ویژه نامه دفاع مقدس

آغاز حملات عراق

 


 

در 31 شهریور سال 1359، نیروهای عراق با آمادگی قبلی و زمینه سازی مناسب، حمله به مرزهای ایران را در طول نوار مرزی از آبادان تا قصرشیرین آغاز کردند. هم زمان با این حمله، هواپیماهای دشمن بسیاری از مراکز نظامی و استراتژیک و فرودگاه های ایران و نیز 19 شهر را مورد بمباران قرار دادند. 

آغاز حملات عراق

اهداف اصلی عراق در این تهاجم عبارت بود از:

- حاکمیت بر اروند رود و باز پس گیری سه جزیره ی ایرانی خلیج فارس به منظور جبران قرارداد 1975، الجزایر.

- جداسازی استان خوزستان و الحاق آن به عراق و یا استقلال آن به نام عربستان.

- تضعیف جمهوری نوپای اسلامی تا مرز سقوط.

به منظور دستیابی به این اهداف، عراق یک استراتژی جنگ سریع ( سه روزه) را طراحی کرد با این تصور که نیرویی که توانایی مقابله با ارتش آن کشور را داشت باشد وجود ندارد.

عراق با انتخاب مناطق جغرافیایی و تقسیم آنها بین یگان های رزمی، این استراتژی را در پناه یک جو تبلیغاتی شدید و دیپلماسی پر تحرک و نیز با در اختیار داشتن ستون پنجم، در حالی که پاسگاه های مرزی تاب مقاومت در برابرتهاجم دشمن را نداشتند، هجوم خود را آغاز کرد و به دلیل عدم آمادگی نیروهای ایرانی به راحتی وارد خاک جمهوری اسلامی شد. بدین ترتیب ارتش عراق طی 48 ساعت به نزدیکی شهرهای مرزی رسید. لیکن آنچه مورد ارزیابی و توجه دشمن قرار نگرفته بود، میران فداکاری مردم و مقاومت عناصر بومی بود. بدین شکل استراتژی جنگ سریع به شکست انجامید.

در این میان، به دلیل حضور نیروهای لیبرال در رأس امور، از جمله وجود بنی صدر به عنوان ریاست جمهوی، تحریمی داخلی علیه مدافعان انقلاب، صورت گرفت و با شهادت فرماندهان محلی و جوانان در شهرها، عراق موفق به تصرف بسیاری از شهرهای مرزی و سرانجم خرمشهر گردید. به این ترتیب گرچه عراق نتوانست به اهداف اولیه خویش دست یابد، لیکن قسمت هایی از خاک ایران را تصرف کرد. در این مرحله، عراق موضع سیاسی خود را تغییر داد و در تمامی مناطق اشغال شده، اقدام به پدافند نمود و به ایران پیشنهاد آتش بس و مذاکره نمود. ایران هرگونه پذیرش آتش بس را، پیش از خروج نیروهای عراقی رد کرد.

پس از پاسخ ایران، عراق تلاش کرد خطوط پدافندی خود را اصلاح نموده و برای یک جنگ درازمدت، نقاط مناسب و حساس استراتژیک را به دست آورد. لذا، همچنان به فشار خود به منظور تصرف آبادان و اهواز ادامه داد. اما با مقاومت عناصر پراکنده ی محلی و مردمی که بدون سازمان خود را به جبهه رسانده بودند، روبرو و متوقف شد. در این زمان عملاً فرصتی مناسب برای رزمندگان ایرانی فراهم شد تا به سازماندهی و تقویت خود بپردازند.

در طی این فرصت، ایران دست به انجام چندین عملیات محدود منظم زد. لیکن توفیق چندانی نیافت. ولی برخی عملیات محدود ایذایی که به صورت مشترک توسط یگان های ارتش و سپاه و نیروهای مردمی انجام شد از موفقیت بیشتری برخوردار گردید.

امام خمینی قدس سره با توجه به موضع منفی بنی صدر در قبال پیروزی های رزمندگان ارتش اسلام در تاریخ 21/3/1360، وی را از فرماندهی نیروهای مسلح عزل و بلافاصله مجلس، عدم کفایت وی را تصویب کرد. بدین ترتیب مقطع دوم جنگ آغاز شد.

ادامه نوشته

ویژه نامه دفاع مقدس

علل تجاوز عراق  

 


جنگ هشت ساله که با تحریک و حمایت همه جانبه استکبار جهانی، توسط رژیم بعثی عراق بر مردم ایران تحمیل شد، تنها محدود به خطوط مقدم جبهه ها نبود، بلکه تمام سرزمین اسلامی ما اعم از شهرها و روستاها را در برگرفت.

 

علل تجاوز عراق

از آن جا که نظام جمهوی اسلامی در تعارض مستقیم با قدرت های سلطه گر قرار داشت، لذا از همان ابتدا با مقابله ی جدی آنان مواجه شد که به عنوان مثال: می توان به کودتاها ، عملیات های براندازی، درگیری های داخلی و شورش های محلی در قالب ادعای خودمختاری ها اشاره کرد.

در جریان یک مبارزه ی سیاسی در مقابل پناهندگی شاه به آمریکا، سفارت آمریکا در تهران به تصرف دانشجویان پیرو خط امام در آمد. این واقعه شکل جدیدی به رویارویی ایران با این قدرت استکباری بخشید، امریکا تاب چنین تحقیری را نداشت، لذا با حمله ی نظامی به طبس تلاش کرد این حقارت را جبران نماید لیکن به صورتی مفتضحانه شکست خورد. از این رو امریکا در یک بررسی منطقه ای جهت مهار گسترش انقلاب اسلامی و نیز جبران شکست های پی در پی خویش، ابتدا اقدام به تحریک اقتصادی و تسلیحاتی ایران نمود و سپس توسط رژیم بعثی عراق به عملیات نظامی علیه ایران پرداخت.

در عراق نیز صدام با روحیه ی قدرت طلبی و سلطه گری، حسن البکر را طی کودتایی از صحنه قدرت راند و با طمع رهبری جهان عرب و پر کردن خلأ قدرت در منطقه و به دست آوردن امتیازات از دست داده در قرارداد 1975، خود را به عنوان وسیله ای که غرب می تواند توسط او به اهداف سلطه گرانه اش دست یابد معرفی کرد. لذا در اولین اقدام به سرکوبی شیعیان عراق دستزد و هم زمان به بمب گذاری در تأسیسات نفتی ایران توسط گروه های ضد انقلاب مبادرت نمود. در عین حال جنگ تبلیغاتی شدیدی علیه ایران اسلامی آغاز کرد و در تلویزیون دولتی به بهانه بازپس گیری سه جزیره ی ابوموسی و تنب های بزرگ و کوچک، حملات مستقیم و غیرمستقیم تبلیغاتی را متوجه ایران کرد و سرانجام پس از یک دوره مذاکرات مسۆولین عراقی با مسۆولین آمریکایی و حضور برخی فرماندهان ارشد نظام شاه در عراق، وزارت امور خارجه آن کشور به صورت رسمی در 26/6/59، طی یادداشتی قرارداد 1975، الجزایر را لغو نمود و ارتش عراق نیز در تاریخ 31/6/1359، حمله سراسری خود را آغاز کرد.

این امر در حالی صورت پذیرفت که امام خمینی قدس سره از ماه ها قبل از آغاز حمله عراق جهت آمادگی و افزایش توان نظامی ایران تلاش می نمودند.

ایشان در مورخه 31 شهریور 1359، در پیامی به مناسبت باز شدن مدارس درباره ی آغاز جنگ تحمیلی فرمودند:

«این جنگ، جنگ با اسلام است به هواداری کفر و یک همچنین جنگی برخلاف رضای خداست. و خدای تبارک و تعالی نخواهد بخشید بر این کسانی که بر ضد اسلام قیام کنند به واسطه ی همراهی با کفر.» همچنین امام قدس سره اولین فرمان خود را درباره جنگ در تاریخ 1/7/1359، صادر فرمودند.( 1)

«بسم الله الرحمن الرحیم»

مطالب زیر ابلاغ می گردد:

1- باید اطاعت از شورای فرماندهی بدون کوچکترین تخلف انجام گیرد و متخلفین با سرعت و قاطعیت باید تعیین و مجازات شوند.

ادامه نوشته

ویژه نامه دفاع مقدس



▐✿▐ ويژه نامه گراميداشت حماسه دفاع مقدس ▐✿▐

یاران مردانه رفتند؛ 
اما هنوز تکبیر وفاداری‌ شان 
از مناره‌های غیرت این دیار به گوش می‌رسد. 


یاران عاشقانه رفتند؛
اما هنوز لاله‌های سرخ دشت‌های این خاک 
به یمن آنان به پا ایستاده‌اند.


یاران غریبانه رفتند؛ 
اما هنوز بوی عطر جانمازشان 
شعر سپید یاس را می‌سراید. 

یاران رفتند و هنوز نام و یادشان 
زینت‌بخش کوچه‌های شهر است.


... و، من و تو،!
در این ساحل باشکوه و امن آنان ایستاده‌ایم 
و در این حضور عطرآگین و آسمانی‌ شان در آرامشیم 
و از سرخی آنان دشت‌های‌ مان سرخ و لاله‌گون است.

آنان مردان همیشه جاویدان این دیار دلیرانند.

آنان آینه‌های تمام‌نمای راه 
عزت و شرف من و تواند. ... نگاه کن!
نور از پیشانی‌های به خاک افتاده آنان می‌طرواد. 
برخیز! دست در دست هم دهیم و در امتداد مهر بمانیم!

خدایا مارا از راه شهیدان دور نکن.

خدايا مارا از قافله قشنگ شهدا که مقصدش
منزلگه نوراني سيد الشهداء‌است دور نکن 



چگونه گناه نکنیم

در سلسله مقالات گذشته از مجموعه نوشتارهای چگونه گناه نکنیم، به بررسی اصول ترک گناه اشاره نمودیم و در نهایت برخی روش‎های عملی برای اجرای این اصول را مورد بررسی قرار دادیم. در این شماره در نظر داریم با ارائه چند روش دیگر برای کاربردی ساختن اصول ترک گناه، به تدریج، توان خود را در مسیر مبارزه با نفس، افزایش داده و بتوانیم در این مسیر، موفق شویم.

بسم الله الرحمن الرحیم

مدیریت زمان و برنامه ریزی داشتن

مدیریت زمان، یکی از راهکارهای مهم برای جلوگیری از ارتکاب به گناه می‎باشد. فردی که بی‎کار بوده و برنامه‎ریزی مناسبی برای وقت و زمان خود ندارد، در اثر این بی‎کاری به دنبال امور باطلی که منجر به گناه می‎شود می‎رود؛  از سوی دیگر کسی که برای زمان و وقت خود ارزش قائل بوده و به مدیریت دقیق آن می‎پردازد، به اندازه‎ای وقت و خود را پر می‎کند که دیگر فرصتی برای اشتغال به امور باطل نداشته و در نتیجه گناه او کم می‎گردد؛ بنابراین باید توجه داشت که از بی‎کاری و بی‎برنامه‎گی پرهیز کرد.

روزه گرفتن

روزه گرفتن آثار مهم مادی و معنوی در انسان داشته و زمینه تربیت نفس را فرام می‎آورد. روزه گرفتن در غیر از ماه مبارک رمضان، می‎تواند بسیار موثر باشد؛ زیرا در آن ایام، دیدن غذا در جامعه و روزه‎درای سخت است. بنابراین به تدریج نفس ما تحت تربیت قرار می گیرد. از سوی دیگر خود روزه نیز در اثر وضعی و معنوی فراوانی دارد.

