6.
25. بحارالانوار: 8/328، چاپ قديم.
26. حكومت در اسلام، قلمداران، صص 148 149.
27. نهج البلاغه، خطبه 2.
28. بحار الانوار: 6/330چاپ قديم.
29. نهج البلاغه، خطبه 144.
30. نهج البلاغه، خطبه 197.
31. نهج البلاغه، خطبه 64.
32. نهج البلاغه عبده، خطبه 162.
33. خاستگاه خلافت، عبدالفتاح، ترجمه افتخارزاده، ص 445.

 

تبيين نظام سياسى اسلام در غدير

تبيين نظام سياسى اسلام در غدير

محمدجواد صاحبى

تعيين جانشينى براى رهبرى امت اسلامى از مهمترين و عمده ‏ترين مسايلى بود كه پيامبر اكرم در آخرين سال حيات، هنگام بازگشت از حجة‏الوداع، به همراهان خويش ابلاغ كرد.

اگر چه اين اعلام عمومى، به فرمان خداوند صورت گرفت، ولى صرف نظر از جنبه آن، می ‏توانست ‏حاكى از دغدغه طبيعى معمار و بنيانگذار مكتب نسبت ‏به آينده امت ‏باشد، اين اقدام يك ضرورت اجتماعى اجتناب‏ ناپذير بود، و از انتظارات عقلاى عالم به شمار می ‏آمد و آن حضرت حتى در زمان حيات خويش از آن مهم غفلت نمی ‏ورزيد.

او می ‏دانست كه جامعه بى سرپرست مانند رمه بی چوپان كه هر لحظه در معرض اختلاف، گسستگى و هجوم فرصت ‏طلبان است. لذا هر وقت‏ براى جنگ يا غزوه ‏اى از مدينه خارج می ‏شد، شهر را بدون امير و خليفه وا نمی ‏گذاشت؛ پس هنگامى كه سفرى ابدى در پيش رو داشت، چگونه ممكن بود امت را به حال خود واگذارد. (1)

اين بود كه در زير آفتاب سوزان بيابان تفتيده حجاز در ميان جمعى از بزرگان اصحاب، كوشيد تا رسالت‏ خويش را به پايان رساند. علماى شيعه و شمارى از دانشمندان اهل سنت ‏بر اين باورند كه سوره مائده، بويژه آيه‏67، آخرين كلامى بود كه بر پيامبر(ص) نازل شد.

بسيارى از علماى اسلام معتقدند كه آيه مزبور در روز هجدهم ذی ال‏حجه، پس از تمام شدن اعمال حجة‏الوداع در غدير خم و قبل از آنكه پيامبر على(ع) را خليفه خود معرفى كند، نازل شده است آنها شان نزول اين آيه را انتصاب على(ع) به جانشينى پيامبر(ص) می ‏دانند. (2)
و باز هنگام حركت ‏به سوى تبوك به على(ع) فرمود:
"انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدی"
نسبت تو به من مانند نسبت هارون به موسى است، جز اينكه پس از من پيامبرى نخواهد بود.

پيامبر(ص) با اين سخن مقام وزارت، اختصاص در دوستى، برترى بر همگان و جانشينى در زمان حيات و پس از وفاتش را براى على(ع) ثابت كرد. زيرا قرآن كريم به تحقق همه اين موارد هارون گواهى می ‏دهد. (3)

ويژگيهاى على(ع) از نگاه پيامبر(ص)

پيامبر(ص) بارها به موقعيت معنوى على(ع)، فضايل آن حضرت، امتيازات او بر ديگران و مقام وصايت و وراثتش تاكيد ورزيده است. آن بزرگوار در گفتار بلندى به دخترش فاطمه(س) می ‏فرمايد:

اى فاطمه، آيا خشنود نيستى من تو را به همسرى كسى درآوردم كه اسلامش پيشتر از ديگران و دانشش بيشتر از همگان است؟ براستى خداى تعالى به اهل زمين توجه فرمود، از ميان ايشان پدرت را برگزيد و او را پيغمبر قرار داد؛ دوباره به آنها توجه فرمود، از ايشان شوهرت را برگزيد و او را وصى قرار داد؛ خداى تعالى به من وحى فرمود: كه تو را به ازدواج او درآورم. اى فاطمه، آيا نمی ‏دانى كه خداوند به خاطر بزرگداشت تو، تو را به همسرى بزرگترين، بردبارترين و دانشمندترين مردان، كسى كه پيش از ديگران اسلام اختيار كرد، درآورد؟

فاطمه - عليها السلام - از اين سخنان خندان و شكفته شد، پس رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - به او فرمود:

اى فاطمه، براستى براى على هشت فضيلت است كه مانند آن به هيچ يك از پيشينيان و آيندگان داده نشده:

1- او در دنيا و آخرت برادر من است و اين فضيلتى است كه هيچ كس داراى آن نيست؛
2- تو، كه بانوى زنان بهشتى، همسر او هستى؛
3-دو نتيجه و زاده رحمت [حسن و حسين] كه فرزندزادگان منند، فرزندان اويند؛
4-برادرش [جعفر بن ‏ابى طالب] كسى است كه با دو بال در بهشت آرايش شده و با فرشتگان هر كجا خواهد پرواز می ‏كند؛
5-علم اولين و آخرين نزد اوست؛
6-او نخستين كسى است كه به من ايمان آورد؛
7-او آخرين كسى است كه هنگام مرگ با من ديدار می ‏كند؛
8-او وصى من و وارث همه اوصياست.

و باز رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - به على - عليه السلام - فرمود: يا على، با تو مخاصمه و پيكار می ‏كنند و تو به سبب هفت ‏خصلت و فضيلت ‏بر ديگران پيروز می ‏شوى كه هيچ كس داراى آن هفت‏ خصلت نيست:

1. تو نخستين ايمان ‏آورندگانى؛
2. در پيكار و جهاد با دشمنان دين از همگان بزرگتر و برترى؛
3. داناترين ايشان به روزهاى خدا هستى؛
4. در پيمان با خدا با وفاترين و پايدارترين آنهايى؛
5. با مردم مهربانتر از ديگرانى؛
6. در تقسيم بيت‏ المال به خاطر رعايت مساوات بر ديگران برترى دارى؛
7. در فضيلتها و مزيتها در نزد خدا از همگان برتر و بزرگترى. (4)



احاديثى كه درباره فضايل و مناقب على از پيامبر اكرم(ص) صادر شده به اندازه‏اى است كه موضوع كتابهاى بسيارى گرديده و در اين مجمل نمی ‏گنجد.

به هر حال از مجموع اين احاديث در مراحل مختلف چنين به دست می ‏آيد:

1- پيامبر اكرم(ص) در نخستين روزهاى بعثت، كه به نص قرآن ماموريت‏ يافت‏ خويشان نزديكتر خود را به دين خدا دعوت كند، صريحا به آنان فرمود: هر يك از شما كه در اجابت دعوت من از ديگران پيشى گيرد، وزير، جانشين و وصى من است.
على(ع) از ديگران سبقت گرفت و اسلام را پذيرفت. پيامبر(ص) از او قبول فرمود و او را وزير و جانشين خود ساخت.

على(ع) خود اين رويداد را اين‏گونه بازگو می كند:
من از همه كوچكتر بودم، عرض كردم: من وزير تو می ‏شوم، پيغمبر دستش را به گردن من گذاشته، فرمود: اين شخص برادر، وصى و جانشين من است، از او اطاعت كنيد. مردم می ‏خنديدند و به ابوطالب می گفتند: تو را امر كرد كه از پسرت اطاعت كنى! (5)

2- پيامبر اكرم(ص) مكرر تصريح فرمود: كه على(ع) در گفتار و كردار خود از خطا و گناه مصون است، هر سخنى كه بگويد و هر كارى كه انجام دهد با دعوت دينى مطابقت دارد و داناترين مردم به معارف و شرايع اسلام است.
راويان عامه و خاصه نقل كرده ‏اند كه، پيامبر(ص) فرمود: على هميشه با حق و قرآن است و حق و قرآن هميشه با اوست و تا قيامت از هم جدا نخواهند شد. (6)

3- مجاهدتها و خدمات على(ع) او را از ديگر صحابه همواره ممتاز گردانيد، خوابيدن او در بستر پيامبر در شبانگاهان هجرت و فتوحات او در بدر، احد، خندق و خيبر زبانزد همگان بود.

4- در غدير خم پيامبر(ص) على(ع) را به ولايت عامه مردم نصب و معرفى كرد و او را مانند خود سرپرست مؤمنان قرار داد. (7)

رحلت پيامبر و منازعات سياسى

هر چند رحلت پيامبر و منازعات دامنه ‏دار اصحاب براى تصدى خلافت امرى اسف ‏انگيز و فاجعه ‏آفرين است، اما پيامى مهم دارد و آن اينكه مساله رهبرى و حكومت از روشن ‏ترين و بديهى ترين نيازهاى جامعه اسلامى است؛ نيازى كه صحابه پيامبر يكصدا براى تحقق آن قيام كردند، هيچ كس در لزوم آن ترديد روا نداشت و تنها مصداق و شيوه تعيين آن مورد اختلاف واقع شد.

شيعيان معتقد بودند كه انتصاب على(ع) به خلافت از سوى پيامبر، نه تنها به موجب نص صورت گرفته است، بلكه از جهت عقلى هم از پذيرش آن گريزى نيست؛ زيرا عقل نمی ‏تواند بپذيرد كه رهبرى در باره كوچكترين مسايل فردى و اجتماعى با پيروان خويش سخن بگويد اما مهمترين مساله جامعه را در پرده ابهام و سكوت باقى گذارد.

همچنين شيعيان ادعاى تمسك به راى اكثريت و يا اجماع امت در موضوع خلاف را بی ‏وجه می ‏دانند، خصوصا اگر كسى بخواهد آن را به گفتار و كردار پيامبر(ص) نيز مستند سازد؛ زيرا ارجاع به راى اكثريت و يا واگذارى امر امت ‏به اهل «حل و عقد» از سوى كسى كه جز وحى سخن نمی ‏گويد امرى شايسته به نظر نمی ‏رسد.

البته آنچه در سقيفه اتفاق افتاد، نه راى اكثريت ‏بود، نه انتخاب اهل حل و عقد، براى اينكه نه رای ‏گيرى عمومى در كار بود و نه آنها كه خليفه تعيين كردند همه اهل حل و عقد به شمار می ‏آمدند، به ويژه آنكه بسيارى از صحابه بزرگ رسول خدا(ص) مانند ابن ‏عباس، زبير، سلمان، ابوذر، مقداد و عمار در اين انتخاب حضور نداشتند و بشدت با آن مخالف بودند. همه مى دانند حتى بيعتى كه انجام شد در سطحى گسترده و عمومى نبود و تنها به تنى چند از متنفذين و سران قبايل اختصاص داشت. (8)

خليفه دوم، با آنكه خود بنيانگذار اين خلافت ‏بود، می ‏گفت:
«هر كس به چنين طريقى متوسل شود شايسته بيعت نيست و هر كس چنين بيعتى كند باطل خواهد بود». (9)

اهل سقيفه حتى به همان شيوه كه خود ابداع و عمل كردند وفادار نماندند، بلكه ساليانى بعد، خليفه اول رسما عمر را به جانشينى خود برگزيد.
در پى اين عمل خليفه اول، چنين پرسشى پديد آمد: اگر تعيين جانشين امری ‏جايز است، چرا بر پيامبر روا نبود و اگر جايز نيست، چرا خليفه بدان دست ‏يازيد؟

نظام رهبرى در مكتب اهل ‏بيت(ع)

بسيارى از صحابه پيامبر با استفاده از مفاد آياتى چون:
و جعلنا ائمة يهدون بامرنا و كانوا باياتنا يوقنون.
و جعلنا ائمة يهدون بامرنا لما صبروا...
و ... قال انى جاعلك للناس اماما. (10)

و همچنين با استناد به قول و فعل پيامبر بر اين باور شدند كه امام و پيشواى جامعه بايد از سوى خدا و به وسيله پيامبر(ص) معرفى و معين شده، معصوم و از هر عيب و نقص خلقى و خلقى و سببى پيراسته باشد. و در خاندانى پاك و پاكدامن تولد يافته باشد. بنابر اين در عرف خاص شيعيان: «امام‏» رهبرى سياسى، فكرى، اخلاقى را در بر می ‏گيرد و اداره امور اجتماعى، راهنمايى و ارشاد فكرى و آموزش دينى و تصفيه و تزكيه اخلاقى از او انتظار می رود. (11)

چنين شخصى مسلما بايد از رذايل اخلاقى وارسته، به فضايل آراسته و در دانش و بينش و بردبارى و ساير صفات متعالى سرآمد همگان باشد.

«الامام المطهر من الذنوب، المبراء عن العيوب، المخصوص بالعلم، الموسوم بالحلم‏» (12)

امام در سايه اين ويژگيها كه ارشاد و هدايت امت را عهده ‏دار می ‏شود، اما روشن است كه به هنجار آوردن ملت، بدون نظام و برنامه و مديريت نيرومند، هرگز ممكن نيست. از اين رو امامت را «نظام دين و دنيا» دانسته‏ اند:
هشتمين پيشواى ما حضرت رضا(ع) می ‏فرمايد:
ان الامام نظام الدين، عز المسلمين، غيظ المنافقين و بوار الكافرين؛
امام سبب برپايى نظام دين، خشم منافقين و نابودى كافرين است.

آرمان طرفداران مكتب اهل بيت پيامبر اين بود كه چنين كسى بر جامعه اسلامى حكومت كند. و آنها در سايه چنين آرمان بلندى همواره بر سلاطين فاسد و ستمگر شوريده ‏اند.

متفكر معروف عراقى دكتر على الوردى در اين باره می ‏نويسد:
شيعه ائمه خود را معصوم از گناه (پيراسته از فساد اخلاقى و سياسى و اجتماعى) می دانند و اين عقيده يعنى اصل عصمت، نتايج اجتماعى و عملى سترگى در پى داشت؛ زيرا غير مستقيم انتقادى از ستمگرى‏ هاو تباهكارى ‏هاى خلفا، سلاطين و قدرتمندان بود.
شيعيان، كه اعتقاد به عصمت دارند، با عصمت ائمه خود، گناهان بزرگ ستمكاران و فرمانروايان را مورد حمله قرار می ‏دادند و ائمه خود را به عنوان نمونه تمام‏ عيار عصمت و پاكدامنى در برابر آنان می ‏گذاشتند. تشيع، مانند هر مسلك انقلابى، ريشه فساد و تباه روزى و سياه روزگارى جامعه را در سازمان حكومت جستجو می ‏كند و ناآگاهان و شناخت‏ نايافته‏ ها (توده غافل و ناآگاه) را مسؤول و مقصر نمی ‏شناسد.

اعتقادى كه شيعيان در باره امامت دارند هميشه آنها را به قيام بر ضد حكومتها واداشته است؛ زيرا هر حكومتى در هر سيستمى؛ از نظر شيعه ستم‏ كيش و بيدادگر فرمان است. شيعيان تنها حكومتى را بر حق می ‏دانند و از آن رضايت دارند كه امامى معصوم از آل على آن را اداره كند.

اين عقيده موجب دوام و استحكام دشمنى ميان شيعيان و صاحبان قدرت شده و بر اين اساس بود كه شيعه را گاهى به زندقه و الحاد متهم می ‏ساختند. رافضى بودن، معنى تلويحى و ضمنى آن، عبارت از رفض (رد و انكار) دين و دولت ‏بود و دوره‏اى بر مسلمين گذشت كه اگر به زندقه يا كفر يا الحاد متهم می ‏شدند، بهتر از آن بود كه به تشيع يا رفض متهم شوند و نشانه ‏هاى آن تا امروز بر جاى مانده است. (13)

بحقيقت اصل عصمت و همچنين انديشه ضرورت تنصيص امامت و رهبرى از جانب خدا و پيامبر و حصر اين رهبرى در خاندان على، درفش فكرى و پرچم مقاومت ‏سياسى و مبارزه معنوى گروههاى مخالف و انقلابى جامعه عليه خلفا و صاحبان امتيازات سياسى و اجتماعى بود. حتى بارتلس، محقق و مورخ روسى، نيز می ‏پذيرد كه نهضت ها اغلب از آنجا آغاز می ‏شد كه داعيان از جانب مدعيان امامت ‏به قصد متشكل ساختن پيروان در روستاها و ميان قبايل و عشاير ظاهر می ‏شدند و مخفيانه به كسانى كه مورد اعتماد بودند، تلقين می كردند كه قدرت و حكومت امويان و يا عباسيان از شيطان است و اميرالمؤمنين واقعى از اولاد على - عليه السلام - ظهور كرده، زمين را از قسط و عدل پر خواهند كرد، چنانكه از جور و ستم پر شده است. (14)

به گزارش قاضى نعمان، در طول قرن هشتم تا نهم ميلادى در اصفهان، هرات، خراسان، فارس، رى و نقاط ديگر صد و نه جنبش به رهبرى فرزندان على برپا شد و همه آنها مدعى بودند كه «علم حقيقى‏» محمد(ص) و كليد گنج اسرار رسالت نزد آنها و مسند خلافت‏ حق آنهاست‏». (15)

اما بايد دانست كه غيبت امام معصوم هرگز به معناى تعطيل شدن نظام دينى نيست؛ زيرا اولا اجراى بسيارى از احكام اسلامى متوقف بر وجود نظام است و ثانيا حفط كيان اسلام و مسلمين بدون برخوردارى از قدرت و حاكميت دين ممكن نيست. در عصر غيبت اين مسؤوليت ‏به عهده كسى است كه از نظر علم و عدالت و ديگر ملاك ها از ديگران به امام معصوم(ع) نزديكترباشد.

پی ‏نوشت ها:


1- براى آگاهى بيشتر رجوع شود به كتاب «ماجراى سقيفه‏» نوشته محمدرضا مظفر، ترجمه سيد غلامرضا سعيدى، ص‏39.
2- سوره مائده، آيه‏67.
3- براى آگاهى بيشتر رجوع شود به كتابهاى «على در قرآن و حديث‏» و «تجلى امامت‏» تاليف سيد علی ‏اصغر ناظم ‏زاده.
4- ارشاد، ج 1، ص 32.
5- طبرى، ج 2، ص‏63.
6- غايه ‏المرام، ص‏539.
7- براى آگاهى از منابع حديث غدير، رجوع شود به دو كتاب «عبقات ‏الانوار، ميرحامد حسين هندى‏» و «الغدير، عبدالحسين امينى.»
8- تاريخ يعقوبى. ج 2، ص‏103 و106؛ مروج الذهب. ج 2، ص‏307 و 352.
9- كنزالعمال، ج‏3، ص‏2326.
10- سجده، آيه 24؛ انبياء، آيه‏73؛ بقره، آيه 124.
11- پيشواى صادق، آيت ‏الله خامنه‏اى، ص 70 و 71.
12- اصول كافى، ج 1، ص‏387؛ اين حديث در عيون الاخبار و تحف العقول نيز آمده است.
13- وعاظ السلاطين، ص 302 و303.
14- ناصرخسرو و اسماعيليان، بارتلس، ص‏76.
15- همان كتاب، و نيز بنگريد به كتاب حكومت اسلامى از ديدگاه نائينى، حميدرضا مستعان، ص 8 - 10.

ماهنامه كوثر شماره 2

 

تبيين فلسفه صفات امام (ع)

تبيين فلسفه صفات امام (ع)

 الف- عينيت مقام امامت و صفات امام:

چنان كه گفتيم امام در قوس صعود از لحاظ درجه وجودى برترين مقام‏را دارد و امامت و صفات امام از اين درجه برتر وجود سرچشمه‏مى‏گيرند و چون كمالات وجودى يك امر خارجى و عينى است، انتخاب وانتصاب از طرف مردم در تحقق آن نقشى نخواهد داشت. اين نكته راحضرت رضا (ع) در ضمن روايت‏شماره 518 مطرح مى‏كند و در همين حديث‏مقام امامت را بالاتر از آن مى‏داند كه مردم بتوانند با نصب انتخاب‏خود تحقق بخشند بلكه تنها وظيفه مردم، معرفت اوليا مى‏باشد.

چند نكته:

1- امام را بايد خداوند معرفى و منصوب كند نه مردم، چون در سيرصعود وجود مقامات بالا مى‏توانند مقامات پايين را بشناسند امامقامات پايين قدرت احاطه بر مقامات بالا را ندارند پس بايد امام ازطرف خداى تعالى معرفى و منصوب گردد نه از طرف مردم. و گر نه‏مردم يا دچار اشتباه شده، و غير امام را بجاى امام برمى گزينند؛در حالى كه مقام امامت، جز در شان و شايستگى آن فرد برترى كه‏داراى درجه وجودى امام است نبوده، و ديگران كه مراتب ناقصتر وپايينترى از نظر كمالات وجودى قرار دارند، دستشان از آن مقام كوتاه‏است كه: «لا ينال عهدى الظالمين‏».

 چنان كه حضرت رضا (ع) نيز بر اين موضوع كه ديگران نمى‏توانند در جاى‏امام قرار گيرند، تاكيد فرموده‏اند. و يا اصولا به انكار اصل‏امامت مى‏پردازند.

 زيرا امام نيز همانند پيامبر ظاهرا انسان است ومردم دليلى ندارند كه وجود حقيقت‏برترى در فرد بخصوصى را باوركنندو لذا بايد امام را نبى اكرم يا امام قبلى معرفى كند، تا مردم‏دچار اشتباه و انكار نشوند.

2- مقام امامت‏يك مقام اعطائى است، نه كسبى انسان كه «كون جامع‏»است. و همه درجات وجود، در قلمرو هستى او، بالقوه قابل تحقق است،به برخى از اين درجات، نا خواسته و به صورت غير ارادى نايل مى‏شودهمانند عبور از مراحل نبات و حيوان.

اما نيل به برخى درجات بالاتردر گرو رياضت و تلاش و خودسازى است، كه بدون تلاش و مجاهده «ولادت‏ثانوى‏»  و تحول از مراحل جهان مادى به مقامات جهان مجردات‏امكان‏پذير نيست. جز در مورد «محبوبان‏» و «مجذوبان سالك‏» كه‏سير آنان نه بر اساس رياضت و مجاهده، بلكه نتيجه عنايت و جذبه‏الهى است.

 و انبيا و اوليا از محبوبان‏اند. امام رضا عليه السلام براين نكته تاكيد داشته و ائمه را به خاطر همين تفضل الهى، محسودمردم جاهل مى‏دانند.

3- در بر اساس همين تفسير و تبيين مقام امامت، همچون نبوت، مرهون‏سن و سال افراد نيست، زيرا مبناى رشد امام امداد غيبى و عنايت وجذبه الهى، است، نه رشد ظاهرى و داشتن سن و سال. اين نكته را نيزحضرت رضا (ع) بيان فرموده‏اند.

 و روايات متعددى داريم كه روح وقلب و بدن ائمه با ديگران فرق داشته 44 و حمل و تولد آنان نيزغير عادى است.