یاد مرگ

یکی از مواردی که اثر بسیار زیادی در ترک گناه دارد، یاد مرگ است. رفتن به قبرستان و دیدن قبرهای خالی و تشییع مردگان باعث تذکر نفس و دوری از گناه می گردد؛ زیرا فراموشی مرگ، زمنیه سرکشی در انسان را فراهم می‎آورد؛ به این دلیل است که خدا در قرآن، مشکل اصلی یهود را فراموشی مرگ می‎داند.

امیرالمؤمنین على(ع) فرمود: «یاد کنید (مرگ را) درهم کوبنده لذات را و تیره و تلخ کننده شهوات را و دعوت کننده جدایى‏ها را» (غررالحکم-ج ۲، ص ۱۵۹)

زیرا مرگ راه بازگشت نداشته و به یاد داشتن این مطلب، باعث دوری از گناه و آماده ساختن خود برای آن روز می‎گردد.

نکته مهم این است که شفاعت اهل بیت نیز تحت هر شرایطی نصیب شیعیان نمی‎گردد و در این زمینه احادیث و روایات مختلفی از ایشان عنوان شده‎است.

امیرالمومنین علی علیه السلام در این زمینه می‎فرمایند: «فاعلموا وأطیعوا لا تتلکوا ولا تستصغروا عقوبه الله عزَّ وجلَّ فإنَّ من المسرفین من لا تلحقه شفاعتنا إلاَّ بعد عذاب ثلاثمائه ألف سنه» به دستورات خدا عمل کرده و اطاعت کنید و به پشتوانه شفاعت ما گناه نکنید و کیفر خدای بزرگ را کوچک نشمارید؛ زیرا به برخی از گناهکاران (از شیعه) شفاعت ما نمی رسد مگر بعد از اینکه سیصد هزار سال عذاب شوند. (معانی الأخبار: ۲۸۸/ ح ۲؛ بحار ۶: ۱۵۴/ ح ۹)

باید توجه داشته باشیم، فرد گنه‎کار، به بهشت نمی‎رود حتی اگر شیعه باشد و باید در ۵ مرحله تصفیه شده و سپس وارد بهشت گردد؛ این مراحل به شرح زیر است:

۱٫ در همین دنیا با ابتلاء به بلایا

۲٫ لحظه مرگ 

۳٫ جهنم برزخی 

۴٫ روز حشر و هنگام سوال و جواب

۵٫ در جهنم (برای شیعه مطابق با حدیث فوق از حضرت امیر)

باید توجه داشت امام صادق می فرماید: « لَن تَنالوُا شَفاعَتُنا مَن استَخَفَّ بالصّلاه»  در این حدیث، «لن»  حرف ابد است یعنی اگر نماز را سبک بشماریم هیچ گاه شفاعت اهل بیت به ما نخواهد رسید.

نکته مهم این است که محبت اهل بیت علیهم السلام و امام حسین علیه السلام باید زمینه شبیه‎تر شدن ما به امام معصوم را فراهم آورد و در غیر این صورت، نمی‎تواند به ما کمک کند.

تقویت محبت خدا

اهل بیت در نگاه ما به انداز‎ه‎ای بخشنده و بزگوار هستند که حتی اگر کسی به آنها جسارتی نماید و سپس از آنان درخواست پوزش کند مورد عفو قرار خواهد گرفت و باید توجه داشت که اهل بیت خلیفه الهه و نور خدا در زمین هستند؛ و خداوند به طریق اولی بخشنده و خطاپذیر است.

ما باید با این نگاه که از خداییم و به سوی او باز می‎گردیم، محبت خود به او را افزایش دهیم و با نگاه عاشقانه به خدا، از ارتکاب به گناه، خودداری نماییم. در همان لحظه است که  نور به دل ما می بارد و حس کرامت نفس به انسان می رسد.

امام سجاد علیه‌السلام در این زمینه می‌فرمایند که خداوند به موسی وحی فرمود: «موسی! کاری کن که آفریده های من، مرا دوست بدارند و خلق را محبوب من ساز.»
موسی علیه‌السلام پرسید: «پروردگار من! چگونه این کار را انجام دهم؟ فرمود: نعمت‌های ظاهری و باطنی مرا به یادشان آور» (علامه مجلسی، بحارالانوار، ج ۲ (کتاب العلم)، ص ۴)

این‎گونه تفکر و تعمق در نعمت‎های الهی، زمینه شکرگزاری در ما را افزایش می‎دهد؛ از این‎رو باید دم به دم برای نعمت‎های ظاهری مثل سلامتی باطنی و معنوی (مثل محبت اهل بیت و شیعه اثنی عشری بودن)، خداوند را شکر نماییم و با تفکر در این نعمات، محبتمان به او بیشتر می شود.

پرهیز از مجالست و هم‌نشینی با اهل دنیا و دور از معنویت

از رسول اکرم(صلی الله علیه و آ له) در این زمینه نقل شده است که: «به خاطر برخورد با اهل دنیا قلبم زنگار گرفته و مکدر می‌شود و برای جبران آن روزی هفتاد مرتبه استغفار می‌کنم.» خداوند نیز در سوره «نجم آیه ۲۹»می‌فرماید: «فاعرض عن من تولی عن ذکرنا و لم یرد الا الحیوه الدنیا. پس از کسانی که از یاد ما روی گرداندند و جز زندگی دنیا را نخواستند اعراض کن و روی بگردان.»

 

چگونه گناه نکنیم

در شماره پیشین، ضمن توضیح مبسوط در زمینه اصل کثرت تسبیحات در مسیر ترک گناه، به دو اصل مهم دیگر یعنی اصل دایره ترک گناه و همچنین اصل صخره نوردی اشاره نمودیم. در این شماره برآنیم، ضمن بر شمردن برخی اصول دیگر، به سه روش از روش‎های چگونگی جلوگیری از ارتکاب گناه اشاره نماییم.

بسم الله الرحمن الرحیم

•    فراموش نکردن خلیفه اللهی

یکی از اساسی ترین مسائلی که می‎تواند ما را از ارتکاب به گناه بازدارد، به یاد داشتن این مهم است  که ما برای این دنیا نیستیم بلکه غریبه ‎بوده و به صورت موقتی اینجا ایستاده‎ایم (انا لله و انا لیه راجعون).

باید به یاد داشته‎باشیم که آن قدر مقام ما بالاست که حتی جبرئیل به آن سجده کرد اما ممکن است ما با اعمال خود، این مقام را تا اسفل السافلین پایین بیاوریم.

ما این توانایی را داریم که بی نهایت بار به امام معصوم نزدیک شده و به ایشان شبیه شویم؛ مثل حضرت زینب و حضرت عباس.

نکته لازم به ذکر این است که که تذکر درونی و دائمی به خود در این خصوص که «اگر حجه ابن الحسن العسکری علیه السلام جای من بود این کار را انجام می‎داد یا خیر»، جلوی ارتکاب ۹۵ درصد از گناهان را می‎گیرد.

 توجه به این اصل، زمینه رشد فضائل اخلاقی را در ما هموار کرده و باعث دور شدن رذایل اخلاقی از ما میگردد.

•    فاصله انداختن بین گناهان

کسی که عادت به انجام یک گناه و رذیله اخلاقی کرده است اگر فاصله بین انجام گناهان را زیاد کند بعد از مدتی می بیند که می تواند این گناه را کم کند و حتی در وعده انجام آن میل به ارتکاب در او کم می شود؛ زیرا به این طریق توانایی ایستادگی در برابر خواسته های نفس خود را می آموزد و در نتیجه زمینه را برای ترک گناه فراهم می‎کند.

می‎توان از این روش در ترک رذایل اخلاقی مانند استعمال دخانیات نیز بهره برد.

•    استفاده از مکارم الاخلاق

بعضی افراد به صورتی ذاتی و تربیتی دارای مکارم اخلاق هستند و این از دوره تربیتی پیش از تولد ایشان نشأت می‎گیرد.

لازم به ذکر است در اسلام قبل از بسته شدن نطفه، با نذری که به نیت آن از خداوند فرزند می‎خواهیم تربیت شروع می‎شود که این نذر خدا را ضامن تربیت بچه می‎کند.

از سوی دیگر علمای اخلاق معتقدند اکثر مکارم اخلاق اکتسابی یعنی کسب کردنی توسط خود فرد است.

امام صادق (علیه السلام) درهمین زمینه می‎‏فرمایند: به راستی که خداوند (تبارک و تعالی) خصائل والای اخلاق را مخصوص انبیاء گردانید. پس اگر کسی (از غیر انبیاء) این صفات را داراست، باید خداوند را ستایش کند و اگر کسی فاقد آن هاست پس باید به درگاه خداوند تضّرغ کند و آن ها را بخواهد. راوی می گوید عرض کردم: جانم به فدای شما آن صفات چه چیزهایی هستند. امام فرمود: ورع و پرهیزگاری، قناعت کردن، صبر، شکرگزاری، فرو بردن خشم، حیا، بخشندگی، شجاعت، غیرت، نیکوکاری، راستگویی و ادای امانت. (الامالی، للشیخ المفید ص ۱۹۲- ۱۹۳)

با توجه به اینکه کدام یک از این ویژگی‎های اخلاقی در ما وجود دارد، برای ترک گناه باید همان فضیلت اخلاقی را تکیه‎گاه قرار داده و برای کسب سایر فضایل، تلاش کرده و به درگاه خدا تضرع نماییم.

اگر مرتبه ای از اخلاق و معرفت را کسب کردیم، آن را به حضرت زهرا به امانت بگذاریم تا شیطان نتواند آن را از ما بگیرد و از حضرت زهرا بخواهیم آن را به امانت نگه دارد و هر زمان که خود صلاح می‎داند و از نظر او مورد نیاز ما ست، به ما بازگرداند.

•    ایجاد حس نفرت نسبت به گناه

حس نفرت نسبت گناه را در خود تقویت کنیم و به آن توجه داشته باشیم که لذت آن گذراست و لذت اصلی در گناه نکردن است.

•    کنترل چشم و گوش

این روش بسیار مهم است. چشم و گوش خود را به گونه‎ای تربیت کنیم که نگاه نکند و گوش نکند. دیدن و شنیدن با نگاه کردن و گوش دادن که در آن اختیار وجود دارد متفاوت است.

•    ترک فکر گناه

فکر گنا،ه گناه می آورد خدا فکر گناه را گناه نمی‎نویسد اما فکر ثواب را ثواب می‎نویسد. بسیاری از گناهان که راحت انجام می‎شود به این دلیل است که بارها شرایط انجام آن در فکر فراهم شده‎است تا فکر گناه به سمت ما آمد، استغفار بگوییم و اگر از آن رها نشدیم دو رکعت نماز بخوانیم و به یکی از معصومین و اولیاءالله تقدیم نماییم و این‎گونه از گناه دو شویم.

سه مورد فوق جزء اصول نبوده و روش‎هایی می‎باشد که می‎توان با آن از ارتکاب به گناه جلوگیری کرد.

نکته

هربار که یک گناه ترک می‎کنیم یک هدیه می‎گیریم. حتی اگر آنجا هم متوجه آن هدیه نشویم اما در فرصتی بعد که زمینه استفاده از آن هدیه فراهم گردید، متوجه داشتن آن موهبت می‎شویم. این هدیه، اصولا معنوی است و زمینه رشد بیشتر ما را فراهم می‎آورد. از این رو قرآن می فرماید:

پرهیزگاران چون گرفتار وسوسه شیطان شوند همان‏دم متذکر (یاد خدا) شده و بصیرت یابند(اعراف ۲۰۱)

یعنی با تذکر در هنگام ترک گناه خداوند به آنها بصیرت می‎دهد.