ب- امام پيوسته مورد امداد و الهام غيبى است

اين امداد و الهام ‏نيز نتيجه تعالى وجودى امام است. چه امام نيز همانند نبى ازدرجه وجودى خاصى برخوردار است كه آن درجه نسبت‏به ديگران غير عادى‏و در حد اعجاز است، و لذا آثار آن نيز چنان كه گذشت در حد اعجازاست كه يكى از آثار آن همين علم خارق العاده امام است. اينك به عنوان نتايج اين اصل، به چند نكته مهم اشاره مى‏كنيم كه‏در احاديث و اخبار نيز برآنها تاكيد شده‏است:

 1- امامت‏باطن نبوت است و با نبوت از يك سرچشمه آب مى‏خورند. چنان كه حضرت رضا (ع) اين نكته را بيان داشته و تنها فرق نبى و امام‏را در آن مى‏داند كه نبى ملك را ديده و سخن او را مى‏شنود اما امام‏كلام ملك را مى‏شنود ولى او را نمى‏بيند. و بر اساس اين تفاوت،ائمه را «محدث‏» و «مفهم‏» ناميده‏اند.

2- از آنجا كه امام، از نظر كمالات وجودى، تالى مرتبه نبى نبوده وامامت، با نبوت اتصال و ارتباط بلافصل دارد، پس امام وارث به حق‏علوم و كتب انبيا است چنان كه حضرت رضا (ع)، ائمه را برگزيدگان‏الهى و وارثان كتاب حق معرفى مى‏كند؛ و امام از همه كتب‏آسمانى به هر زبانى كه نازل شده باشند، آگاه است. چنان كه حضرت‏موسى بن جعفر بر اين نكته تصريح فرموده‏اند.

 3- از اين وراثت، در لسان احاديث و اخبار تعبيرهاى گوناگونى داريم‏از قبيل اينكه: -ائمه، راسخان در علم و عالمان به تاويل آيات قرآن‏اند.

و اصول‏مبناى بطنهاى متعدد قرآن همين تفاوت درجات وجودى انسانهاست كه هركسى بر اساس درجه كمال و تجردش، به درك حقايق قرآنى نايل‏مى‏شود. خازن علم الهى و مترجمان وحى‏اند.

 ائمه شريك نبى اكرم‏اند، عليهم الصلوة و السلام. علايم و آيات انبياى سلف، نزد ائمه‏اند، از قبيل الواح و عصاى‏موسى، خاتم سليمان، پيراهن يوسف، سلاح نبى اكرم (ص) ، و نامه‏هاى مهرشده و صحيفه و جامعه و غيره  كه رمزى از وراثت علم و اقتدارانبيا عليهم السلام. - انتقال روح قدسى «روح القدس‏» از نبى به امام، چنان كه امام‏صادق (ع) مى‏فرمايد: «روحى كه به پيامبر اسلام نازل مى‏شد، به آسمان باز نگشته، بلكه باما امامان باقى مانده است.»

4- چون علم امام، علمى لدنى و نتيجه الهام است، داراى خصوصيات‏زير مى‏باشد: - امام برترين عالم عصر خويش است، زيرا علم وى از آثار وجود اوست‏كه آن وجود، برترين درجه وجود، در آن عصر است. علم ائمه،علمى مستمر است، كه هر لحظه از منبع نامتناهى يعنى الهام الهى قوت‏گرفته و افزايش مى‏يابد. حضرت موسى بن جعفر (ع) امام هفتم‏مى‏فرمايند: علم امام سه جهت دارد: گذشته، آينده، حادث، ومى‏فرمايند كه نوع سوم يعنى «حادث‏» محصول الهام بر دل امام وابلاغ بر گوش او حاصل مى‏شود كه برترين نوع علم ائمه، همين است امايادآور مى‏شوند كه پيامبرى پس از نبى اكرم اسلام (ص) نخواهد آمديعنى، امام را نبايد پيغمبر دانست.

 امام هرگاه بخواهد چيزى‏را بداند، خداوند تعليمش مى‏دهد. امامان اگر افراد صالح ورازدار و در واقع افرادى متناسب با درجه وجودى خودشان مى‏يافتند،از همه چيز خبر مى‏دادند.

علم ائمه، يگانه علم مبرا از خطا وخلاف است.

ج- امام حاكم و ناظر بر همه حوادث جهان و رفتار انسان‏هاست.

بنابراين وحدت وجود و مراتب تشكيكى آن، چنان كه گذشت، امام به ‏دليل بهره ‏مندى از بالاترين درجه هستى، در راس هرم امكان قرار داردكه نتيجه آن مسائل زير است: 1- حاكميت تكوينى امام بر جهان‏ممكنات.

2- اشراف و نظارت بر جريان حوادث، از جمله بر رفتارانسانه؛ چنان كه در روايات آمده كه تمامى اعمال انسانها برنبى‏اكرم (ص) و ائمه (ع) عرضه مى‏شود.

د- امام داراى صفت عصمت‏بوده و در عاليترين درجه از فضيلت و تقوى است.

ائمه به دليل درجه متعالى وجودى، از آثار متعالى آن درجه‏برخوردارند از جمله اين آثار، دورى از خطا و گناه است.

 زيرا گناه‏ و خطا معلول جهل و نقصان است و امام از جهل و نقصان برى است. كسى كه نه جاهل است و نه دچار نقص و ضعف، چگونه دچار خطا و لغزش‏مى‏گردد. از طرف ديگر، مهمترين عامل خطا در انسان، هوى وهوس و شهوت‏و غضب است اما، از آنجا كه مراتب عالى وجود، اسير و مقيد مراتب ‏پایين‏تر از خود واقع نمى‏شوند، پس امام كه در قله هرم هستى‏قراردارد، هرگز توجهى به جاه و مال و زر و زيور دنيوى نخواهدداشت.

 نبى اكرم (ص) نيز عينا به همين دليل، توجهى به دنيا نداشت.زيرا آنان به دنبال مطلوب و محبوبى هستند كه در زمين و آسمان‏نمى‏گنجد، و دنيا و آخرت در برابر او جوى نيرزد؛ از اين تحليل به‏اين نتايج مى‏توان دست‏يافت:

1- امام از خطا و گناه معصوم است.

2 - رهبريت مصون از خطا وانحراف و در انحصار امام بوده، و پيروى، از غيرمعصوم، با وجودمعصوم، خلاف عقل و منطق مى‏باشد و لذا حضرت رضا (ع) ائمه را نجوم وعلامات هدايت مطرح شده در قرآن مى‏داند.

3- اطاعت رهبر معصوم ازديدگاه عقل و شرع واجب و ضرورى است، چنان كه حضرت موسى‏بن‏جعفر وحضرت رضا (ع) تصريح فرموده‏اند.

4- با احتمال وجود رهبريت‏معصوم، به حكم عقل و شرع، تحقيق جستجو براى درك و شناخت او واجب ولازم است.

5- با قصور در معرفت امام و تفويض و تسليم به امام‏معصوم، اعمال انسان به دليل اهمال در يك وظيفه بنيادى، ارزش‏نداشته و مقبول نخواهد بود.

 6- پايدارى و استقامت در ولايت‏واجب و لازم است و انسان هرگز از ولايت‏بى‏نياز نيست.

هـ - امام مى‏تواند مصدر اعجاز و كرامت‏ باشد

چنان كه در بحث مربوط به مبانى‏صفات ائمه بيان شد، فاعليت الهى يعنى قدرت بر ايجاد ماهيات معدوم،و اعدام ماهيات موجود و تصرف در جهان هستى و ماده عالم، در شان‏درجات پائين وجود، همانند جماد و نبات و حيوان يست‏بلكه درانحصار موجودات فوق ماده، يعنى موجودات مفارق و مجرد است.

انسان نيز بر اساس مسئله «كون جامع‏» وقتى در تعالى وجودى به‏مقام تجرد دست‏يابد در واقع، به مقام «كن‏» نايل آمده استعداد وشايستگى فاعليت الهى را بدست مى‏آورد و از آنجا كه امام درعاليترين مرحله وجود قراردارد، طبعا فاعليت الهى در شان اوست، وچنان كه علمش درحد اعجاز بود، قدرتش نيز در حد اعجاز است و اين‏است فلسفه اعجاز و كرامت علمى و عملى و حسى و معنوى امام. نتيجه آن كه:

1- امام به عنوان يك انسان كامل، خليفه خدا در زمين، و مظهر اسم‏جامع «الله‏» است كه مستجمع جميع صفات جماليه و جلاليه حق است.

از اين حقيقت در لسان احاديث و اخبار بدين‏گونه تعبير شده كه ائمه‏بيشترين بهره از «اسم اعظم‏» يا اينكه ائمه حامل آيات‏و سلاح انبيايند، كه رمزيست از قدرت و علم الهى آنان.

2- ظهور انواع اعجاز و كرامت از امام كاملا مطابق با عقل و منطق‏است. چنان‏كه به امر امام هفتم حضرت موسى‏بن جعفر (ع) درخت‏به حركت‏آمد،  و عصا در دست امام محمد تقى (ع) سخن گفت؛ چنان كه ازحضرت رضا (ع) اعجاز يد بيضا،  و شفاى بيمار  و تصرف در ماده‏جهان،  و پاسخ به مسائل علمى  و غيب‏گوئى  ثبت و نقل شده‏است. در اين جا، جهت مزيد فايده، سه نكته را بررسى و در باره آن بحث‏مى‏كنيم:

نكته اول- پيوند و رابطه علم و قدرت

چنان كه در تحليل فلسفى‏صفات ائمه بيان گرديد، علم و قدرت خارق العاده، هر دو، از يك اصل‏سرچشمه مى‏گيرند، كه همان برترى درجه وجود است.

 اما نكته جالبى كه در لسان احاديث و اخبار بر آن تاكيد شده، آن‏است كه علم بر قدرت تقدم دارد يعنى، پايه واساس قدرت، علم و آگاهى‏است چنان كه در ضمن روايتى حضرت امام موسى‏بن جعفر عليهماالسلام‏مى‏فرمايند نبى اكرم صلوات الله عليه و آله از انبياى گذشته (ع) اعلم‏بود و ما وارث علومى هستيم كه ما را بر كارهايى توانايى بخشيده كه‏انبياى سلف بر آن كارها قدرت نداشتند.

 ما وارث كتابى هستيم كه‏تبيان و بيانگر همه چيز است و ما را بر همه چيز چنان كه در قرآن مجيد نيز باين نكته اشاره شده است. به نظر نگارنده، از ديدگاه اصول فلسفه اسلامى، اين نكته ظريف، بدين‏گونه ‏قابل تحليل و تبيين است كه چنان كه در بحث صفات حق‏تعالى مطرح شده‏است، علم حق تعالى، علم فعلى است نه انفعالى؛ يعنى برخلاف علم ما كه‏از موجودات جهان بدست مى‏آيد، علم خداوند انعكاس و تصويرى حاصل ازپديده‏هاى جهان نيست، بلكه علم او مبداء و منشا پديده‏هاى جهان‏است. به عبارت ديگر، علم ما، انفعال و تاثرى از پديده‏هاى عالم‏است، در صورتى كه علم حق تعالى مبدا و مؤثر در پيدايش پديده‏هامى‏باشد.

 در نتيجه علم ما مطابق با پديده‏ها است اما پيدايش‏پديده‏هاى عالم، برابر علم خداست. جهان از علم خدا سرچشمه گرفته وموجودات عالم بر اساس معلومات الهى پديدار مى‏شوند و به اصطلاح او،فاعل بالعنايه است.

 بنابراين، چون امام، از نظر درجه وجودى،نزديكترين وجود عصر خود به حق تعالى است و لذا وجود و آثار وجودش‏جنبه الهى دارد و از اينجاست كه علمش نيز همانند علم خدا، يك علم‏فعلى است، نه انفعالى و عين قدرت و اراده است؛ چنان كه در حضرت حق‏چنين است. و اين است مبنا و رمز ارتباط قدرت به علم كتاب درلسان احاديث و اخبار.

نكته دوم- علم و قدرت خارق العاده ائمه و مظلوميت آنان

جاى سئوال‏است كه ائمه با اين همه علم و قدرت، كه حتى زمان مرگ خويش رامى‏دانند و اصولا مرگشان به انتخاب خودشان است،  چرا دست‏به كارى‏مى‏زنند كه به شكست و احيانا مرگ خودشان مى‏انجامد؟

 در پاسخ اين‏سئوال بايد گفت، چنانكه بيان شد، علم امام نزديكترين علم به علم‏حق تعالى است و علم حق اساس و پايه قضا و قدر است، پس علم ائمه،علم به قضا و قدر الهى است و اقدامشان، حركت در جهت و مطابق اين‏قضا و قدر است. تا تكليف شرع انجام پذيرد و فتنه و آزمون انسانهاتحقق يابد.وگرنه هر امامى اگر بخواهد مى‏تواند نظام جور را برانداخته و به‏دست نابودى سپارد.

نكته سوم- استثنا در علم و قدرت امام

ممكن است در ضمن احاديث و اخبار به مواردى برخورد كنيم كه امام ازچيزى خبر نداشته باشد يا بر چيزى توانا نباشد، يا خودشان ازنداشتن علم و ناتوانى خود سخن گويند، مانند روايت 659؛ اين مواردرا با مبانى زير مى‏توان تفسير كرد:

1 - حركت و جريان، در جهت و مطابقت قضا و قدر الهى

2- استناد به جنبه بشريت و تقيد وجودى آن بزرگواران، چنان كه‏قيصرى موارد عدم اجابت دعاى نبى اكرم (ص) و خليفه حق را با اين‏مبنا تفسير مى‏كند؛

3- تقيه و رعايت ظرفيت مخاطبان و حاضران مجلس.

و- امام واحد دهر است و يگانه زمان

چون امام در راءس مخروط عالم‏هستى است و بالاترين درجه وجود در عصر خويش و واسطه بلافصل فيض‏حق‏تعالى است، بايد از صفات كماليه‏اى كه در شان اين مرتبه است‏بهره‏مند باشد. از جمله اين صفات، «وحدت‏» و يگانگى است. يعنى،امام هر عصرى يگانه آن دهر است و جز او امام ديگرى امكان‏وجود ندارد. نتيجه آنكه:

1 - در هر عصر و دورانى بيش از يك امام وجود نخواهد داشت. چنان كه‏حضرت رضا (ع) نيز بر اين نكته تاكيد فرموده‏اند.

2- امام بعدى،در آخرين لحظات زندگى امام قبلى به اوصاف و علم او متصف‏مى‏گردد.

3- چنان كه حضرت رضا (ع) بيان داشته‏اند، هر امامى بايدامام بعد از خود را معرفى نموده و با انتقال امامت، به اداى امانت‏بپردازد.

4- هر امامى هر چند كه در كنار امام قبلى نباشد، ازلحظه مرگ امام قبلى آگاه شده، و انتقال امامت را به خود، باالهام الهى،  و با پيدايش و احساس حالت جديدى در وجود خود، درك‏مى‏كند.

ز- جهان هستى هرگز بى‏امام نخواهد بود

اين موضوع كه ‏روى زمين، از حجت‏حق خالى نخواهد ماند، بر اين اساس استوار است كه‏وجود امام از طرفى واسطه ضرورى فيض حق در جهان هستى است و لذامادامى كه جهان هستى وجود داشته باشد، وجود امام ضرورى و حتمى‏خواهد بود.

 از طرف ديگر، بر اساس نياز انسانها به هدايت آسمانى،امام مشعل فروزان هدايت و امين و حافظ وحى الهى و مرجع تفسير وتاويل كتاب آسمانى است از اين روى تا انسان وجود داشته باشد،امام نيز وجود خواهد داشت؛ و لذا در معارف ما آمده است كه آخرين‏فرد در جهان هستى امام خواهد بود و اگر در دنيا جز دو نفر باقى‏نمانند، يكى از آن دو و حضرت رضا (ع)مى‏فرمايند:

 زمين بى ‏حجت‏ خدا ويران مى‏شود. زيرا كه عالم هستى‏بى‏امداد و فيض الهى، جز عدم، سرنوشتى ندارد علاوه بر مبناى مذكور،ضرورت وجود امام را با مبانى زير نيز مى‏توان تبيين نمود.

1 - حقيقت وحى الهى، معانى كلى و بسيطى است كه اذهان معمولى، ظرفيت‏درك و تحمل آن را ندارد، و چون قرآن كتاب هميشه وجود داشته باشد؛و اين مخاطب حقيقى كه قلب و روحش بستر و جايگاه وحى است، بعد ازپيامبر اكرم صلوات الله عليه و آله، جز ائمه نمى‏تواند باشد.چنانكه امام صادق (ع) نيز اين نكته را بيان فرموده‏اند.

2- فيض و الهام الهى هميشگى است. پس در هر عصرى بايد فردى كه‏شايسته اين فيض و الهام و لايق نزول ملائكه و روح باشد، وجود داشته‏باشد؛ چنانكه ائمه با موضوع دوام و ادامه وجود شب قدر، پس ازنبى اكرم (ص) به دوام و استمرار امامت استدلال كرده‏اند.  

3- با امام حجت‏خداوند بر خلق اقامه مى‏گردد. چنانكه حضرت موسى‏بن‏جعفر و حضرت رضا عليهم السلام تصريح فرموده‏اند.

4- ائمه شهداى حقند بر خلق؛ از لحاظ الگو وسرمشق بودن. نظارت بر اعمال و شهادت در قيامت.

ح- اطاعت امام سعادت و مخالفت‏با وى مايه بدبختى است

با اوصافى كه براى امام‏بيان شد، بديهى است كه پيروى از چنين شخصيتى سعادت دنيوى و اخروى‏انسان را تضمين نموده، مخالفت‏با او مايه گمراهى و بدبختى خواهدشد. ائمه اركان عالم هستى و يگانه عامل نجات بشرند.

 و لذا مدعيات دروغين امامت را خلافت الهى و منكران اين منصب خدائى و هركسى كه اين مدعيان و منكران را مسلمان بداند، همگى اهل‏عذابند. - و بگفته رسول اكرم (ص) مرگ، بى‏معرفت امام، مرگ‏جاهليت و گمراهى است.

ط- شناخت و پيروى امام، لازمه استعداد و شايستگى ويژه‏اى است.

در لسان اخبار آمده است كه! حديث آل محمد (ص) صعب و مستصعب (دشوارو ديرياب) است كه آن را جز پيامبر مرسل يا ملك مقرب، يا مؤمنى كه‏دلش آزمون ايمان داده باشد، نمى‏تواند باور و تحمل كند. و اين‏نكته ناشى از آن اصل است كه شناخت مقام امامت، مستلزم تعالى وكمال وجودى متناسب با اين مقام ارجمند است؛ و لذا هر كسى را نرسدكه سر بر آستان جانان سايد.

 كه آينه و كاسه محدود انسانهاى ‏معمولى تاب و گنجايش خورشيد درخشان و بحر بى‏پايان امامت را ندارد. از اين جاست كه امامان معصوم ما (ع) اقرار به ولايت را نيز. همچون‏اقرار به توحيد، به عالم ذره ارتباط مى‏دهند 100 و نيز ارواح‏شيعيان و پيروان ولايت را با خودشان، از يك مايه و طينت‏مى‏دانند 101 كه همگى نشانه آن است كه براى معرفت آنان، صفاى‏باطن و ظرفيت و استعداد ويژه‏اى لازم است كه آن پاكان جان جهان وجان جان‏اند؛ اگرچه بظاهر همچون دگران، يك انسانند.

 

امام و هدايت

امام و هدايت

ائمه كه هدايت ‏به امرالله مي كنند، يعنى با ملكوت موجودات سر و كار داشته، و هر موجودى را از جنبه امرى او نه تنها از جنبه خلقى او، بسوى خدا هدايت ميكنند، و به كمال خدا ميرسانند.

قلب موجودات در دست امام است، و از نقطه نظر سيطره و احاطه بر قلب، آنان را بسوى خدا هدايت ميكند.

پس امام كه مردم را بخدا هدايت ميكند، به امر ملكوتى كه هميشه با آن موجود و ملازم است هدايت ميكند، و اين در حقيقت ولايتى است‏به حسب باطن در ارواح و قلوب موجودات نظير ولايتى كه هر يك از افراد بشر از راه باطن و قلبش نسبت‏به اعمال خود دارد، اين است معنى امام.

و اما در آيه شريفه علت موهبت اين منصب را اينطور بيان كرده است: «لما صبروا و كانوا بآياتنا يوقنون‏»

يكى صبر است در راه خدا، و منظور از صبر، استقامت و ايستادگى است در تمام امتحانات و ابتلائاتى كه بنده در راه عبوديت و وصول بمراد براى او پيش ميآيد، و ديگر آنكه قبل از آن به مرحله يقين رسيده باشند.

در آياتى از قرآن مجيد، مى‏بينيم كه علامت‏ يقين را كشف حجب ملكوتيه معرفى مى‏نمايد، صاحب يقين كسى است كه حقائق موجودات و ملكوت آنان را ادراك كند، و محجوب كسى است كه پرده روى قلب او گرفته و او را از مشاهده انوار ملكوتيه باز دارد مانند آيه:

«و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين‏»

و اينطور ما به ابراهيم ملكوت آسمان‏ها و زمين را نشان داديم و براى آنكه از صاحبان يقين بوده باشد.

اين آيه مى‏رساند كه نشان دادن ملكوت آسمان و زمين مقدمه افاضه يقين بر قلب ابراهيم بوده است

و روى اين زمينه يقين از مشاهده انوار ملكوتيه جدا نخواهد بود. و مانند آيه‏«كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم‏»

نه چنين است، اگر شما ميدانستيد مانند علم و دانستن صاحبان يقين، در اينصورت حتما دوزخ را ميديديد، و حقيقت جهنم را كه ملكوت افعال زشت، و معاصى آلهى و نفس اماره است مشاهده مى‏نموديد.

و مانند آيه‏«كلا ان كتاب الابرار لفى عليين و ما ادريك ما عليون كتاب مرقوم يشهده المقربون‏»

نه چنين است، به درستيكه نامه عمل و حقائق كردار افراد پاك و صالح العمل در مكان مرتفع و عالى قرار دارد، و آن عليون است. مى‏دانى عليون چيست؟
عالمى است ملكوتى كه آن عبارت است از ثبت و ضبط اعمال صالحه، و آن در حضور و شهود مقربين درگاه خدا است.

از اين آيات استفاده مى‏شود كه مقربون كه همان صاحبان يقينند، افرادى هستند كه به ملكوت و حقائق عالم پيوسته، و قلبشان از جنبه مشاهده خلقى عبور نموده است، آنها از خدا محجوب نيستند، و حجاب قلبى كه عبارت است از جهل و معصيت و شك و نفاق در آنها نيست، آنها صاحبان يقينند كه عليون و حقائق ملكوتيه ابرار و اخيار را مى‏بينند، كما آنكه حقائق ملكوتيه اشرار و اهل معاصى را كه عبارت از جحيم است نيز مشاهده مى‏كنند.

بنابراين امام كه هدايت‏به امر ملكوتى مى‏كند، حتما بايد داراى مقام يقين باشد، و عالم ملكوت بر او منكشف بوده باشد، و متحقق به كلمات الله بوده باشد، و چون ذكر شد كه ملكوت همان وجهه باطنى موجودات است پس اين آيه شريفه:

«و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا» به خوبى مى‏رساند كه هر چه راجع به امر هدايت است، كه عبارت از قلوب و اعمال بوده باشد باطن و حقيقت او در دست امام است، و وجهه ملكوتى و امرى آن حاضر در مشهد امام بوده، لحظه‏اى از او غائب نخواهد بود.