 

ویژه نامه شهادت حضرت امام محمد باقر (ع)


گوشه ای از اخلاق ، صفات ، فضائل و كرامات امام باقر عليه السلام


ابن طلحه مى گويد: (1) وى شكافنده و جامع علوم و برافرازنده بيرق علم و پرچمدار دانش است ؛ از پستان علم و دانش شير خورده و مرواريد علم را زينت بخشيده و در كنار هم چيده است ؛ او قلبى پاك و رفتارى پاكيزه و روحى توانا و اخلاقى والا داشت .

تمام اوقات زندگى خود را در طاعت خدا گذراند و در مقام تقوا استوار و ثابت قدم بود و مقامات بلند قرب الهى (2) و پاكيزگى روح در او آشكار بود. بنابراين فضايل به استقبال او مى آمدند و خوبيها به او مفتخر بودند.

ابن طلحه مى گويد: او سه لقب داشت : باقر العلم ، شاكر و هادى، مشهورتر از همه ، باقر بود كه به جهت وسعت علمى اش بدان لقب شهرت يافت. 


امّا مناق و صفات نيكوى او بسيار است ، از جمله :

افلح ، غلام امام باقر )) مى گويد: به قصد سفر حج در خدمت محمّد بن على عليه السلام حركت كرديم . همين كه به مسجد الحرام وارد شد و چشمش به خانه خدا افتاد با صداى بلند گريست . عرض كردم : پدر و مادرم فدايت باد! مردم به شما نگاه مى كنند، خوب است قدرى آرامتر گريه كنيد. 

فرمود: واى بر تو اى افلح ! چرا گريه نكنم ، شايد خداوند به لطف و رحمت خويش به من نظر كند و من فرداى قيامت در پيشگاه او رستگار شوم . افلح مى گويد: سپس طواف كرد و آمد در مقام ابراهيم مشغول نماز شد و به ركوع رفت و چون سر از سجده برداشت ديدم جاى سجده اش از زيادى اشك چشمانش تر شده است و چنان بود كه هرگاه مى خنديد، مى گفت : خدايا بر من خشم نگير.(3)

عبداللّه بن عطا مى گويد: هيچ وقت نديدم دانشمندان نزد كسى اين قدر از نظر علمى كوچك باشند كه در نزد امام باقر عليه السلام بودند، حكم را همچون شاگردى در نزد آن حضرت ديدم .(4)

فرزندش جعفر بن محمّد از آن حضرت نقل كرده ، مى گويد: ((پدرم در دل شب به هنگام لابه و زارى ، مى گفت : خدايا تو به من امر كردى ، فرمانت را نبردم و مرا نهى كردى ، خوددارى نكردم ، اينك من همان بنده تو هستم كه در برابرت ايستاده ام و هيچ بهانه اى ندارم .))(5)


سلمى ، كنيز امام باقر عليه السلام مى گويد:

دوستان و برادران دينى امام عليه السلام خدمت آن حضرت كه مى رسيدند، تا غذايى گوارا به آنها نمى داد و جامه اى نيكو بر آنها نمى پوشانيد و درهمى چند به آنها نمى داد، محضرش را ترك نمى گفتند. 

عرض مى كردم ، كمتر احسان بفرماييد. مى فرمود: ((اى سلمى ، خوبى دنيا، جز احسان به برادران و كارهاى نيك نمى باشد.)) از پانصد و ششصد تا هزار دينار مرحمت مى كرد و از همنشينى با برادران دينى خسته نمى شد.(6)

اسود بن كثير مى گويد: خدمت امام باقر عليه السلام از نيازمندى خود و جفاى دوستان گله كردم .

فرمود:(( بد دوستى است آن كه وقت بى نيازى با تو ارتباط داشته باشد ولى به هنگام تنگدستى از تو ببرد.)) سپس به غلامش دستور داد، كيسه اى را كه هفتصد درهم داشت ، آورد.

فرمود: ((اينها را خرج كن ، وقتى كه تمام شد به من خبر بده ))؛ و فرمود: ((مقدار محبت قلبى دوستت را نسبت به خود، با محبت قلبى خود نسبت به او مقايسه كن و بشناس .))(7)



از ابوالزبير، محمّد بن مسلم مكى نقل كرده اند كه گفت : ما نزد جابر بن عبداللّه بوديم كه على بن حسين عليه السلام وارد شد در حالى كه پسرش ‍ محمّد عليه السلام كه هنوز كودك بود، همراه وى بود. على بن حسين عليه السلام به پسرش فرمود: سر عمويت را ببوس ، محمّد نزديك جابر رفت و سر او را بوسيد. جابر پرسيد: اين كودك كيست ؟ - چشمان جابر نابينا شده بود - امام عليه السلام فرمود: اين پسرم ، محمّد است . جابر با شنيدن نام محمّد، او را در آغوش گرفت و گفت : يا محمّد! محمّد رسول خدا صلى اللّه عليه و اله به تو سلام فرستاد. از جابر پرسيدند: اى ابوعبداللّه ! چگونه پيامبر صلى اللّه عليه و اله سلام رساند؟ گفت : همراه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بودم ؛ حسين عليه السلام در دامن او بود و با او بازى مى كرد فرمود: جابر! از پسرم ، حسين ، پسرى به نام على به دنيا مى آيد كه چون روز قيامت شود، منادى ندا كند: بايد سرور عابدان قيام كند! پس على بن حسين عليه السلام برخيزد، و از على بن حسين عليه السلام پسرى به دنيا مى آيد به نام محمّد، اى جابر اگر او را ملاقات كردى سلام مرا به او برسان و بدان كه عمر تو پس از ديدن او اندك خواهد بود. پس از آن طولى نكشيد كه جابر از دنيا رفت . و اين داستان گرچه يك منقبت است امّا بسى بزرگ و برابر شمارى از مناقب است .(8)

مى گويم :اين حديث جابر را اشخاص زيادى از عامه و خاصه با عبارات مشابهى نقل كرده اند.

در ارشاد مفيد (9) از عمر بن دينار و عبداللّه بن عبيد بن عمير نقل شده است كه آن دو گفتند: ما هيچ وقت با ابوجعفر محمّد بن على عليه السلام پانصد، ششصد تا هزار درهم به ما مرحمت مى كرد و از ارتباط و احسان به برادران و ديدار كنندگان و كسانى كه از او چشم اميدى داشتند خسته نمى شد.

از آن حضرت نقل شده ، درباره حديثى سؤ ال شد كه وى به طور مرسل نقل مى كند، نه مسند. فرمود: ((هرگاه حديثى براى شما نقل مى كنم ، سند من پدرم از قول پدرش و او از جدش رسول خدا صلى اللّه عليه و اله ، به نقل از جبرئيل و او از خداى تعالى است .))(10)

همواره مى گفت : ((گرفتارى ما از ناحيه مردم سنگين است ، زيرا هرگاه ما ايشان را بخوانيم ، اجابت نكنند و اگر آنان را واگذاريم ، به وسيله ديگرى هدايت نشوند.))(11)

بارها مى فرمود: ((مردم از ناحيه ما كه خاندان رحمت ، شجره نبوت ، كان حكمت ، جايگاه فرشتگان و محل نزول وحى هستيم ، مورد كينه و عقوبت قرار نمى گيرند.))(12)

امّا كرامات آن حضرت در كتاب (( كشف الغمه )) (13) به نقل از كتاب (( دلائل )) حميرى از يزيد بن ابى حازم نقل كرده ، مى گويد:
در خدمت امام باقر عليه السلام بودم ، از كنار منزل هشام بن عبدالملك كه در دست ساختمان بود، گذر كرديم . فرمود: ((هان به خدا سوگند، محققا ويران خواهد شد! به خدا قسم كه خاكش را از ميان خرابه به جاى ديگر خواهند بود! به خدا سوگند كه از زير آن خاكها (( احجار الزّيت )) نمودار (14) خواهد شد كه آن جايگاه نفس زكيه است !)) من از شنيدن اين سخنان تعجب كردم ، با خود گفتم : اين منزل هشام است ، چه كسى او را خراب مى كند كه من با گوش خودم از امام باقر، اين حرف را شنيدم ! مى گويد: بعد از اين كه هشام از دنيا رفت ، ديدم كه وليد دستور داد تا آن سرا را خراب كنند و خاكش را ببرند، خاكها را بردند تا احجار نمودار شد و من خود ديدم .
از همان شخص با ذكر سند نقل شده كه مى گويد: به همراه ابوجعفر عليه السلام بودم ، زيد بن على از كنار ما گذشت . امام عليه السلام فرمود: ((به خدا سوگند كه او در كوفه قيام خواهد كرد؛ به يقين او را مى كشند و سرش را از اطراف شهر مى گردانند، سپس مى آورند و در آن موضع بر سر نى نصب مى كنند! - راوى مى گويد: - ما از اين سخن امام كه فرمود: ((بر سر نى نصب مى كنند)) تعجب كرديم زيرا در مدينه نى وجود نداشت ، امّا پس ‍ از شهادت زيد بن على ، جهت نصب سر مبارك ايشان با خودشان نى آورند.(15)
در همان كتاب به نقل از ابوبصير آمده است كه مى گويد: امام باقر عليه السلام فرمود: ((از جمله وصاياى پدرم اين كه به من فرمود: وقتى كه من از دنيا رفتم ، كسى جز تو عهده دار غسل من نشود، زيرا امام را جز امام غسل نمى دهد و بدان كه برادرت عبداللّه مردم را به امامت خود دعوت خواهد كرد. او را به حال خود واگذار، زيرا كه عمرش كوتاه است . وقتى كه پدرم درگذشت ، همان طورى كه دستور داده بود (پيكر پاكش را) غسل دادم و عبداللّه - چنانكه پدرم فرموده بود - ادعاى امامت و جانشينى پدرم را كرد و طولى نكشيد كه از دنيا رفت و اين خود از دلايل امامت آن حضرت بود كه ما را پيشاپيش به چيزى بشارت مى داد و همان طور مى شد. آرى بدين وسيله امام شناخته مى شود.))(16)
از فيض بن مطر نقل شده كه مى گويد: خدمت امام باقر عليه السلام رسيدم . قصد داشتم راجع به خواندن نماز شب در ميان كجاوه بپرسم . او از من پيشى گرفت و فرمود: ((رسول خدا صلى اللّه عليه و اله سوار بر شتر به هر سوى كه حركت مى كرد نماز مى خواند.))(17)
در همان كتاب از سعد اسكاف نقل شده كه مى گويد: اجازه خواستم تا خدمت امام باقر عليه السلام شرفياب شوم . گفتند: عجله نكن كه جمعى از برادران شما نزد ايشان هستند، فاصله اى نشد كه دوازده مرد، شبيه قومى از هندوها كه قباهاى تنگ بر تن و كفشهايى به پا داشتند بيرون آمدند، سلام دادند و گذشتند و من به حضور امام باقر عليه السلام شرفياب شدم ؛ عرض ‍ كردم ، اينهايى كه از خدمت شما رفتند من نشناختم ، اينها كه بودند؟ فرمود: ((آنها گروهى از برادران جن بودند. سعد مى گويد، پرسيدم : جنيان بر شما ظاهر مى شوند؟ فرمود: آرى همان طورى كه شماها نزد ما مى آييد، نمايندگان آنها نيز در حلال و حرامشان به ما مراجعه مى كنند.))(18)
در همان كتاب از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود: ((شنيدم ، پدرم روزى مى فرمود: فقط پنج سال از عمر من مانده است . پس آن مدت بدون كم و زياد سپرى شد.))(19)

از محمّد بن مسلم نقل شده است كه مى گويد: با امام باقر عليه السلام بين مكه و مدينه حركت مى كرديم در حالى كه آن حضرت ، بر استرى سوار بود و من بر الاغ ايشان سوار بودم . ناگهان گرگى از قله كوه سرازير شد، تا نزديك امام باقر عليه السلام رسيد، استر بر زمين نشست و گرگ جلو آمد تا آن جا كه سرش را بر قربوس زين نهاد و صورتش را جلو برد و امام عليه السلام مدت زيادى به سخن او گوش فرا داد سپس فرمود: برو، من حاجتت را بر آوردم ، گرگ نيز با خوشحالى دوان دوان بازگشت امام عليه السلام رو به من كرد و فرمود: او به من گفت : پسر پيغمبر! همسر من در آن كوه ، زايمانش مشكل شده است شما از خداوند بخواهيد تا او را نجات دهد و احدى از نسل مرا بر هيچ كس از شيعيان شما مسلط نگرداند. من هم گفتم : اين كار را كرده ام .(20)
در همان كتاب از عبداللّه بن عطاء مكى نقل شده است كه مى گويد: من در مكه مشتاق ديدار امام باقر عليه السلام بودم ، به مدينه رفتم و جز شوق ديدار آن حضرت هدفى از رفتن به مدينه نداشتم . همان شب ورودم با باران و سرماى شديدى روبرو شدم ، از اين رو نيمه شب به در خانه آن حضرت رفتم ، با خودم گفتم ؛ اكنون در بزنم يا منتظر بمانم تا صبح شود؟ من در اين باره مى انديشيدم كه ناگاه صدايى شنيدم كه به كنيزش مى گفت : در را براى ابن عطاء باز كن كه امشب سرما خورده و آزار ديده است . مى گويد: كنيز آمد، در را باز كرد و من وارد شدم .(21)
از همان كتاب به نقل از امام صادق عليه السلام آمده است كه فرمود: ((روزى كه پدرم محمّد بن على عليه السلام از دنيا رفت ، نزد آن حضرت بودم . وصيتى چند درباره غسل و كفن و دفنش به من فرمود. آنگاه من گفتم : اى پدر! به خدا سوگند از روزى كه شما بيمار شده ايد هيچ روزى شما را بهتر از امروز نديده ام و اثر مردن را در شما نمى بينم . فرمود: پسرم ، آيا نشنيدى كه على بن حسين عليه السلام از پشت ديوار صدا مى زد: محمّد! زود باش ، بيا.))(22)
در همان كتاب از حمزة بن محمّد طيار نقل شده كه مى گويد: به منزل امام باقر عليه السلام رسيدم ، اجازه ورود خواستم ، به من اجازه نفرمود ولى ديگران را اجازه مى داد، من افسرده به منزلم برگشتم ، خودم را داخل منزل روى تختى انداختم ولى خواب به چشمم نمى آمد و همين طور فكر مى كردم و با خود مى گفتم : به چه كسى رو آورم ؟ به مرجثه كه چنين عقيده اى دارند! به قدريه كه اين طور مى گويند! به زيديه كه چنين مى گويند! و قول تمام اينها مردود است . من در اين زمينه فكر مى كردم تا اين كه صدايى را شنيدم : ناگاه در زدند، گفتم : كيست ؟ جواب داد: فرستاده امام باقر عليه السلام هستم . در را باز كردم : گفت : امام عليه السلام شما را طلبيده است . لباس را پوشيدم و رفتم ، همين كه به محضر آن حضرت رسيدم ، فرمود: حمزة بن محمّد! نه به مرجثه ، نه به قدريه ، نه به زيديه و نه به حروريه ، به هيچ كدام مراجعه نكن بلكه به ما مراجعه كن كه حجت تو چنين و چنان است . من همان كار را كردم و بدان معتقد شدم .(23)
از مالك جهنى نقل است كه مى گويد: خدمت امام باقر عليه السلام نشسته بودم و به آن حضرت نگاه مى كردم و با خود مى انديشيدم و مى گفتم : براستى كه خدا تو را بزرگ و گرامى داشته و بر خلايق حجت قرار داده است . امام عليه السلام نگاهى به من كرد و فرمود: اى مالك ، قضيه بالاتر از آن است كه تو فكر مى كنى .(24)
در همان كتاب از جابر نقل شده كه مى گويد: از امام باقر عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: ((هيچ كس بر ضد هشام قيام نخواهد كرد مگر آن كه او را خواهد كشت .)) مى گويد: من اين مطلب را براى زيد نقل كردم ، زيد گفت : من هشام را در حالى ديدم كه اثرى از شريعت رسول خدا صلى اللّه عليه و اله در نزد او نبود و او بر اين وضع هيچ اعتراضى نداشته و از آن ناراضى نبود به خدا سوگند كه اگر هيچ كس ، جز من و يك نفر ديگر نباشد، هر آينه بر ضد هشام قيام خواهم كرد.(25)
در همان كتاب از ابوالهذيل نقل شده است كه مى گويد: امام باقر عليه السلام به من فرمود: ((ابوالهذيل ، همانا شب قدر بر ما پوشيده نيست ، فرشتگان در آن شب پيرامون ما مى گردند.))(26)
از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود: ((در منزل امام باقر عليه السلام قمريى بود، (روزى ) شنيد كه قمرى فرياد مى زند. فرمود: آيا مى دانيد كه اين قمرى چه مى گويد؟ گفتند: خير. فرمود: مى گويد: من شما را از دست دادم ، شما را از دست دادم . پيش از آن كه او ما را از دست بدهد، ما او را از دست مى دهيم . سپس دستور داد آن را سربريدند.(29)
در كتاب خرايج و جرايح امام قطب الدين ، ابوالحسين ، سعيد بن هبة اللّه بن حسن راوندى - رحمه اللّه - ضمن معجزات امام محمّد باقر عليه السلام از عباد بن كثير بصرى نقل كرده ، مى گويد: از امام باقر عليه السلام پرسيدم ، حق مؤ من بر خدا چيست ؟ صورتش را برگرداند. سه مرتبه اين را از آن حضرت پرسيدم ، فرمود: ((از جمله حق مؤ من بر خدا آن است كه اگر به آن درخت خرما بگويد: بيا، بيايد.)) پس به خدا قسم به درخت خرمايى كه آن جا بود نگاه كردم ديدم جلو مى آيد. امام عليه السلام اشاره اى به سوى آن كرد يعنى : بايست ! مقصود من ، تو نبودى .(30)
در همان كتاب از ابوالصباح كنانى نقل شده كه مى گويد: روزى به منزل امام محمّد باقر رفتم و در زدم . دختر بچه اى كه تازه پستانش سر زده بود. در را باز كرد. من دستى به تك پستانش زدم و گفتم : به مولايت بگو كه من در منزلم ! امام عليه السلام از داخل منزل فرياد زد: اى بى مادر وارد شو! وارد شدم ، گفتم : مولاى من قصد بدى نداشتم و مقصودى جز فزونى ايمانى قلبى ام نداشتم . فرمود: تو راست مى گويى ، اگر شما گمان مى بريد كه اين ديوارها مانع ديدن ماست ، همان طورى كه مانع ديدن چشمان شماست ، در آن صورت تفاوتى بين ما و شما نخواهد بود. پس مبادا دوباره چنان تصورى داشته باشى !(31)
از همان كتاب نقل كرده است كه حبابه والبيه ، بر امام باقر عليه السلام وارد شد امام باقر عليه السلام فرمود: ((چه چيز باعث شد كه به نزد ما دير آمدى ؟ عرض كرد: در فرق سرم سفيديى پيدا شده كه فكر مرا به خود مشغول كرده . فرمود: آن را به من نشان بده ! آنگاه امام باقر عليه السلام دست مباركش را روى آن نهاد ناگهان سياه شد. سپس فرمود: آيينه اى برايش ‍ بياوريد. حبابه ، به آيينه نگاه كرد، ديد آن موهاى سفيد، سياه شده است .))(32)
در آن كتاب به نقل از ابوبصير آمده است كه مى گويد: در مسجد رسول خدا صلى اللّه عليه و اله خدمت امام باقر عليه السلام نشسته بوديم و هنوز زمان چندانى از رحلت على بن حسين عليه السلام نگذاشته بود. ناگهان منصور با داوود بن على وارد شدند. اين قضيه پيش از رسيدن سلطنت به بنى العباس ‍ بود، فقط داوود بن على نزد امام باقر عليه السلام آمد و نشست . امام عليه السلام فرمود: چه باعث شد كه منصور دوانيقى نزد ما نيامد؟ داوود گفت : او يك نوع بد خلقى دارد، امام باقر عليه السلام فرمود: طولى نخواهد كشيد كه زمام امر اين مردم را به دست خواهد گرفت و همه مردم را تحت فرمان خود در مى آورد و شرق و غرب عالم را مالك مى شود و عمرى طولانى خواهد كرد تا آن قدر گنجينه هاى ثروت را جمع آورى كند كه هيچ كس پيش از او نكرده باشد. پس داوود بلند شد و رفت و جريان را به اطلاع دوانيقى رساند. او خدمت امام عليه السلام آمد و گفت : تنها عظمت شما مانع نشستن من در خدمت شما شد، حال بفرماييد آنچه داوود خبر داد چگونه است ؟ فرمود: وقوع آن حتمى است .
عرض كرد: آيا پيش از آن كه شما به قدرت برسيد، ما مى رسيم ؟ فرمود: آرى . عرض كرد: كسى از اولاد من هم بعد از من به قدرت مى رسد؟ فرمود: آرى . عرض كرد: آيا مدت حكومت بنى اميه بيشتر است يا مدت حكومت ما؟ فرمود: مدت حكومت شما بيشتر است و كودكان شما به حكومت مى رسند و همچون گوى با آن بازى مى كنند، اين عهد و پيمانى است از پدرم به من . وقتى كه منصور دوانيقى به سلطنت رسيد از گفته هاى امام باقر عليه السلام تعجب كرد.(33)
در همان كتاب از ابوبصير نقل شده كه مى گويد: روزى به امام باقر عليه السلام عرض كردم : شما وارثان رسول خداييد؟ فرمود: آرى . عرض ‍ كردم : رسول خدا عليه السلام وارث تمام انبيا بود؟ فرمود: آرى او تمام علوم انبيا را به ارث برده بود. گفتم : شما تمام علوم رسول خدا صلى اللّه عليه و اله را به ارث برده ايد؟ فرمود: آرى . عرض كردم : شما مى توانيد مردگان را زنده كنيد و كور مادرزاد و پيس را بهبود بخشيد و مردم را از آنچه مى خورند و در خانه هايشان اندوخته مى كنند، خبر دهيد؟ فرمود: آرى به اذن خدا. سپس ‍ فرمود: ابوبصير جلوتر بيا! نزديك آن حضرت رفتم دستش را به صورت من كشيد. دريافتم كه كوه و دشت و آسمان و زمين را مى بينم . دوباره دست به صورتم كشيد، به حال اول برگشتم ، چيزى را نمى ديدم . ابوبصير مى گويد: امام باقر عليه السلام به من فرمود: اگر مايلى همچنان بينا بمانى مى توانى و حسابت با خداست و اگر هم دوست دارى چنان كه بودى نابينا باشى ، پاداشت بهشت است ؟ عرض كردم : همچنان نابينا مى مانم زيرا بهشت را بيشتر دوست مى دارم .(34)
در همان كتاب به نقل از جابر آمده است كه مى گويد: حدود پنجاه نفر خدمت امام باقر عليه السلام بوديم . ناگاه مردى به نام كثير النواء، از جمله افراد قمار باز، وارد شد، سلام داد و نشست ، سپس گفت : مغيرة بن عمران در شهر ما يعنى كوفه معتقد است كه همراه شما فرشته اى است كه كافر را از مؤ من و شيعيان شما را از دشمنانتان براى شما جدا مى سازد و معرفى مى كند. امام عليه السلام فرمود: شغل تو چيست ؟ عرض كرد: خريد و فروش گندم ، فرمود: دروغ گفتى ، عرض كرد: گاهى جو نيز خريد و فروش ‍ مى كنم ، فرمود: چنان نيست كه تو مى گويى ، بلكه تو هسته خرما خريد و فروش مى كنى ، عرض كرد: چه كسى به شما خبر داده ؟ فرمود: همان فرشته الهى كه شيعيان ما را از دشمنانمان جدا مى كند و به ما مى شناساند و تو نخواهى مرد مگر آن كه پريشان عقل شوى ، جابر مى گويد: وقتى كه به كوفه برگشتيم جمعى به جستجوى آن مرد رفتيم و از افراد بسيارى سراغ او را گرفتيم ما را به پيرزنى راهنمايى كردند و به او گفت : سه روز پيش در حالى كه پريشان عقل شده بود، از دنيا رفت .(35)