 

 

مقام معظم رهبری









مقام معظم رهبری:
ولایت معنای ظریفی دارد که عبارت است از
پیوستگی، پیوند، در هم پیچیدن و در هم تنیدگی.



عیدبر عاشقان مبارک


شرایط عمومی وزارت




شرایط عمومی وزارت

وزیر همانند خلیفه (جانشین) است؛ زیرا نوعی تفویض و
واگذاری اختیارات در آن لحاظ شده است.

بر این اساس، شرایطی که وزیر می‌بایست دارا باشد،
همان خصوصیات و صفاتی است که در امیر و مستخلف عنه وجود دارد؛
هر چند که نیازی نیست تا در همان حد کمالی،
آن صفات و خصوصیات را دارا باشد.

کسی که وزارت را به عهده می‌گیرد، باید بتواند همان کارها و
اعمالی را انجام دهد که با عنوان وزارت، مقصود تحقق می‌یابد.
بنابراین، نمی‌توان کسی را وزیر کرد که اصولاً قابلیت بر دوش کشیدن
این مسئولیت و بار سنگین و کمرشکن را ندارد.



۱- توانایی و شایستگی

از مهمترین شرایط عمومی برای به عهده گرفتن مسئولیت وزارت،
توانایی ایفای مسئولیتی است که به عهده می‌گیرد؛
زیرا اگر کسی عهده‌دار مسئولیتی شود که توانایی انجام آن را ندارد،
به خود و امیری که او را بر این کار گمارده است، خیانت کرده است.

از فرزانه بزرگ، بزرگمهر حکیم درباره علت ضعف و ناتوانی دولت ساسانی پرسیدند.
ایشان در پاسخ گفت: چون کارهای بزرگ را به مردم کوچک سپردند
و کارهای کوچک را به مردم بزرگ.

بزرگان به کار خرد دل ننهادند و خردان از عهده کار بزرگ برنیامدند
و ناچار هر دو تباه گشت. بنابراین، در انتخاب وزیر نخستین شرط اساسی،
توانایی ایفای مسئولیت است. اگر کسی که توانایی این کار را ندارد،
انتخاب شود، امیر به خود و اهداف خویش زیان رسانده و اگر فرد ناتوان،
این مسئولیت بپذیرد، به خود و امیر خویش خیانت کرده است.

پس هر کسی می‌بایست براساس توانایی خود پا پیش گذارد
و اگر دیگران را تواناتر یافت آنان را معرفی کند و اگر خود را تواناتر از دیگران
در این کار یافت، خود را معرفی کند؛ چنانکه حضرت یوسف(ع) خود را شایسته وزارت
دید و معرفی کرد؛ (یوسف، آیه ۵۵) زیرا به عهده گرفتن مسئولیت و بار سنگینی
که وزر تن و جان آدمی است،تنها در صورتی می‌تواند مفید و سازنده باشد،
که قدرت و توانایی عهده گرفتن و تصدی مسئولیت را دارا باشد؛
چرا که طلب مقام وزارت ارزش ذاتی ندارد

و اگر شخص نتواند از عهده مسئولیت برنیاید،
این وزارت، وزر و وبال گردن او می‌شود و او را در دنیا و آخرت
به زمین می‌زند. از این رو خداوند پذیرش مسئولیت را تنها برای
انجام مسئولیت،امری مطلوب و ارزشی می‌شمارد.

(یوسف، آیه ۵۵)

به هر حال، مسئولیت وزارت و هر مسئولیت دیگری،
دارای ارزش ذاتی نیست و تنها ارزش آن انجام مسئولیت
و ادای تکلیف می‌باشد که در این صورت پاداش مادی و
معنوی و دنیوی و اخروی بر آن مترتب می‌شود.

از سخن امیرمؤمنان(ع) بر می‌آید کسانی که دانش و توانایی انجام مسئولیتی
را دارند، می‌بایست خود این مسئولیت را به عهده گیرند و به ناتوان نسپارند؛
زیرا این گونه رفتار، خود خیانتی از سوی دانشمند تواناست:

«اگر نبود عهدی که خداوند از علمای امت گرفته است که در برابر شکم‌بارگی
ستمگر و گرسنگی ستمدید سکوت نکنند من مهار شتر خلافت و حکومت
را رها می‌کردم و از آن صرفنظر می‌نمودم

(نهج‌البلاغه، ح ۳)

این بدان معناست که پذیرش مسئولیت و یا رد آن می‌بایست
براساس توانایی باشد و کسی که خود را شایسته نمی‌یابد،
نباید در گرفتن مسئولیت پیش قدم شود و شایستگان را
از عهده گرفتن مسئولیت محروم یا بازدارد.

 

امیرالمومنین (ع) ؛ وزیر پیامبر (ص)

بررسی شرایط وزارت در دین و دنیا

وزارت یکی از مناصب سیاسی و دنیوی است.
وزیر در حقیقت معاونی است که بار گرانی که بر دوش امیر
و حاکم است بر می‌دارد و خود آن را تحمل می‌کند.

براساس آموزه‌های قرآنی، وزارت اختصاص به امور مادی یا دنیوی
نداشته بلکه به امور معنوی نیز مربوط می‌شود.
حال باید دید این وزارت در امور دینی و معنوی چگونه اتفاق می‌افتد؟
شرایط وزارت در امور دینی و دنیوی چیست؟


مفهوم شناسی وزارت

واژه وزارت از لغت عربی وزر گرفته شده است.
وزر به بارگران و سنگین گفته می‌شود

(مفردات الفاظ قرآن کریم، ص ۸۶۸؛ نثر طوبی، ج ۲،
ص ۵۴۸ ذیل واژه وزر؛ مجمع البیان، ذیل آیه ۱۶۴ سوره انعام)


گناه را از آن جهت، وزر گفته‌اند که بار و سایه سنگین آن
همواره بر دوش و گرده شخص است

(نگاه کنید: تفسیر نمونه، ج ۲۷، ص ۱۲۵)


علامه طباطبایی در ذیل آیه ۱۶۴ سوره انعام
درباره وزر بودن گناه می‌نویسد:

هر کس هر چه می‌کند مانند سایه‌ای به دنبالش هست
و از او به دیگری تجاوز نمی‌کند.


در آیات قرآن، وزر بارها تکرار شده و خداوند آن را در
معنای بارگران و سنگین که کمر را خم می‌سازد

(انشراح، آیات ۲ و ۳)

و نیز بار سنگین و کمر شکن گناه (انعام، آیه ۱۶۴)
به کار برده است.

واژه وزیر صفت مشبه به معنی معاون،
کمک کار، هم‌پشت و مددکار نیز بکار رفته است.

وزارت به عنوان یک مقام اجتماعی و شغل سیاسی
از گذشته وجود داشته است.

وزیر کسی است که بارگران و سنگین حکومت و امارت امیر خود را
تحمل می‌کند و بر دوش می‌گیرد.

(معارف و معاریف، سید مصطفی حسینی دشتی، ج ۱۰، ص ۳۴۴)


در عرف سیاسی، وزیر، صاحب منصب عالیرتبه و عضو قوه مجریه است
که ریاست بخشی از امور عمومی را به عهده دارد
و در رأس یک وزارتخانه قرار گرفته و دارای اختیاراتی مطابق قانون است

(فرهنگ علوم سیاسی، علی آقا بخشی، ص ۲۶۰، ذیل واژه وزیر)

واژه وزیر دوبار در قرآن به کار رفته است:
یک بار در آیات ۲۹ سوره طه که گزارشی از درخواست حضرت موسی(ع)
و نیایش آن حضرت (ع) را بیان می‌کند؛
و یک بار دیگر در آیه ۳۵ سوره فرقان است.

در این آیه خداوند بیان می‌کند که درخواست و نیایش آن حضرت(ع)
پذیرفته شده و حضرت هارون(ع) به عنوان وزیر
حضرت موسی(ع) انتخاب می‌شود.

آنچه در این مطلب مورد نظر است،
همان معنای معاونت و منصب و مقام است.


 

 

اثبات لزوم امامت

 

اثبات لزوم امامت

ختم نبوت بدون نصب امام معصوم ، خلاف حكمت الهى است و كامل بودن دين جهانى و جاودانى اسلام ، منوط به اين است كه بعد از پيامبر اكرم ( ص ) جانشينان شايسته اى براى او تعيين گردند بگونه اى كه بجز مقام نبوت و رسالت ، داراى همه مناصب الهى وى باشند

اين مطلب را مى توان از آيات كريمه قرآن و روايات فراوانى كه شيعه و سنى در تفسير آنها نقل كرده اند استفاده كرد :

از جمله در آيه سوم از سوره مائده مى فرمايد : (( اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً ))

اين آيه كه به اتفاق مفسرين در حجة الوداع و تنها چند ماه قبل از رحلت پيامبر اكرم ( ص ) نازل شد بعد از اشاره به نا اميدى كفار از آسيب پذيرى اسلام (( اليوم يئس الذين كفر وامن دينكم ...)) تائكيد مى كند كه امروز دين شما را كامل ، و نعمتم را بر شما تمام كرده .

  و با توجه به روايات فراوانى كه در شائن نزول اين آيه ها وارد شده كاملاً روشن مى شود كه اين (( اكمال و اتمام )) كه توائم با نوميد شدن كفار از آسيب پذيرى اسلام بوده با نصب جانشين براى پيامبر اكرم ( ص ) از طرف خداى متعال ، تحقق يافته است . 
زيرا دشمنان اسلام ، انتظار داشتند كه بعد از وفات رسول خدا ( ص ) ـ مخصوصاً با توجه به اينكه فرزند ذكورى نداشتند ـ اسلام بدون سرپرست بماند و در معرض ضعف و زوال قرار گيرد ، ولى با نصب جانشين براى وى دين اسلام به نصاب كمال ، و نعمت الهى به سرحد تمام رسيد و اميد كافران بر باد رفت . ( 1 )

و كيفيت آن ، چنين بود كه پيامبر اكرم ( ص ) هنگام بازگشت از حجة الوداع همه حجاج را در محل (( غدير خم )) جمع كردند و ضمن ايراد خطبه مفصلى از ايشان سوئال كردند : (( الست اولى بكم من انفسكم؟ )) ( 2 ) آيا من از طرف خدا متعال بر شما ولايت ندارم؟ همگى يكصدا جواب مثبت دادند ، آنگاه زير بغل على ( ع ) را گرفته او را در برابر مردم بلند كردند و فرمودند : (( من كنت مولاه فعلى مولاه )) و بدين ترتيب ، ولايت الهى را براى آن حضرت ، اعلام فرمودند .