از همان كتاب به نقل از عاصم بن حمزه آمده است - و من به اختصار نقل مى كنم - مى گويد: روزى امام باقر عليه السلام به قصد رفتن به باغ خود سوار بر مركبى شد و من با سليمان بن خالد همراه آن حضرت بوديم . قدرى كه راه رفتيم ، دو مرد را ديديم ، امام عليه السلام فرمود: اينها دزد هستند، آنها را بگيريد. غلامان آن دو مرد را گرفتند، فرمود: آنها را محكم نگه داريد آنگاه رو به سليمان كرد و فرمود: با اين غلام به آن كوه برو و بالاى سرت را نگاه كن ، در آن جا غارى مى بينى ، داخل آن برو، هر چه بود از آن بيرون آور و بده غلام بياورد كه آن را از دو مرد دزديده اند. سليمان رفت و دو صندوقچه آورد، فرمود: صاحب اين صندوقها يكى حاضر و ديگرى غايب است كه بزودى حضور خواهد يافت و صندوقچه ديگرى را از جاى ديگر غار بيرون آورد و به مدينه برگشت . صاحب آن دو صندوق وارد شد در حالى كه گروهى را متهم كرده بود و حاكم مى خواست آنها را مجازات كند، امام باقر عليه السلام به حاكم فرمود: آنها را مجازات نكن و آن دو صندوق را به صاحبش بازگردانيد، و دست هر دو دزد را بريد، يكى از آنها گفت : به حق دست ما را بريد، سپاس خداى را كه توبه ما و بريدن دست ما به دست پسر رسول خدا صلى اللّه عليه و اله انجام گرفت ، امام عليه السلام فرمود: دست تو بيست سال جلوتر از خودت به بهشت رفت . و آن مرد بيست سال پس از بريدن دستش زنده بود. بعد از سه روز از آن جريان صاحب صندوق ديگر حضور يافت . امام باقر عليه السلام به او فرمود: به تو خبر دهم كه داخل صندوق چه دارى ؟ ميان صندوق هزار دينار از تو هزار دينار از ديگرى است و جامه هايى چنين و چنان داخل آن است ، آن مرد گفت : اگر بفرماييد كه صاحب آن هزار دينار كيست و اسمش چيست و در كجاست مى فهمم كه تو امامى و اطاعتت واجب است . فرمود: وى محمّد بن عبدالرحمن ، مردى صالح است كه صدقه زياد مى دهد و نماز بسيار مى گذارد و هم اكنون بيرون منزل منتظر شماست . آن مرد كه از طايفه برير و نصرانى مذهب بود، گفت : به خدايى كه جز او خدايى نيست و به محمّد، بنده و رسول خدا ايمان آوردم و مسلمان شدم .(36)
از همان كتاب نقل است كه حسين بن راشد مى گويد: من در حضور امام صادق عليه السلام از زيد بن على نام بردم و از او بدگويى كردم ، امام عليه السلام فرمود: اين حرفها را نزن ، خدا عمويم زيد را بيامرزد، زيرا او نزد پدرم آمد و گفت : من قصد خروج بر اين ظالم را دارم ، پدرم فرمود: زيد! اين كار را نكن زيرا مى ترسم تو آن كشته اى باشى كه در بيرون شهر كوفه به دار آويخته مى شود. زيد! مگر نمى دانى كه هر كس از فرزندان فاطمه بر هر يك از پادشاهان پيش از خروج سفيانى خروج كند كشته مى شود. و فرمود: اى حسين بن راشد! براستى كه فاطمه كمال عفت را داشت از اين رو خداوند اولاد او را بر آتش دوزخ حرام كرده و درباره آنان اين آيه را نازل فرموده است : ععع ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منه مقتصد و منهم سابق بالخيرات . )) (37) بنابراين آن كه به خود ستم مى كند كسى است كه امام شناس نباشد و مقتصد كسى است كه عارف به حق امام باشد، و پيشى گيرنده به سوى خيرات ، خود امام است . سپس ‍ فرمود: اى حسين ! ما اهل بيت از دنيا نمى رويم تا وقتى كه براى هر صاحب فضيلتى به فضيلتش اقرار نماييم .(38)

از جمله ، ابوبصير از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: ((همانا من مردى را مى شناسم كه اگر كنار دريا بايستد هر آينه جانداران آبزى را با مادران ، عمه ها و خاله هايشان مى شناسد.))(39)
از آن جمله ، گروهى از امام باقر عليه السلام اجازه ورود خواستند و گفتند: وقتى كه وارد راهرو خانه شديم صداى خواندن كسى به زبان سريانى به گوش مى رسيد كه با صداى خوش مى خواند و مى گريست به گونه اى كه بعضى از ما نيز گريه كرديم امّا نمى فهميديم كه چه مى گويد. گمان برديم كه كسى از پيروان تورات و انجيل خدمت امام عليه السلام است و اجازه يافته تا بخواند. امّا همين كه صدا قطع شد و ما وارد شديم كسى را نزد آن حضرت نديدم . عرض كرديم : ما صداى قرائت كسى را به زبان سريانى با صوتى غم انگيز شنيديم ، فرمود: ((من به ياد مناجات الياس پيامبر صلى اللّه عليه و اله افتاده بودم كه مرا به گريه واداشت .))(40)
از جمله روايتى است كه عيسى بن عبدالرحمن به نقل از پدرش كه مى گويد: ابن عكاشة بن محصن اسدى بر امام باقر عليه السلام وارد شد. امام صادق عليه السلام نيز در نزد ايشان ايستاده بود. انگورى خدمتش آوردند، فرمود: پيرمرد، بزرگسال و كودك خردسال از اين انگور دانه دانه مى خورند و كسى كه گمان مى برد سير نخواهد شد سه دانه و چهار دانه مى خورد، شما دو دانه ، دو دانه ميل كنيد كه مستحب است . سپس ابن عكاشه ، به امام باقر عليه السلام عرض كرد: چرا ابوعبداللّه (امام صادق ) را داماد نمى كنيد كه وقت دامادى اش فرا رسيده است . در جلو امام كيسه پول سربسته اى بود، فرمود: ((برده فروشى از طايفه برير بزودى مى آيد و به محل دار ميمون وارد مى شود)) سپس مدتى گذشت ، بار ديگر ما خدمت امام باقر عليه السلام رسيديم ، فرمود: آيا راجع به آن برده فروش شما را خبر دهم كه او آمده است ؟ برويد با اين كيسه كنيزى از او بخريد. اين بود كه ما نزد برده فروش رفتيم ، او گفت هر چه كنيز بوده فروخته ام جز دو كنيز كه يكى زيباتر از ديگرى است . گفتيم : آنها را بياور تا ببينيم آنها را آورد. گفتيم : اين كه بهتر است چند مى فروشى ؟ گفت : هفتاد دينار گفتيم : تخفيف بده ، گفت : از هفتاد دينار كمتر نمى دهم ، گفتيم : به همين كيسه هر مبلغى كه هست مى خريم و ما نمى دانيم چقدر است ؟ مردى با سر و ريش سفيد نزد او بود، گفت : سر كيسه را باز كنيد و بشمريد، برده فروش گفت : باز نكنيد كه اگر كمتر از هفتاد دينار باشد به شما نخواهم داد. آن پيرمرد گفت : باز كنيد! ما باز كرديم و پولها را شمرديم ديديم بدون كم و زياد، هفتاد دينار است ، پس كنيز را گرفتيم و خدمت امام باقر عليه السلام آورديم و جعفر عليه السلام نزد وى بود. آنگاه ما آنچه اتفاق افتاده بود براى امام عليه السلام بازگو كرديم . پس ‍ حمد خدا را گفت و از آن كنيز پرسيد: اسمت چيست ؟ گفت : حميده . فرمود: در دنيا حميده و در آخرت محموده اى ، بگو ببينم باكره اى يا نه ؟ گفت : باكره ام . فرمود: چگونه ؟ در حالى كه اگر كسى به دست اين برده فروشان بيفتد، فاسدش مى كنند؟ گفت : برده فروش تا نزديك من مى آمد و مى نشست ولى خداوند مردى را با سر و ريش سفيد بر او مسلط مى كرد و او را سيلى مى زد تا از نزد من بر مى خاست . چندين بار اين اتفاق افتاد و آن پير مرد همان كار را كرد! پس امام باقر عليه السلام رو به جعفر عليه السلام كرد و فرمود: او را براى خودت بگير. پس بهترين اهل زمين ، موسى بن جعفر عليه السلام از او به دنيا آمد.(41)
از جمله روايتى است كه ابوبصير از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود: ((روزى پدرم در انجمنى كه داشت ناگهان سر به زير انداخت و بعد سرش را بلند كرد و فرمود: چگونه خواهيد بود وقتى كه مردى با چهار هزار نفر وارد شهر شما شود و سه روز شمشير به روى شما بكشد و مبارزان شما را بكشد و شما از او ستم ببينيد و نتوانيد دفاع كنيد و اين كار از سال آينده خواهد شد. شما احتياط لازم را بكنيد و بدانيد اين كه گفتم حتما روى خواهد داد.)) مردم مدينه توجهى به سخن آن حضرت نكردند و گفتند هرگز چنين چيزى اتفاق نمى افتد و احتياط لازم را نكردند جز گروه اندكى بويژه بنى هاشم به آن دليل كه مى دانستند سخن امام عليه السلام حق است ، همين كه سال بعد فرا رسيد امام باقر عليه السلام خانواده خود و بنى هاشم را كوچ داد و از مدينه بيرون برد. (چندى بعد) نافع بن ازرق آمد، مدينه را اشغال كرد، مبارزان را كشت و زنهايشان را بى ناموس كرد. مردم مدينه گفتند: پس از آنچه ما ديديم و شنيديم هرگز سخنى را كه از امام باقر عليه السلام بشنويم ، رد نخواهيم كرد، زيرا ايشان از اهل بيت نبوتند و به حق سخن مى رانند. اين آخرين روايتى است كه از كتاب راوندى نقل شده است .))(42)
از كتابى كه وزير سعيد مؤ يد الدين ابوطالب محمّد بن احمد بن محمّد بن على علقمى - رحمه اللّه - گرد آورده است ، نقل شده است كه : مرد بزرگوار ابوالفتح يحيى بن محمّد بن حباء كاتب به نقل از بعضى از بزرگان مى گويد: بين مكه و مدينه بودم ، ناگاه چشمم به سياهيى افتاد كه از دور نمودار شد، گاهى پيدا و گاهى ناپيدا تا اين كه نزديك ما رسيد. خوب نگاه كردم ديدم پسر بچه اى هفت يا هشت ساله است ، همين كه رسيد به من سلام داد، جواب سلامش را دادم و پرسيدم : از كجا مى آيى ؟ گفت : از جانب خدا، گفتم : به كجا مى روى ؟ گفت : به سوى خدا. مى گويد: پرسيدم براى چه مى روى ؟ گفت : براى خدا، گفتم : توشه سفرت چيست ؟ گفت : تقوا. پرسيدم از كدام قبيله اى ؟ گفت : من مرد عربى هستم . گفتم : توضيح بده ! گفت : مردى از قريشم . گفتم : بيشتر توضيح بده ! گفت : هاشمى هستم ، گفتم : باز هم واضح تر بگو! گفت : مردى علوى هستم ، سپس اين شعر را خواند و گفت :
(( فنحن على الحوض ذواده 
تذود و يسعد وراده 
فما فاز من فاز الابنا 
و ما خاب من حبنا زاده 
فمن سرنا نال منا السرور 
و من ساء ناساء ميلاده 
و من كان غاصبنا حقنا 
فيوم القيامة ميعاده )) (43) 
سپس فرمود: منم محمّد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب عليه السلام بعد كه صورتم را برگردانم او را نديدم ، نفهميدم به آسمان بالا رفت يا به زمين فرو رفت .(44)
پي نوشت : 