  سپس همه حضار با آن حضرت بيعت كردند و از جمله ، خليفه دوم ضمن بيعت با امير موئمنان على ( ع ) بعنوان تهنيت گفت : 
(( بخ بخ لك يا على ، اصحبت مولاى و مولى كل موئمن و موئمنة)) ( 3 )

و در اين روز بود كه اين آيه شريفه ، نازل شد : (( اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً )) و پيامبر اكرم ( ص ) تكبير گفتند و فرمودند : (( تمام نبوتى و تمام دين الله ولاية على بعدى ))

و در روايتى كه بعضى از بزرگان اهل سنت ( حموينى ) نيز نقل كرده اند آمده است كه ابوبكر و عمر از جابر خاستند و از رسول خدا ( ص ) پرسيدند كه آيا اين ولايت ، مخصوص على است؟ حضرت فرمود :

  مخصوص على و اوصيائ من تا روز قيامت است . پرسيدند : اوصيائ شما چه كسانى هستند؟ فرمودند :

 (( على اخى و وزيرى و وارثى و وصيى و خليفتى فى امتى و ولى كل موئمن من بعدى ، ثم ابنى الحسن ، ثم النى الحسين ، ثم تسعة من ولد ابنى الحسين واحداً بعد واحد ، القرآن معهم و هم مع القرآن ، لايفارقونه و لا يفارفهم حتى يردوا على الحوض )) (4)

بر حسب آنچه از روايات متعدد ، استفاده مى شود پيامبر اكرم ( ص ) قبلاً مائمور شده بودند كه امامت امير موئمنان ( ع ) را رسماً اعلام كنند ولى بيم داشتند كه مبادا مردم ، اين كار را حمل بر نظر شخصى آن حضرت كنند و از پذيرفتن آن ، سرباز زنند . از اينروى ، در پى فرصت مناسبى بودند كه زمينه اين كار فراهم شود تا اينكه اين آيه شريفه نازل شد :

 (( يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس )) ( 5 ) و ضمن تائكيد بر لزوم تبليغ اين پيام الهى ـ كه همسنگ با همه پيامهاى ديگر است و نرساندن آن بمنزله ترك تبليغ كل رسالت الهى مى باشد ـ به آن حضرت مژده داد كه خداى متعال تو را از پيامدهاى آن ، مصون خواهد داشت . با نزول اين آيه ، پيامبر اكرم ( ص ) دريافتند كه زمان مناسب ، فرا رسيده و تائخير بيش از اين ، روا نيست . از اين روى ، در غدير خم به انجام اين وظيفه ، مبادرت ورزيدند . ( 6 )

البته آنچه اختصاص به اين روز داشت اعلام رسمى و گرفتن بيعت از مردم بود وگرنه رسول خدا ( ص ) در طول دوران رسالتشان بارها و به صورتهاى گوناگون ، جانشينى اميرموئمنان على ( ع ) را گوشزد كرده بودند و در همان سالهاى آغاز ين بعثت ، هنگامى كه آيه (( و انذر عشيرتك الاقربين )) ( 7 ) نازل شد در حضور همه خويشاوندان فرمودند : نخستين كسى كه دعوت مرا بپذيرد جانشين من خواهد بود و به اتفاق فريقين ، نخستين كسى كه پاسخ مثبت داد على بن ابى طالب ( ع ) بود .( 8 ) 

و نيز هنگامى كه آيه ((يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامرمنكم))( 9 )نازل شد و اطاعت كسانى كه بعنوان(( اولواالامر )) بطور مطلق ، واجب كرد و اطاعت ايشان را همسنگ اطاعت پيغمبر اكرم ( ص ) قرار داد جابربن عبدالله انصارى از آن حضرت پرسيد :

اين (( اولواالامر )) كه اطاعتشان مقرون به اطاعت شما شده چه كسانى هستند؟ فرمود :

 (( هم خلفائى يا جابر و ائئمة المسلمين من بعدى . اولهم على بن ائبى طالب ، ثم الحسن ، ثم الحسين ، ثم على بن الحسين ، ثم محمد بن على المعروف فى التوارة بالباقر ـ ستدر كه يا جابر ، فاذا القيته فاقراه منى السلام ـ ثم الصادق جعفر بن محمد ، ثم موسى بن جعفر ، ثم على بن موسى ، ثم محمد بن على ، ثم على بن محمد ، ثم الحسن بن على ، ثم سميى و كنيى حجة الله فى ارضه و بقيته فى عباده ابن الحسن بن على ...)) ( 10 ) و طبق پيشگويى پيامبر اكرم ( ص ) جابر تا زمان امامت حضرت باقر ( ع ) زنده ماند و سلام رسول خدا ( ص ) را به ايشان ابلاغ كرد .

در حديث ديگرى از ابوبصير نقل شده كه گفت : درباره آيه اولواالامر از امام صادق ( ع ) سوئال كردم . فرمود :

  در شائن على بن ابى طالب و حسن و حسين نازل شده است . عرض كردم : مردم مى گويند چرا قرآن كريم ، على و اهل بيتش ( ع ) را بنام ، معرفى نكرده است؟ فرمود :

به ايشان بگوى : آيه نماز كه نازل شد اسمى ازسه ركعت و چهار ركعت نبرد ، و اين رسول خدا ( ص ) بود كه آن را براى مردم تفسير كردآ همچنين آيات زكات و حج و ... اين آيه را هم مى بايست پيامبر اكرم ( ص ) براى مردم تفسير كند و او چنين فرمود : (( من كنت مولاه فعلى مولاه )) و نيز فرمود :

 (( اوصيكم بكتاب الله و اهل بيتى ، فانى سالت الله عزوجل ائن يفرق بينهما حتى يورد هما على الحوض فاعطانى ذلك )) ( يعنى شما را سفارش مى كنم به (( ملازمت )) كتاب خدا و اهل بيتم ، همانا از خداى عزوجل درخواست كردم كه ميان قرآن و اهل بيتم ، جدايى نيندازد تا در حوض كوثر ايشان را بر من وارد سازد ، و خداى متعال درخواست مرا اجابت كرد .) و نيز فرمود : (( لا تعلموهم فانهم ائعلم منكم . انهم لن يخرجوكمو من باب هدى و لن يدخلوكم فى باب ضلالة)) (11)

 ( ( يعنى : در مقام تعليم ايشان برنياييد كه ايشان از شما داناترند . همانا هرگز شما را از باب هدايت ، خارج نمى كنند و درباب ضلالت ، وارد نمى سازند ) 
و همچنين بارها ـ و از جمله در آخرين روزهاى حياتش ـ فرمود :

 (( انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و اهل بيتى انهمالن يفترقا حتى يردا على الحوض )) (12) و نيز فرمود : (( ائلا ان مثل ائهل بيتى فيكم مثل سفينة نوح من ركبها نجا و من تخلف عنها غرق )) (13) و نيز بارها خطاب به على بن ابى طالب ( ع ) فرمود : (( انت ولى كل موئمن بعدى )) (14) و نيز دهها حديث ديگرى كه مجال اشاره به آنها نيست . (15)

پی نوشت ها

1- براى توضيح بيشتر پيرامون دلالت اين آيه ، به تفسير الميزان مراجعه كنيد .

2- اشاره به آيه (6) از سوره احزاب (( النبى ائولى بالموئمنين من ائنفسهم )) .

3- براى اثبات قطعى بودن سند و دلالت اين حديث ، رجوع كنيد به عبقات الانوار و الغدير /

4- ر . ك . غاية المرام ، باب 58، حديث 4، بنقل از فرائد حموينى .

5- سوره مائده ، آيه 67. براى توضيح بيشتر پيرامون دلالت اين آيه ، به تفسير الميزان مراجعه كنيد /

6- اين موضوع را بزرگان اهل سنت از هفت نفر از اصحاب رسول خدا ( ص ) نقل كرده اند : زيد بن ارقم ، ابوسعيد خدرى ، ابن عباس ، جابرين عبدالله انصارى ، برائ بن عازب ، ابوهريره و ابن مسعود . ر . ك : الغدير : ج /1

7- سوره شعرائ / آيه /214

8- ر . ك : عبقات الانوار ، الغدير ، المراجعات ( مراجعه 20) .

9- ر . ك .: سوره نسائ ، آيه /59

10- غاية المرام ( ط قديم ) ص 267، ج 10، و اثبات الهداة: ج 3، ص 123 و ينابيع v المودة: ص /494

11- ر . ك : غاية المرام ( ط قديم ) ص 265، ج /3

12- اين حديث نيز از روايات متواتر است كه بزرگان اهل سنت از جمله ترمذى و  صاحب مستدرك به طرق متعدد از رسول خدا ( ص ) نقل كرده اند .

13- ر . ك : مستدرك حاكم ، ج 3، ص /151

14- ر . ك : مستدرك حاكم : ج 3، ص 134، و ص 111، صواعق ابن حجر ، ص 103، مسند ابن حنبل ، ج 1، ص 331، و ج 4، ص 438

15- ر . ك : كمال الدين و تمام النعمه از مرحوم صدوق و بحارالانوار مجلسى .

 

مدیحه های عید غدیر

مدیحه های عید غدیر

 
ردیف نام مداح

توضیحات

عکس اجرا فرمت

حجم
(KB)

1 حاج محمدرضا طاهری من کنت مولا فهذا علی مولا دانلود
(mp4)
26,798
2 سید مهدی میرداماد قد اکمل الدین یوم الغدیری دانلود
(mp4)
21,210
3 حاج محمدرضا طاهری اشهد ان امیرالمومنیم یا علیه دانلود
(mp4)
19,587
4 حاج محمود کریمی پیمونه ی جونم شد لب به لب ای یار دانلود
(mp4)
37,355
5 حاج محمود کریمی ها علی بشر کیف بشر دانلود
(mp4)
19,792
6 حاج مهدی اکبری فدای اون کسی که مهمون دل کویره دانلود
(mp4)
26,744
7 سید مجید بنی فاطمه قسمتم نیست بال و پر بدهند دانلود
(mp4)
16,217
8  حاج محمود کریمی عاشقی کن که عجب حال و هوایی دارد دانلود
(mp4)
38,870
9 حاج سید مهدی میرداماد گرگ آن روز شبان بود و خیانت میکرد دانلود
(mp4)
40,006
10 حاج محمدرضا طاهری زلف به این جمع پریشان بده دانلود
(mp4)
36,749
11 حاج مهدی اکبری باید که تو را حضرت منان بنویسد دانلود
(mp4)
26,094
12 حاج محمد فصولی و حاج محمود کریمی علی علی مولا ، مولانا علی دانلود
(mp4)
36,408
13 حاج محمدرضا طاهری علی شده مولا دانلود
(mp4)
18,295
14 حاج محمود کریمی چو شهر علم گشت در علی بشود دانلود
(mp4)
37,994
15 حاج حسن خلج دریای تجلیاتذات است غدیر دانلود
(mp4)
58,533
16 حاج حسین سازور باز مست مستمیشینم سره این راه دانلود
(mp4)
26,014
17 حاج حسین سازور ذکره لبم یا حیدره حیدره حیدره دانلود
(mp4)
17,415
18 حاج محمود کریمی نغمه ولایت علی دانلود
(mp4)
15,805
19 حاج سعید حدادیان مست تولای حیدرم دانلود
(mp4)
14,184

برای دانلود کردن کلیپ های فوق، روی آیکون  کلیک راست نموده
و  گزینه ...Save Target As را انتخاب نمایید. 

حضرت علی (ع) دومین سید عالم



 
 حضرت علی (ع) دومین سید عالم 



سیادت به معنای بزرگی و ریاست بر دیگران است. در لغتنامه معین به معنای سروری، شرافت و بزرگی کسی بر دیگران ترجمه شده است و در مقابل معنای عبد و ذلیل قرار دارد. با لحاظ این معنا چه، کسی هاشمی و علوی باشد یا نباشد، به شرط سروری و ریاست و به اندازه همان بر دیگران سیادت دارد. 

مجمع البحرین این معنا را تایید می کند:السید الرئیس الكبیر فی قومه المطاع فی عشیرته و إن لم یكن هاشمیا و لا علویا(ج 3 ص71)؛


سید، سرور بزرگ قوم است که مورد اطاعت اهل قومش قرار دارد، چه هاشمی باشد یا نباشد. بنابراین هر کسی که بر گروهی ریاست دارد و مورد اطاعت آنها قرار گرفته است بر آنها سیادت دارد. 

مثل رهبر بر امت، رییس یک سازمان بر اعضاء آن، و حتی سرپرست یک خانواده بر اهل خانواده و ... معنای دینی سیادت نیز همین است اما معیار سروری و بزرگی در دین با معیار های اجتماعی غیر دینی متفاوت است. 

سیادت در دین با انتصابهای الهی معنا پیدا می کند.


«... أَنَّ اللهَ یُبَشِّرُكَ بِیَحْیى‏ مُصَدِّقاً بِكَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ سَیِّداً وَ حَصُوراً وَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحِینَ» (آل عمران،39)؛ 

همانا(ای زکریا) خدا مژده مى‏دهد تو را به یحیى، همان كه گواهى دهنده است به كلمه‏اى از خدا! سرور و پیشوا، و پارسائیست خوددار، و پیمبری از شایستگان است. 


سیادت یحیی در این آیه به مقام نبوت او، سروری و ریاستی که پیامبران بر امت خود دارند اشاره دارد. هر کس خداوند سروری و بزرگی او را برای دیگران معین کرده است او بر زیر دستان خود سیادت دارد بنابر اخبار زیادی پنج تن آل عبا بر کل بشریت سروری دارند. 

لذا حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) اولین سید و حضرت علی(علیه السلام) که دومین مقام در بین پنج تن است، دومین سید عالم است و حتی بر پیامبران اولوالعزم نیز سیادت دارد.


اما این معنای عام سیادت است. سیادت یک معنای خاص هم دارد که اتفاقا همین معنا به اراده خداوند علم شده است. سیادت در معنای خاص، سیادتی است که نه به دلیل سروری کسی بر دیگران، بلکه به دلیل انتساب به خاندان پیامبر خدا حاصل شده است. 

در تفاسیر آمده است که: «سیادت، اجماع امت است كه خاص در حضرت هاشم و اولاد هاشم است و از خدا نازل شده است. علماى نسّابه نیز گفته‏اند: سیادت، بر هاشم مقرر گردید، زیرا حضرت پیغمبر صلّى الله علیه و آله و سلّم فرمود: 


خداى تعالى از خلایق برگزید عرب را، و از عرب قریش را، و از قریش هاشم را، و او را سید عرب و عجم گردانید و از بنى هاشم مرا و على و فاطمه علیهماالسلام و ذریه ایشان را.»(تفسیر اثنا عشری، ج‏2، ص 89)

این نوع سیادت، هم آزمایشی است برای خلق خدا، هم مصداقی از کوثر است در پاسخ کسی که پیامبر را به دلیل نداشتن فرزند پسر، ابتر خواند. 


با نشان سیادت تا روز قیامت نسل پیامبر، مشخص و محترمند. به جز نسل پیامبر در دنیا، نسل هیچ بنی بشری مشخص و قابل شمارش و آمار نیستند.


اما سیادت حضرت علی علیه السلام از هر دو جهت است سیادت حضرت علی علیه السلام، از دو راه ثابت و معین است. 

یکی به دلیل نسبت نزدیک فامیلی است. بعضی گمان می کنند که سیادت تنها به پیامبر و فرزندان آن حضرت متعلق است. در حالی که همه خاندان نسبی پیامبر یعنی هاشم و اولاد او نیز به دلیل انتساب نزدیک به پیامبر سیدند که از جمله آنها حضرت علی علیه السلام است. 


اما سیادت آن حضرت تنها به همین حد محدود نمی شود. او وصی پیامبر و برادر اوست. اگر چه نسبت فامیلی او با پیامبر نسبت عموزادگی است، اما او بنابر برخی آیات قرآن برادر و بلکه همچون جان پیامبر است. 

وقتی در آیه مباهله به پیامبر خدا فرمان داده شد که با فرزندان، زنان، و نفس خودتان برای مباهله بروید، رسول خدا به عنوان فرزندان، حسنین علیهم السلام و به عنوان زنان، حضرت فاطمه سلام الله علیها و به عنوان نفس خودش حضرت علی را به همراه برد. 


«فَمَنْ حَاجَّكَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبینَ.»(آل عمران، 61)؛

پس هر كس با تو درباره بندگى و رسالت عیسى(ع) مجادله كرد بعد از علمى كه از مطلب یافتى، به ایشان بگو بیائید ما فرزندان خود، و شما فرزندان خود را، ما زنان خود و شما زنان خود را، ما نفس خود، و شما نفس خود را بخوانیم و سپس مباهله كنیم و دورى از رحمت خدا را براى دروغگویان كه یا مائیم، یا شما، درخواست كنیم.

علاوه بر تمامی آیات و روایاتی که دال بر برادری حضرت علی علیه السلام با پیامبر دارند، از آنجا که او بعد از پیامبر بزرگ و سرور عالمیان است او سیادت واقعی بر همگان به جز شخص پیامبر اکرم دارد. 

بلکه می توان گفت سیادت او از خود اوست و سیادت اولاد او از همسران دیگرش جز حضرت فاطمه علیهاالسلام نیز از سیادت اوست.

اما اولاد ایشان از حضرت فاطمه علیهاالسلام سیدند به سیادت پدر و مادر هر دو و بلکه به سیادت پیامبر اکرم 


إنسی نوش آبادی

 

هدیه جبرئیل






هدیه جبرئیل

جلوه گر شد بار دیگر طور سینا در غدیر
ریخت از خمّ ولایت می به مینا در غدیر

رودها با یکدگر پیوست کم کم سیل شد

موج می زد سیل مردم مثل دریا در غدیر


هدیه جبریل بود «الیوم اکملت لکم»
وحی آمد در مبارک باد مولی در غدیر


با وجود فیض «اتممت علیکم نعمتی»

از نزول وحی غوغا بود، غوغا در غدیر


بر سر دست نبی هر کس علی را دید گفت
آفتاب و ماه، زیبا بود، زیبا در غدیر


بر لبش گلواژه «من کنت مولاه» تا نشست

گلبن پاک ولایت شد شکوفا در غدیر


«برکه خورشید» در تاریخ نامی آشناست

شیعه جوشیده است از آن تاریخ، آنجا در غدیر


گرچه در آن لحظه شیرین کسی باور نداشت

می توان انکار دریا کرد حتی در غدیر


باغبان وحی می دانست از روز نخست
عمر کوتاهی است در لبخند گل ها در غدیر


دیده ها در حسرت یک قطره از آن چشمه ماند

این زلال معرفت خشکید آیا در غدیر؟


دل درون سینه ها در تاب و تب بود ای دریغ!
کس نمی داند چه حالی داشت زهرا در غدیر

محمدجواد غفورزاده



ویژه نامه عید سعید غدیر





*♥* برکه ای از عشق *♥*
** ویژه نامه عید سعید غدیر *♥*





ولايت و توحيد

قال رسول الله صلی اله علیه و آله و سلم: 


ولاية على بن ابى طالب ولاية الله‏ و حبه عبادة الله و اتباعه فريضة الله 
‏و اولياؤه اولياء الله و اعداؤه اعداء الله‏ و حربه حرب الله و سلمه سلم الله عز و جل. 
رسول خدا که سلام خدا براو وخاندانش بود فرمود: 

ولايت على بن ابيطالب(ع) ولايت‏ خداست، دوست داشتن او عبادت خداست،
پيروى کردن او واجب الهى است و دوستان او دوستان خدا و دشمنان او دشمنان خدايند،
جنگ با او، جنگ با خدا و صلح با او، صلح با خداى متعال است.

امالى صدوق: 32ص 




نگاه به غذا

نگاه به غذا
فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلى‏ طَعامِهِ (عبس: 24)
پس انسان بايد به خوراكش با دقت بنگرد!

به غذا وقتی درست و با دقت نگاه بشود خاصیتهای زیادی بهمراه دارد:
نگاه به غذا سبب می شود فکر بشود که با گذراندن چه مراحلی این غذا به دست تو رسیده است. مثلا همین نان. از وقتی بذرش انتخاب می شود که بذر مرغوبی باشد و بعد که زمین برای کشت آن آماده می شود و بعد که بذر کاشته می شود و بعد چند باری که به آن آب داده می شود. آب هم با چه مشکلاتی فراهم می شود و دعاهای زیادی که برای آمدن باران می شود و بعد که درو می شود و بعد دانه از کاه جدا می شود و بعد دانه های گندم به سیلوها منتقل می شود و آنجا در شرائط خاصی انبار می شود و بعد به مراکز شهرها انتقال داده می شود برای آرد شدن و بعد به نانوائیها منتقل می شود و بعد صبح زود زمانی که بسیاری هنوز در خواب هستند نانواها مشغول کار شده آن را خمیر می کنند و به آن نمک و مایه خمیر می زنند. و بعد که تنور گرم می شود خمیر به اندازه های مشخص در آن قرار داده می شود. و بعد تو و یا پدرت و یا مادرت زحمتی می کشید و در نانوایی به صف می ایستید و آن را می خرید و به خانه می آورید.
حالا همین نان در سفره گذاشته می شود و متأسفانه بخاطر این که ارزشش دانسته نمی شود همه منتظر می شوند تا غذا اصلی بیاید تا آن غذا را با نان بخورند. خب چرا منتظر می شوند؟! همین نان آیا برای این که غذای اصلی باشد چی کم دارد؟! غذای دیگری هم کنار ان باشد اشکالی ندارد ولی نباید وقتی نان آمد منتظر ماند بلکه خوب است سریع شروع بخوردن شود. این کار احترام به نان هست! احترام به همه آنهایی است که بیشترین زحمتها را کشیدند و آن را درست کردند. و قیمتی مناسب در اختیار ما گذاشتند.
همچنین باید به غذا نگاه کرد و دید آیا حلال است؟ نکند مال کسی که راضی نیست ما آن را بخوریم باشد! آیا با پول حلال تهیه شده است؟
و نیز به غذا نگاه شود تا از سالم بودن و مناسب بودنش اطمینان حاصل شود. بعضی غذاها سالم هستند ولی مناسب خورنده ی آن نیستند. مثلا کسی که بیماری دیابت دارد خیلی از غذاها را نمی تواند بخورد و یا زیاد از آن نمی تواند بخورد. و یا کسی که دوران بلوغ را می گذراند و با مسائل جنسی اش دست بگریبان است باید در خوردن غذاهایی که قوای جنسی او را بیشتر تقویت می کند کنترل داشته باشد مثل خوردن پیاز بخصوص پیاز سفید!
و باز به غذا نگاه شود ببیند چقدر در ظرفش ریخته است؟ آیا زیاد نیست؟ نکند پرخوری کند. البته شاید هم کم باشد. کمتر از حد نیاز. بالاخره باید به اندازه خورد!
به غذا بیشتر نگاه شود یک وقت در آن سنگ ریزه ای نباشد و یا حشره ای و یا مویی.
به غذا نگاه شود غذا خیلی داغ و یا خیلی سرد و یخ کرده نباشد. اگر خیلی داغ است با فوت کردن آن را سرد نکند بلکه منتظر بماند تا کمی سرد شود. بالاخره آدم غذا می خورد، آتش که نمی خورد!
به غذا باید نگاه کرد و از رنگش و از طعمش و از آن همه خواصی که در آن است خداوند را شاکر بود. حیوانات هم غذا می خوردند ولی اصلا رنگ و طعم غذا برایشان مهم نیست. درکی از زیبایی غذا ندارند. ولی انسان این درک را دارد. این لطف خداوند است!
و نیز باید از مادر تشکر نمود. مادر زحمت کشیده است و این غذا را آماده نموده است. هیچ مزدی هم نگرفته است. وظیفه اش هم نبوده است! باید سر سفره از مادر تشکر نمود. و در جمع نمودن سفره و نیز شستن ظرفها مادر را یاری داد.
خدایا احتراممان کردی که این همه غذاهای متنوع برایمان آماده نمودی! حالیمان کن که باید شکرگذار تو و مادرمان باشیم!