1- همان ماءخذ، ص 80. 
2- جزرى در نهايه خود مى گويد: در حديث امام باقر عليه السلام آمده است : (( از زندگى مادى جز لذتى كه تو را به مرگ نزديك مى سازد چيزى عايد نمى شود.)) 
3- (( مطالب السؤ ول ، )) ص 80. 
4- (( مطالب السؤ ول ، )) ص 80. 
5- همان ماءخذ، ص 81. 
6- همان ماءخذ، همان ص . 
7- همان ماءخذ، همان ص . 
8- همان ماءخذ، همان ص 81. 
9- ارشاد مفيد، ص 249. 
10- همان ماءخذ، ص 250. 
11- همان ماءخذ، ص 250. 
12- همان ماءخذ، ص 250. 
13- (( كشف الغمه )) ص 217. كتاب (( دلائل )) تاءليف ابى العباس عبداللّه بن جعفر بن حسين بن مالك بن جامع حميرى قمى ، شيخ قميها صاحب كتاب معروف (( قرب الاسناد )) است . نجاشى مى گويد: وى در سال دويست و نود و اندى به كوفه آمد و مردم كوفه از او رواياتى شنيدند. ابوغالب زرارى در رساله خود آمدن او را به كوفه در سال 297 دانسته و سيد بن طاووس در كتاب (( محاسبة النفس )) ص 7 حديث عرض اعمال را از كتاب (( دلائل )) نقل مى كند و به پسرش ‍ محمّد در (( كشف المحجة )) ص 35 سفارش مى كند كه در كتاب (( معجزات و دلائل )) از جمله (( دلائل )) ابن جرير طبرى و (( دلائل ((ع حميرى دقت كند. ميرزا كمالا داماد علامه مجلسى در (( البياض الكمالى )) مى گويد: بر تو باد مطالعه كتاب (( دلائل )) حميرى ! معلوم مى شود نسخه اى از آن در نزد وى بوده است . به كتاب (( الذريعة الى تصانيف الشيعه ، )) ج 8، ص 237 مراجعه كنيد. 
14- نام محلى در مدينه طيبه است . 
15- (( كشف الغمه ، )) ص 217. 
16- همان ماءخذ، همان ص . 
17- همان ماءخذ، همان ص . 
18- همان ماءخذ، همان ص . 
19- همان ماءخذ، همان ص . 
20- همان ماءخذ، همان ص . 
21- همان ماءخذ، همان ص . 
22- همان ماءخذ، ص 218. 
23- همان ماءخذ، همان ص . تمام اين احاديث را از دلايل حميرى نقل كرده است . 
24- همان ماءخذ، همان ص . تمام اين احاديث را از دلايل حميرى نقل كرده است . 
25- همان ماءخذ، همان ص . تمام اين احاديث را از كتاب دلائل حميرى نقل كرده است . 
26- همان ماءخذ، همان ص . تمام اين احاديث را از كتاب دلائل حميرى نقل كرده است . 
27- همان ماءخذ، همان ص . اين حديث نيز از دلايل حميرى نقل شده است . 
28- خرايج و جرايح ، ص 196 چاپ ضميمه به (( اربعين و كفاية الاثر. )) 
29- (( كشف الغمه ، )) ص 218.
30- همان ماءخذ، همان ص .
31- همان ماءخذ، همان ص .
32- همان ماءخذ، همان ص .
33- همان ماءخذ همان ص .
34- همان ماءخذ، همان ص .
35- فاطر / 32: سپس اين كتاب آسمانى را به گروهى از بندگان برگزيده خود به ميراث داديم ، از ميان آنها عده اى بر خود ستم كردند، و عده اى ميانه رو بودند و عده اى به اذن خدا در نيكيها از همه پيشى گرفتند.
36- (( كشف الغمه ، )) ص 218.
37- همان ماءخذ، همان ص .
38- همان ماءخذ، همان ص .
39- همان ماءخذ، همان ص ؛ و اين حديث را كلينى در كافى ج 1، ص 466 روايت كرده است .
40- همان ماءخذ، همان ص .
41- ما حاميان واقعى حوض كوثريم ، از حوص كوثر دفاع مى كنيم و واردين آن خوشبختند. كسى رستگار نمى شود جز به وسيله ما، و كسى كه محبت ما را همراه دارد نااميد نمى شود. پس هر كه ما را شادمان كند از جانب ما به شادمانى رسد، و هر كه باعث ناراحتى ما شود ميلادش ناروا بوده است .
42- (( كشف الغمه )) 217.


 

 

تعبد و قبول معارف قرآن

 


معارف والا و ارزشمند قرآن مجيد، انواري است الهي كه فطرت همگان را به سوي خود فرا مي‎خواند و در دل مؤمنين تأثير گذار است. همة مسلمين قرآن را به عنوان كلام الهي قبول دارند گرچه درجات ايمان و تعبد به قرآن متفاوت است ولي ايماني ارزشمند است كه انسان مومن پس از شناخت حقانيت و عظمت قرآن، از روي تعبد محض به معارف نوراني آن ايمان داشته باشد. 
«راسخان در علم» و تعبد فوقِ علمي به قرآن: 
بايد در برابر قرآن، همچون «راسخان در علم» بود كه بي‎چون و چرا و با آرامش كامل به تمامي قرآن أعمّ از «محكم و متشابه» ايمان آورده‎اند چه حقيقت آن را دريابند و چه در حجاب قرار گيرند، چرا كه اينان ريشه در سرزمين علم دوانده، از آن تغذيه نموده، همچون درختاني تنومند به غلظت و استحكام رسيده‎اند و در نتيجه بيش از هر كس ديگر به حجم عظيمِ مجهولات و ناچيزي علمِ بشري پي برده‎اند. 
اينان براساس علم و معرفتِ عميق و ريشه دارشان خدا را شناخته، عاشقانه به او رو آورده‎اند و با كلامش مأنوس گشته‎اند و در اين انس و رفاقت بارها و بارها به معراج رفته حضور حق را به چشم دل شهود كرده، از لذّت ديدار جمالش سرمست گشته‎اند، چرا كه قرآن تجلّي خدايِ رحمان و درياي بيكران علم خداست. 
درك حجم عظيم مجهولات و ناچيزي علم بشر، در كنار چشيدن قطره‎اي از حقيقت قرآن، كافيست كه كوههاي سر به فلك كشيده علم بشري را در برابر حقايق قرآن به زانو درآورده، تسليم نمايد و در برابر حوزه‎هاي ناشناختة متشابهات قرآن به اعتراف به جهل و عجز كشاند تا كه با اضطرار و ابراز بندگي، كشف حقيقتش را طلب نمايند و به عنايت حق به درك و شهود آن نايل آيند: 
«وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ».[1] 
(و كسي تأويل متشابه را جز خدا نمي‎داند و ريشه‎داران در علم مي‎گويند به قرآن ايمان آورده‎ايم چرا كه هر يك از آنها (محكم و متشابه) از نزد پروردگارمان مي‎باشد، و جز صاحبانِ عقل عاري از شهوت به آن متذكر نمي‎شوند، پروردگارا دلهايمان را منحرف ننما بعد از آنكه رهنمايمان كردي، و از پيشگاه خود، به ما رحمتي ـ بي‎حد و حصر و غيرقابل وصف ـ بخش، چرا كه فقط تو يگانه بخشنده‎اي). 
در اين حوزه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ نيز مأمور به تأني و عدم شتاب مي‎باشد تا كه وحي الهي پايان پذيرد و دريچه‎اي از حقايق را بر او مكشوف گرداند: 
«وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى إِلَيْكَ وَحْيُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً».[2] 
(به قرآن ـ يا به قرائت ـ شتاب ننما قبل از آنكه وحيِ آن بسويت پايان پذيرد و بگو پروردگارا مرا از علم بيفزا). 
و اين تعبدي است فوقِ علم كه فقط «اولوا الألباب» به آن متذكر مي‎شوند والا آنكه علمي ناقص و قلبي مبتلا به مرض دارد به خود مغرور شده به توضيح و تشريح آلودة متشابهات مي‎پردازد و تعيين مصداق نموده فتنه‎اي بپا مي‎كند و خلقي را به گمراهي مي‎كشاند: 
«... فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ...».[3] 
(پس كساني كه در دلهايشان مرضي مستقر گشته است پس به انگيزة طلب فتنه‎گري و آشوب و طلب تأويل متشابه، پيروي مي‎كنند آنچه را كه از قرآن مشتبه مي‎نمايد). 
نمونة كوچك از اين دسته، فردي است كه نزد اميرمؤمنان مي‎آيد و از او درخواست مي‎كند خدا را با صفات محسوس چنان توصيف نمايد تا كه عشق و معرفت به او فزوني يابد، حضرت ـ عليه السّلام ـ با غضب طي سخناني بسيار عميق از توحيد، خطاب به آن مرد مي‎فرمايد: 
«فَانْظُر أيُّهَا السّائِلُ فَما دَلَّكَ الْقُرآنُ عَلَيْه مِنْ صِفَتِهِ فَائتَمَّ بِهِ، وَ اسْتَضِيء بِنُورِ هِدايِتَهِ وَ ما كَلَّفَكَ الشَّيْطانُ عِلْمَهُ مِمّا لَيْسَ فِي الْكِتابِ عَلَيْكَ فَرْضُهُ، وَ لا في سُنَّة النَّبي ـ صلّي الله عليه و آله ـ وَ أئِمَةِ الْهُدي أثَرَهُ فَكِلُ عِلْمَهُ إلَي اللهِ سُبْحانَهُ، فَإنَّ ذلِكَ مُنْتَهي حَقِّ اللهِ عَلَيْكَ، وَ اعلَمْ أنَّ الْراسِخينَ في الْعِلْمِ هُمُ الْذّينَ أغْناهُمْ عَنِ اقْتِحامِ الْسُّدَدِ المَضْرُوبَةِ دُونَ الغُيُوبِ الإقْرارُ بِجُمْلَةِ ما جُهِلُوا تَفسيرَهُ مِنَ‌ الغَيْبِ المَحْجُوبِ، فمَدَحَ اللهِ إعْتِرافَهُم بِالعَجْزِ عَنْ تَناوُلِ ما لَم يُحيطُوا بِهِ عِلْماً وَ سمّي تَرْكَهُمُ التَّعمُّقَ فيما لَمْ يُكَلِّفَهُم البَحْثَ عَن كُنْهِهِ رُسُوخاً».[4] 
(پس اي پرسشگر با دقت بنگر پس آنچه را كه قرآن تو را بر آن چيز از صفتِ خدا دلالت نمود پس به آن اقتدا نما و به نور هدايت آن ـ قرآن ـ روشني بدست آور و آنچه را كه شيطان تو را بردانستن آن وادار نمود، از آنچه در كتاب بر عهده تو وجوبش نيست و نه در سنت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ائمة هدايت اثرش موجود نمي‎باشد. پس عملش را به خداي سبحان واگذار، چرا كه آن (عمل) نهايت حق خدا بر تو مي‎باشد. 
و بدان كه «راسخان در علم» همان كساني هستند كه اقرار به همة آنچه كه تفسيرش را نمي‎دانند ـ كه غيب محجوب است ـ آنها را از سرعت و شتاب و هجوم بر سدهاي زده شده در برابر غيبها، بي‎نياز نموده (كفايت نموده) است، پس خدا اعترافِ آنان را بر ناتواني از دسترسي به آنچه به آن احاطة علمي ندارند، ستوده است و ترك تعمق آنها را در آنچه كه خداوند تحقيق از حقيقتش را برايشان تكليف نكرده است، «رسوخ» ناميده است).[5] 
در پايان خطاب، حضرت مي‎فرمايند: 
«پس بر آن حد و مرز اكتفا كن و عظمت خداي سبحان را با اندازة عقلت اندازه مگير كه از هلات شدگان خواهي گرديد». 
تعبد دون علم تودة مردم به قرآن: 
اكثريت توده‎هاي مردمي مسلمان به تقليد و پيروي از آباء و اجداد و محيط تربيتي خويش به تمامي قرآن ايمان دارند و كوچكترين شبهه‎اي بخود راه نمي‎دهند، ليكن اين ايمان تا با نور معرفتي همراه نشود در فكر و روحِ آنان كارساز نبوده از بركات قرآن در محروميّت بسر خواهند برد، از اين رو با استفاده از عشق آنان به قرآن بايد كوشيد مردم را به حقايق قرآن آشنا كرد و حد و مرزهاي ارتباط با قرآن را به آنان آموخت تا از بركات قرآن بهره‎مند گرديم و شرمسارِ شكايتِ رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در قيامت نباشيم: 
«وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً».[6] 
(و رسول خدا فرمود: پروردگارا به يقين قومِ من اين قرآن را مطرود از زندگي تلقي نمودند). 
در غير اين صورت چنين ايماني در برابر هجوم سخت فرهنگ بيگانه از دست خواهد رفت و ديگر نه مشمولِ شكايت پيامبر كه محكومِ غضب خدا و رسولش خواهيم بود. 
به هشدار قرآن گوش فرا دهيم كه مي‎فرمايد: 
«فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما هُمْ فِي شِقاقٍ...».[7] 
(پس اگر به همانند آنچه شما به آن ايمان آورده‎ايد، ايمان آورند، پس هدايت شده‎اند و اگر اعراض كردند پس جز اين نيست كه ايشان در تفرقه‎جويي و سركشي بسر مي‎برند...). 
[1] . آل عمران/ 78. 
[2] . ص/ 114. 
[3] . آل عمران/ 7. 
[4] . نهج البلاغه، خطبة اشباح 91. 
[5] . با توجه به اين خطبه و آيه 7 آل عمران و روايات ذيل آيه معلوم مي‎شود راسخان در علم در برابر متشابهات در دو مقام بسر مي‎برند: اول: مقام عجز و اعتراف به جهل در برابر متشابهات،ؤ دوم: مقام علم به تأويلِ متشابهات به عنايت و لطف الهي؛ اين وجه جمع با آية «قل رب زدني علماً» تأكيد مي‎شود. 
اين توضيح به مناقشة عظيم ميان مفسرين در معني آيه پايان مي‎دهد و ديگر ناچار نخواهيم بود كه خطبة قطعي نهج البلاغه را طرد و يا توجيه نماييم چرا كه بلاغت كلام و نظارت صريح بيان حضرت به آيه شريفه و عدم احتمالِ تقيّه، راه را بر هر طرد و توجيه ديگري مي‎بندد. 
[6] . فرقان/ 30. 
[7] . بقره/ 137.

تأثیر قرآن بر جسم انسان

 

درباره تأثير سوره‌ها و آيات قرآن، بر جسم و جان انسان و ديگر موجودات در دو عنوان مطرح مي‌شود
عنوان اوّل دربارة تأثير قرآن در جسم انسان، شفا بودن آن، شفا يافتن قلب از صفات پست، شفا پيدا كردن جسم از امراض گوناگون و صعب العلاج، كساني كه از قرآن و سوره‌ها و آياتش شفاي دردهاي خود را گرفته‌اند، توسل به قرآن، شهادت و شفاعت آن و بي‌نيازي مردم به واسطة آن بحث شده است
عنوان دوّم درباره تأثير قرآن، بر قلب و جان انسان‌هاي مؤمن و كافر، انسان‌هاي ظالم و ستمگر، انسان‌هاي عياش و هرزه، حاكمان و سلاطين و مردان و زنان بحث شده است
قرآن شفا است 
خداوند مي‌فرمايد: قرآن شفاي هر دردي است. شفاي ظاهر و باطن، شفاي جسم و روح، شفاي برون و درون
ابتدا آياتي كه شفا بودن قرآن را با صراحت بيان مي‌دارند در اينجا ذكر مي‌كنيم و بعد از رواياتي را كه از معصومين‌ ـ عليهم السّلام ـ در اين زمينه نقل شده است
كلمة شفا در قرآن، سه بار بيان شده است كه عبارت از
«
وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ»[1]؛ ما قرآن را نازل كرديم در حالي كه آن، شفا و رحمت است از براي مؤمنين
و مي‌فرمايد
«
قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌ»[2]؛ اي پيامبر! به مردم بگو، اين قرآني كه در ميان شماست، از براي آن كساني كه ايمان آورده‌اند هدايت و شفاي درد آن‌هاست
و در آيه ديگر مي‌فرمايد
«
يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِلْمُؤْمِنِينَ»[3]؛ اي مردم دنيا! حقيقتاً از جانب خداوند براي شما موعظه‌اي آمد (قرآن) و آن شفاي دردهايي است كه در سينه‌هاست، و همان هدايت و رحمت است از براي مؤمنين
اين سه آيه دربارة تمام قرآن است. و امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ در چند جاي نهج البلاغه مي‌فرمايد: قرآن شفا است. از جمله فرموده است
از اين كتاب، براي بيماري‌هاي خود شفا بخواهيد، در مشكلات، از آن ياري طلبيد، چرا كه در اين كتاب، درمان بزرگترين دردهاست. (درد جسم و جان، درد كفر و نفاق، درد گمراهي و ضلالت).[4
در جاي ديگر فرموده: بر شما باد به كتاب خدا (قرآن)، به درستي كه آن ريسمان محكم الهي و نوري روشن و شفايي، سودمند است.[5
(
ريسماني كه چنگ زنندگان به آن، از بدبختي و آتش جهنم نجات پيدا مي‌كنند، نور روشن عقلي كه به وسيلة آن، احوال مبدأ و معاد كشف مي‌شود و از تاريكي‌هاي جهالت و كفر بيرون مي‌آيد، شفاي سودمندي است كه به واسطه آن امراض باطنيه و نفسانيه معالجه مي‌شوند). 
و در جاي ديگر فرمودند: آگاه باشيد! به درستي كه در قرآن است، علم آن چه خواهد آمد (از قبيل موت، برزخ، بعث و نشور، قيامت، بهشت و جهنّم، درجات بهشت و دركات جهنّم و غيره) و در آن است، خبر از گذشته (از قبيل پيدايش آسمان و زمين. درخت و گياه و سنگ، انسان و حيوان، داستان‌هاي پيامبران گذشته و امّت‌هايشان، پادشاهان وگردنكشان وغيره). و اين قرآن، دواي درد شما است؛[6] (زيرا به وسيلة آن، دردهاي جسماني و روحاني شما شفا پيدا مي‌كند). 
و حضرت رسول ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: بر شما باد به قرآن و تلاوت آن؛ زيرا قرآن شفا دهنده نافع و دواي مباركي است.[7
در روايات معصومين ـ عليهم السّلام ـ روايات بسياري در ارتباط با فضايل سوره‌هاي مختلف قرآن و تأثيرات آن در جسم و روح و روان انسان، وارد شده است كه در كتب معتبر بدان اشاره شده و آثار فراوان آنها در مسائل مختلف به تجربه رسيده است
اللّهم نوّر قلوبنا بنور القرآن و اشف صدورنا بالقرآن
[1] .
سورة اسراء، آية 81
[2] .
سورة فصلت، آية 44
[3] .
سورة يونس، آية 57
[4] .
نهج البلاغه، خطبه 158
[5] .
نهج البلاغه، خطبه 156
[6] .
نهج البلاغه، خطبة 158
[7] .
مكارم الاخلاق، ص 418.


 

رسالت قرآن در معیشت

 