بلای جان فقرا و نیازمندان در ایام نوروز

بلای جان فقرا و نیازمندان در ایام نوروز

هر چند که فرهنگ و اخلاق اسلامی بهترین گزینه ها را برای افزایش سرمایه و ثروت در اختیار افراد قرار داده است؛ ولی متأسفانه ما انسانها گاهی بدترین شیوه و روش را برای دستیابی به ثروت و سرمایه مادی را در پیش می گیریم.

تفسیر قرآن برای نوجوانان
بدترین روش و شیوه های انباشت ثروت و فروش کالا

در ایام نوروز هستیم و گاهی معاملاتی ناپسند در بین مردم دیده می شود که همان طور که در مقدمه بیان شد انسانها برای دست یابی به ثروت بیشتر گاهی از بدترین گزینه ها استفاده می کنیم در ادامه به بعضی از این روش های اشاره می کنیم.
نقل شده است ابو بصیر به امام صادق (علیه السلام) عرضه داشت رزق و روزی بر من تنگ شده است: حضرت به او فرمود این دعا را بخوان: «اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَكَفَّلْتَ بِرِزْقِی وَ رِزْقِ كُلِّ دَابَّةٍ یَا خَیْرَ مَدْعُوٍّ وَ یَا خَیْرَ مَنْ أَعْطَى وَ یَا خَیْرَ مَنْ سُئِلَ وَ یَا أَفْضَلَ مُرْتَجًى افْعَلْ بِی كَذَا وَ كَذَا»[7]. (و بجاى كذا و كذا حاجت خود را در مقدار زیاد شدن روزى بگوید).
1- فریب و غش در داد و ستد:

شاید این چنین تصور شود آن دسته افرادی که با حیله و نیرنگ جنس خود را به به خریدار می فروشند؛ انسانهای زیرکی هستند. چرا که بدون اینکه مشتری متوجه شود توانسته اند جنس معیوب خود بفروشند، این در حالی است که این شیوه و روش نه تنها گویای هوش و کیاست فروشنده نیست، بلکه حاکی از غفلت و عدم توجه او به زیان هولناک در این معامله دارد. اگر به واقع فروشنده در این غش و زیانی که به مشتری رسانده متوجه عواقب شوم کار خود بود هیچ گاه خود را برنده این معامله کذایی نمی دانست؛ چرا که هر چند او توانسته است چند پول کاغذی را تصاحب نماید، ولی در مقابل آن عذابی سخت را خریداری کرده، که با هیچ ثروت و سرمایه ای نمی توان خود را از آن برهاند.
در روایتی این معامله ی شوم و زیان آور این چنین نکوهش شده است، قال رسول الله (صلی الله علیه و اله): « أَلَا وَ مَنْ غَشَّنَا فَلَیْسَ مِنَّا قَالَهَا ثَلَاثَ مَرَّاتٍ وَ مَنْ غَشَّ أَخَاهُ الْمُسْلِمَ نَزَعَ اللَّهُ بَرَكَةَ رِزْقِهِ وَ أَفْسَدَ عَلَیْهِ مَعِیشَتَهُ وَ وَكَلَهُ إِلَى نَفْسِهِ؛ [1] رسول اكرم (صلی الله و علیه و آله) فرمود: «كسی كه در معاملاتش غش كند، از زمره مسلمین محسوب نخواهد شد- و حضرت این جمله را سه با تكرار كردند - كسی كه با برادر مسلمانش غش در معامله كند، خداوند بركت را از مال او برمی دارد اگر چه با این عمل، درآمد بسیاری تحصیل كند، زندگی را بر او سخت می كند و علاوه بر این، او را در زندگی به حال خود وا می گذارد».
2-کم فروشی و نقص کالا:

از جمله بدترین و بر جسته ترین مصادیق غش در داد و ستد کم فروشی است. رعایت حقوق مصرف کنندگان و مردم در سالم سازی قیمت ها و سنجش کالا، از آنچنان اهمیتی بر خوردار است که در قرآن کریم، دست کم 21 آیه به طور مستقیم یا به اشاره به این مطلب پرداخته است: « وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفینَ، الَّذینَ إِذَا اكْتالُوا عَلَى النَّاسِ یَسْتَوْفُونَ، وَ إِذا كالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ، أَ لا یَظُنُّ أُولئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ، لِیَوْمٍ عَظیمٍ، یَوْمَ یَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمین؛[سوره مطففین، آیات6-1] واى بر كم فروشان!، آنان كه وقتى براى خود پیمانه مى كنند، حق خود را بطور كامل مى گیرند، امّا هنگامى كه مى خواهند براى دیگران پیمانه یا وزن كنند، كم مى گذارند!، آیا آنها گمان نمى كنند كه برانگیخته مى شوند، در روزى بزرگ، روزى كه مردم در پیشگاه پروردگار جهانیان مى ایستند.»
در این آیات قبل از هر چیز كم فروشان را مورد تهدید شدیدى قرار داده، مى فرماید" واى بر كم فروشان"! «وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ». این در حقیقت اعلان جنگى است از ناحیه خداوند به این افراد ظالم و ستمگر كه حق مردم را به طرز ناجوانمردانه اى پایمال مى كنند.[2]
3-گران فروشی رویکرد غیر اخلاقی و بدور از انصاف:

سومین شیوه در داد و ستد رویکرد گران فروشی است. هر چند که اهداف مهم داد و ستد، درآمد زایی است؛ لکن این موضوع جای بحث و بررسی دارد که سود مشروع و مجاز در داد و ستد کالا به چه صورت می باشد.
آیا آموزه های فقهی و شرعی به تجار و کسبه این اجازه را داده است که مال و کالای خود را به هر قیمت و اندازه در معرض فروش قرار دهند، آنچه از مباحث فقهی بدست می آید این است که فروشنده تا جایی می تواند قیمت کالای خود را بالا ببرد که اجحاف و ظلم در حق خریدار صورت نگیرد.[3]
امام علی علیه السلام شیوه و میزان ارزیابی قیمت و فروش کالا را این چنین بیان می فرماید: «وَ لْیَکُنِ الْبَیْعُ بَیْعا سَمْحا بِمَوَازِینِ عَدْلٍ وَ أَسْعَارٍ لاَ تُجْحِفُ بِالْفَرِیقَیْنِ مِنَ الْبَائِعِ وَ الْمُبْتَاعِ؛[4] بدان که خرید و فروش باید آسان و بر اساس موازین عدل و داد و به نرخی منصفانه باشد که به هیچ یک از فروشنده و خریدار زیان وارد نیاید».
بر اساس این روایت ارزشمند فروشنده نباید بر داد و ستد خود تنها به فکر زراندوزی و سود بیشتر خود باشد بلکه باید به گونه ای معامله نماید که حاکی از انصاف، عدل و اخلاق والای او باشد.
در روایتی این معامله ی شوم و زیان آور این چنین نکوهش شده است، قال رسول الله (صلی الله علیه و اله): « أَلَا وَ مَنْ غَشَّنَا فَلَیْسَ مِنَّا قَالَهَا ثَلَاثَ مَرَّاتٍ وَ مَنْ غَشَّ أَخَاهُ الْمُسْلِمَ نَزَعَ اللَّهُ بَرَكَةَ رِزْقِهِ وَ أَفْسَدَ عَلَیْهِ مَعِیشَتَهُ وَ وَكَلَهُ إِلَى نَفْسِهِ؛ [1] رسول اكرم (صلی الله و علیه و آله) فرمود: «كسی كه در معاملاتش غش كند، از زمره مسلمین محسوب نخواهد شد-و حضرت این جمله را سه با تكرار كردند - كسی كه با برادر مسلمانش غش در معامله كند، خداوند بركت را از مال او برمی دارد اگر چه با این عمل، درآمد بسیاری تحصیل كند، زندگی را بر او سخت می كند و علاوه بر این، او را در زندگی به حال خود وا می گذارد».
4-تبلیغات خلاف واقع و خوب جلوه دادن جنس نامرغوب:

متأسفانه یکی دیگر از شیوه های فروش کالا استفاده از تبلیغات دروغین است. شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که از بازار میوه و یا کالایی را خریداری کرده اید، که به محض باز کردن و دیدن آن در منزل متوجه می شود در این معامله در حق شما اجحاف شده است؛ چرا که فروشنده با نور پردازی های فراوان، و گزافه گویی های تاجرانه به شکلی جنس خراب خود را تبلیغ می نمود، که شما متوجه ایراد و نقص کالای خریداری شده نشوید. این روش نیز از جمله بدترین و غیر اخلاقی ترین شیوه های رایج بازار فروش کالاست که فروشنده در آن تنها به سود خود می اندیشد و هیچ گونه اصل عدالت و انصاف را در معامله رعایت نمی نماید: نقل شده است: روزی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و اله و سلم) به مردی برخورد کرد که خوراک مرغوب را با نا مرغوب آن در آمیخته و می فروخت، حضرت به او فرمود چرا چنین کاری انجام می دهی؟ مرد پاسخ داد: هدفم این بود که همه خوراکی ها را به فروش برسانم! پیامبر اکرم (صلی الله علیه و اله و سلم) در جواب آن مرد فرمودند: اینها را از یکدیگر جدا کن چرا که در دین ما فریب جایز نیست.[5]
کلیدهای طلایی افزایش سرمایه در قرآنی و روایات

1-بهره مندی از کلید توبه و استغفار:
یکی از زیباترین و مهمترین کلیدهای قرآنی افزایش ثروت و سرمایه در قرآن توبه و استغفار به درگاه الهی است. خداوند متعال در این خصوص می فرماید: «به آنها گفتم: «از پروردگار خویش آمرزش بطلبید كه او بسیار آمرزنده است، تا بارانهاى پربركت آسمان را پى در پى بر شما فرستد، و شما را با اموال و فرزندان فراوان كمك كند».[6]
2-دعای برای طلب رزق و روزی:
یک کاسب و تاجر مسلمان به خوبی می داند که رزق و روزی او به دست خالق و رازق هستی است از این رو به جای اجحاف در حق دیگران سعی می نماید از خداوند متعال روزی خود را طلب کند. نقل شده است ابو بصیر به امام صادق (علیه السلام) عرضه داشت رزق و روزی بر من تنگ شده است: حضرت به او فرمود این دعا را بخوان: «اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَكَفَّلْتَ بِرِزْقِی وَ رِزْقِ كُلِّ دَابَّةٍ یَا خَیْرَ مَدْعُوٍّ وَ یَا خَیْرَ مَنْ أَعْطَى وَ یَا خَیْرَ مَنْ سُئِلَ وَ یَا أَفْضَلَ مُرْتَجًى افْعَلْ بِی كَذَا وَ كَذَا»[7]. (و بجاى كذا و كذا حاجت خود را در مقدار زیاد شدن روزى بگوید).
سخن آخر:

برای تحصیل رزق و روزی سزاوار است انسان قدری بیندیشد و تنها سود و فایده دنیایی را لحاظ ننماید، از طرفی خالق هستی را رازق خود بداند و با انصاف و عدل با مردم معامله نماید که یقیناً در چنین فضایی حتی اگر سود دنیوی را به بدست نیاورد حداقل زیان اخروی را برای خود نخریده است.
پی نوشت ها:
[1]. وسائل الشیعة، ج 17، ص283.
[2]. تفسیر نمونه، ج 26، ص 244.
[3]. گروه پژوهشی علوم قرآنی و حدیث دانشگاه علوم اسلامی رضوی فرهنگ روابط اجتماعی در آموزه های اسلامی، ج2، ص351.
[4]. نهج البلاغة (للصبحی صالح)، ص438.
[5]. متقی هندی، کنزل العمال، ج4، ص159.
[6]. سوره نوح، آیات12-10.
[7]. الكافی، ج 2، ص 551، ح2.