قرآن كريم روح را از عالم غيب مي‌داند و بدن را در قلمرو شهادت، و اصالت از آن غيب است كه واسطه‌ي فيض خداي سبحان بوده و مستفيض‌هاي نشأه شهادت را برخوردار مي‌نمايد، بنابراين اوصاف روح كه مهم‌ترين آنها اعتقاد است اصل بوده، و تأمين نيازهاي بدن كه در گرو مسائل مالي و مادي است يعني اقتصاد فرع مي‌باشد، گر چه تفكر اقتصادي و طرح و برنامه‌ريزي دقيق مسائل پيچيده‌ي آن جزء برجسته‌ترين علوم به شمار مي‌آيد، ليكن هر علمي از آن جهت حاكي معلوم است كه ارزش خود را از معلوم دريافت مي‌كند، لذا علم خداشناسي و پيامبرشناسي و امام شناسي و معادشناسي و مانند آن از اصول كلي اسلام چون حاكي از عالم غيب و قلمرو روح است، ارزش والاي خود را از آن معلومهاي ارزشمند كسب مي‌نمايند. 
منظور از اين ارزش همانا قوّت درجه‌ي وجودي است كه از امور حقيقي به شمار مي‌آيد، نه ارزش اعتباري، تا از محدوده‌ي حقيقت فرود آمده باشد و داخل در عناوين اعتباري گشته و با اعتبار گوناگون معتبران دگرگون شود، گر چه اقتصاد در فرهنگ قرآن روبناست نه زير بنا، ليكن اسلام هرگز نسبت به سائر مسائل روبنائي و فرعي بي‌اهميت نبوده و نيست. 
مال و آنچه جداي از حقيقت روح آدمي است، كمال انسان محسوب نمي‌شود بلكه وسيله‌ي رفع نيازهاي طبيعي مي‌باشد و چون تهيّه‌ي وسائل آن بدون رنج نيست مقدار معقولي از كشش درون و لذّت مالك شدن در نهان طبيعي انسان ـ نه فطري وي ـ ذخيره شده است تا به بها و بهانه‌ي آن، رنج تحصيل مال تحمّل شود. 
قرآن كريم همانطوري كه اختران سپهري را زيور گنبد مينا مي‌داند نه زينت انسان: «اِنّا زيَّنَا السّماءَ الدُّنيا بِزينهٍ الْكَواكِب»[1] باغ و مرغزار زميني را زينت زمين مي‌شمارد، نه زيور بشر: «اِنّا جَعَلْنا ماعَلَي الْاَرضِ زينَهً لَها لَنبْلُوَهُمْ اَيًُّهُم احسَنُ عَمَلاً و انّا لَجاعِلُونَ ما عَلَيها صَعيداً جُرُزاً»[2] ليكن ايمان كه از سنخ روح است آن را زيور جان آدمي مي‌داند: «حبَّبَ اِليكُمَ الاِيمانَ وَ زَيَّنَهُ في قُلوبِكُمْ وَ كرَّهَ اليكُمُ الْكُفر و الفُسوق و العِصْيانَ»[3]. 
دوستي مال بيش از جنبه‌ي آلي بودن و جمع آن زائد بر رفع نياز، مذموم است، گر چه توليد آن جهت تهيه‌ي وسائل رفاه ديگران، و تخفيف بار توانفرساي تورّم و تنگدستي جامعه هر چه بيشتر بهتر خواهد بود، قرآن كريم دوست داشتن زياد مال را اندوه روح دانسته و آنرا نكوهش مي‌كند: «محِبُّونَ الْمال حُبّاً جمّاً»[4] و اگر از آن به خير ياد كرده است مانند: «اِنَّهُ لِحُبِّ الْخيرِ لشَديد»[5] گذشته از آنكه اوّلاً عنوان خير وصف مال است نه صفت دوست داشتن و ثانياً از آيه مدح مال‌دوستي استفاده مي‌شود آنرا به گمان كسي كه مال را دوست دارد، خير ناميد و گرنه روش آيه در نكوهش انساني است كه نسبت به خداي سبحان كفور است: «اِنَّ الاِنسانَ لرَبِّهِ لَكَنُودَ وَ انَّهُ لِحبِّ الْخيرِ لَشَديدٌ وَ اِنَّهُ علي ذلك لَشَهيدٌ»[6] و همچنين آيه‌ي وصيت كه از مال به خير ياد كرده است به لحاظ ضرورت وجود آن در زندگاني دنيائي مي‌باشد كه در اينحال خير است و به كسي هم وابسته نيست. 
داشتن ثروت در اقتصاد اسلامي، كمال محسوب مي‌شود تا دارنده‌ي آن كامل و كسي كه آن را ندارد ناقص باشد، حضرت علي بن ابيطالب امير المؤمنين عليه افضل صلوات المصلّين در تحليل مسأله‌ي ثروت جريان ساده زيستن و نيازمندي بعضي از پيامبران چون نبي اكرم ـ صلّي اللّه عليه و آله ـ و موسي كليم ـ عليه السّلام ـ و داود ـ عليه السّلام ـ قاري بهشتيان و عيسي مسيح ـ عليه السّلام ـ را نقل مي‌كند سپس مي‌فرمايد: «فلينظر ناظر بعقله، اكرم الله محمّداً بذلك ام اهانه فان قال اهانه فقد كذب و الله العظيم بالافك العظيم و ان قال اكرمه فليعلم انّ الله قد اهان غيره حيث بسط الدنيا له وزواها عن اقرب الناس اليه[7]»، يعني صاحب نظر در اين زمينه با خرد خويش تدبّر كند آيا خداي سبحان با ساده زيستن، پيامبر خود را گرامي داشت يا او را تحقير نمود اگر كسي بگويد خداوند پيامبرش را در اثر ضعف معيشت و فقر مالي توهين كرد سوگند به خدا دروغ گفت، دروغ بزرگي و اگر بگويد خداي سبحان او را با ساده زيستن گرامي داشت، پس بداند كه خداوند كسي را كه مبتلا به كثرت اموال كرد اهانت نمود كه سفره‌ي رنگين دنيا را به روي او باز كرد و برابر او نهاد و از دسترس نزديك‌ترين انسان‌ها به او، يعني حضرت رسول اكرم ـ صلّي اللّه عليه و آله ـ برچيد. 
بنابراين مال زينت دنيا است نه زيور انسان، و دوست داشتن آن به مقدار معقول در حدّ دوستي وسيله صلاح است نه بيش از آن و نه در حدّ هدف، و ثروت اندوزي و زرمداري مذموم است و اشتياق به مال‌هاي بسيار سبب بازداشتن از راه خدا و مسدود شدن راه تعالي روح است، و مجموع مال‌هاي دنيا به اندازه‌ي نيازِ مجموع انسان‌ها است و جمع‌آوري آن در يكجا و احتكار آن نزد گروه يا شخص خاص، مخالف نظام پولي در اسلام است، و تأسّي به انبياء ـ عليهم السّلام ـ در ساده زيستن است و كمال در هجرت از زياده‌طلبي به خير زياد مي‌باشد، كه خير نفسي است نه نِسْبي، و خير واقعي است نه اعتباري و خيالي و... 
پيروزي رزمندگان در صدر اسلام، مرهون عللي بود كه يكي از آنها قناعت در معيشت است، چنانكه اصحاب صُفّه[8] از مهاجرين و ايثارگران انصار نمونه‌ي بارز آنند و تحليل نهائي نبرد مسلمين با كافران به صورت ظفر كوثر بر تكاثر و پيروزي از خودگذشتگي بر خواستن براي خود و غلبه‌ي زهد بر زرمداري و چيره‌گي زندگي بسيط بر زندگي پيچيده و خلاصه اعتلاي كلمه‌ي الله بر كلمات ديگرانست. 
خطوط كلي اقتصاد اسلامي را، همانا قسط و عدل ترسيم مي‌كند، كه ترسيم كننده‌ي همه‌ي خطوط ديني است لذا از افراط مبتلايان به انبوه مال مي‌كاهد تا به دام شكمبارگي و اسراف و خوش‌گذراني و طغيان و بخل و از بين بردن حق ديگران و طمع نيفتند و هم از تفريط مبتلايان به اندوه فقر مالي كاهش مي‌دهد، تا گرفتار سختي و گرسنگي و برهنگي و زبوني و دريوزگي نشوند و انزال قانون كلي «كَيْلا يَكُونَ دُوله‌ي بينَ الْاَغنياءِ مِنكُم»[9] از همگان بويژه از عالمان راستين و دين شناسان دين باور، و مفسران متعهّد و فقيهان زاهد تعهد گرفت كه در برابر نابرابري توانگران و تهيدستان، و در قبال ناباوري زياده‌جويان و در پيش روي محرومان، آرام نگيرند و به دادخواهي برخيزند، تا اموال عمومي در بين همه‌ي مردم جريان يابد نه در نزد اشخاص خاص حقيقي يا حقوقي: «لو لا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله علي العلماء الا يقاروّا علي كظّه ظالم و لا سَغَب مظلوم لا لَقيتُ حَبلها علي غاربها و لسقبت آخرها بكأس اولها...» [10] از اين بيان معلوم مي‌شود كه همگان در تنظيم قسط اقتصادي مسؤل‌اند، آنكه مي‌تواند به عنوان رهبري و ولايت امر، و آنكه توان رهبري را ندارد يا با قيام من به الكفايه، ولايت مسلمين از او ساقط شد. 
حضور در صحنه و نصرت رهبر و تولّي وليّ مسلمين بر او لازم مي‌باشد، و اگر اين شرط نسبت به وليّ مسلمين فرضاً شرط وجوب باشد نه واجب، و مقدمه‌ي حصولي باشد نه تحصيلي، نسبت به حاضران و كمك كننده‌گان، شرط واجب است نه وجوب، و امري است تحصيلي نه حصولي.اصل اين مطلب كه توانگري و تهيدستي، هر دو آزمون الهي است و هيچكدام ذاتاً مايه‌ي كرامت يا اهانت آدمي نيستند از آيات سوره‌ي فجر استنباط مي‌شود: « اَمَّا الاِنْسانُ اِذا مَا اتْبَلاهُ رَبُّهَ فَاَكْرَمَهُ وُ نَعِمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي اَكْرَمنِ وَ اِذا مَا اْبَتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي اَهانَنِ كَلّا...» چه اينكه پندار باطل مبتلاي به توانگري، سبب مي‌شود كه وي محبّت فراوان به مال پيدا كند، و نسبت به اطعام مستمندان قيام و اقدام نكرده، نه شوق داشته باشد نه مشوّق، در آيات ديگر همين سوره آمده است. 
آنچه در پيرامون اهميت مال آمده جنبه‌ي توصيفي دارد نه دستوري، چنانكه همه‌ي آنچه در پيرامون خطر فقر مالي وارد شده، جهت توصيفي دارد نه دستوري، مثلا از پيامبر اكرم ـ صلّي اللّه عليه و آله ـ درباره‌ي خطر فقر اقتصادي چنين رسيده است: «بارك لنا في الخبر، و لا تفرّق بيننا و بَيْنَ فلو لا الخبرْ ما صلّينا و لا صُمنا و لا اديّنا فرائض ربّنا»[11]، فقط جنبه‌ي تأثير طبيعي قضيه را در بر دارد نه جهت دستوري آن را، چه اينكه ناظر به مقدار تحمل مردم متوسط است و گرنه اوحدي از مردان الهي چه در صدر اسلام چه در عصر ما با تحمل همه‌ي سختي‌هاي تنگدستي، اسلام ناب را ياري كرده و دشمن مهاجم را از مرز ميهن اسلاميمان طرد نموده، و كيان قرآن و عترت را با عنايت خدا از گزند بيگانگان حفظ كردند. 
[1] .
سوره‌ي صافات، آيه‌ي 6. 
[2] .
سوره‌ي كهف، آيات 8ـ7؛ ما آنچه را روي زمين است زينت آن قرار داديم تا آنها را بيازماييم كه كدامينشان بهتر عمل مي‌كند. 
[3] .
سوره‌ي حجرات، آيه‌ي 7؛ خدا ايمان را محبوب شما قرار داده و آن را در دلهاي شما زينت بخشيده و كفر و فسق و گناه را منفورتان قرار داده. 
[4] .
سوره‌ي فجر، آيه‌ي 20؛ مال و ثروت را بسيار دوست داريد. 
[5] .
سوره‌ي عاديات، آيه‌ي 8؛ و او علاقه‌ي شديد به مال دارد. 
[6] .
سوره‌ي عاديات، آيه‌ي 8؛ انسان در برابر نعمت‌هاي پروردگارش بسيار ناسپاس و بخيل است و او علاقه‌ي شديد به مال دارد و او خود بر اين معني گواه است. 
[7] .
نهج البلاغه، خطبه‌ي 161. 
[8] .
گروهي از مهاجران فقير كه در كنار سكوي مسجد پيامبر (ص) زندگي مي‌كردند. 
[9] .
سوره‌ي حشر، آيه‌ي 7؛ تا (اين اموال) در ميان ثروت‌مندان شما دست به دست نگردد. 
[10] .
نهج البلاغه، خطبه‌ي 3. 
[11] .
فروع كافي، كتاب الميشته، باب الاستغانه بالدنيا علي الآخره‌ي.

 


رسالت قرآن ـ آيت الله جوادي آملي