امام حسن مجتبي عليه السلام زينت عرش الهي



امام حسن مجتبي عليه السلام زينت عرش الهي 

سلام و درود بر دومين امام شيعيان، ‌مايه فخر و مباهات پيامبر اكرم (ص)، مولود خجسته رمضان و زينت همه خوبي ها و نيكي ها. 
پيشواى دوم جهان تشيع، نخستين ميوه پيوند فرخنده على (ع) با دختر گرامى پيامبر اسلام (ص)، هم او كه جهان در نيمه ماه رمضان سال سوم هجرت در شهر مدينه از آمدنش به خود باليد. 
اكنون در آستانه سالروز شهادت آن امام معصوم قرار داريم، امامي كه نه تنها از نظر علم، تقوى، زهد و عبادت، مقامى برگزيده و ممتاز داشت، بلكه از لحاظ بذل و بخشش و دستگيرى از بيچارگان و درماندگان نيز در عصر خود زبانزد خاص و عام بود. 
وجود گرامى آن حضرت آرام بخش دلهاى دردمند، پناهگاه مستمندان و تهيدستان، و نقطه اميد درماندگان بود. هيچ فقيرى از در خانه آن حضرت دست خالى برنمى گشت. هيچ آزرده دلى شرح پريشانى خود را نزد آن بزرگوار بازگو نمي ‏كرد، جز آنكه مرهمى بر دل آزرده او نهاده مي ‏شد. گاه پيش از آنكه مستمندى اظهار احتياج كند و عرق شرم بريزد، احتياج او را برطرف مي ‏ساخت و اجازه نمي ‏داد رنج و مذلت سؤال را بر خود هموار سازد. 
"سيوطى" در تاريخ خود مي ‏نويسد: "حسن بن على" داراى امتيازات اخلاقى و فضائل انسانى فراوان بود، او شخصيتى بزرگوار، بردبار، باوقار، متين، سخى و بخشنده، و مورد ستايش مردم بود. 
حسن بن على (ع) تمامى توان خويش را در راه انجام امور نيك و خداپسندانه، به كار مي ‏گرفت و اموال فراوانى در راه خدا مي ‏بخشيد. مورخان و دانشمندان در شرح زندگانى پرافتخار آن حضرت، بخشش بى سابقه و انفاق بسيار بزرگ و بى نظير ثبت كرده ‏اند كه در تاريخچه زندگانى هيچ كدام از بزرگان به چشم نمي ‏خورد و نشانه ديگرى از عظمت نفس و بي اعتنايى آن حضرت به مظاهر فريبنده دنيا است. 
همچنين نوشته ‏اند: "حضرت مجتبى (ع) در طول عمر خود دو بار تمام اموال و دارايى خود را در راه خدا خرج كرد و سه بار ثروت خود را به دو نيم تقسيم كرده و نصف آن را براى خود نگهداشت و نصف ديگر را در راه خدا بخشيد. " 
آن حضرت در تمام دوران عمر پربركت خويش مبارزات مختلفى بر عليه كفر و ظلم و بيدادگرى داشته است، بيشتر دوستان و اصحاب دنياپرست، به آن حضرت خيانت كرده و با ايشان برخورد منافقانه داشتند؛ و در نهايتِ امر، چون امام تنها ماند و از طرفى، هسته مركزى اسلام در معرض خطر قرار داشت، ناچار اقدام به صلح با معاويه نمود و طبق آنچه كه مورّخين و محدّثين گفته اند: حدود شش ماه و انْدى پس از امامت آن بزرگوار، بين حضرت و معاويه صلح نامه اى به نفع اسلام و مسلمين امضاء گرديد. 
‌مبارزات حسن بن على (ع) پيش از دوران امامت 

امام حسن (ع)، به شهادت تاريخ، فردى سخت شجاع و با شهامت بود و هرگز ترس و بيم در وجود او راه نداشت. او در راه پيشرفت اسلام از هيچ گونه جانبازى دريغ نمى‏ورزيد و همواره آماده مجاهدت در راه خدا بود. 
آن امام بزرگوار در جنگ هاي جمل و ‌صفين دلاورمردانه حضور داشت و بر قلب سپاه دشمن جوانمردانه مي تاخت. 
مناظرات كوبنده امام مجتبى (ع) با بنى اميه 

امام حسن مجتبى(ع) هرگز در بيان حق و دفاع از حريم اسلام نرمش نشان نمي ‏داد. او به طور علني ً از اعمال ضد اسلامى معاويه انتقاد مي ‏كرد و سوابق زشت و ننگين معاويه و دودمان بنى اميه را بى پروا فاش مي ‏ساخت. 
مناظرات كوبنده حضرت مجتبى (ع) با معاويه و مزدوران و طرفداران او نظيرعمرو عاص، عتبه بن ابى سفيان، وليد بن عقبه، مغيره بن شعبه، و مروان حكم، شاهد اين معنا است. 
حضرت مجتبى (ع) حتى پس از انعقاد پيمان صلح كه قدرت معاويه افزايش يافت و موقعيتش بيش از پيش تثبيت شد، بعد از ورود معاويه، به كوفه، برفراز منبر نشست و انگيزه ‏هاى صلح خود و امتيازات خاندان على را بيان نمود و آنگاه در حضور هر دو گروه با اشاره به نقاط ضعف معاويه با شدت و صراحت از روش او انتقاد كرد. 
صلح امام حسن (ع) 

حضرت مجتبى (ع) در واقع صلح نكرد، بلكه صلح بر او تحميل شد. يعنى، اوضاع و شرائط نامساعد و عوامل مختلف دست به دست هم داده وضعى به وجود آورد كه صلح به عنوان يك مسئله ضرورى بر امام تحميل شد و حضرت جز پذيرفتن صلح چاره ‏اى نديد، به گونه‏ اى كه هر كس ديگر به جاى حضرت بود و در شرائط او قرار مي ‏گرفت، چاره ‏اى جز قبول صلح نمي ‏داشت، زيرا هم اوضاع و شرائط خارجى كشور اسلامى، و هم وضع داخلى عراق و اردوى حضرت، هيچ كدام مقتضى ادامه جنگ نبود. 
آن امام بزرگوار كه رسالت حفظ اساس اسلامى را به عهده داشت، جز اين راهى نداشت كه با قبول صلح، اين خطر بزرگ را از جهان اسلام دفع كند، ولو آنكه به قيمت فشار روحى و سرزنش هاى دوستان كوته بين تمام شود. 
شهادت آن بزرگوار هنگامي روي داد كه جنبش منظّمى بر ضد حكومت اموى شكل مي گرفت و مبلغين و عوامل موثر آن، همان پيروان اندك و صميمى امام حسن(ع) بودند كه حضرت با تدبير هوشمندانه خويش جان آنان را از گزند قشون معاويه حفظ كرده بود. 
هدف اين گروه اين بود كه با افشاي جناياتى كه در سراسر دوران حكومت معاويه موج مي ‏زد، روح قيام را در دلهاى مردم برانگيزند تا روز موعود فرا رسد لذا دوران صلح امام حسن(ع) دوران آمادگى و تمرين تدريجى امت براى جنگ با حكومت فاسد اموى به شمار مي ‏رفت تا روز موعود؛ روزى كه جامعه اسلامى آمادگى قيام داشته باشد و اين موج را به قيام سالار و سيّد شهداي عالم حسين بن علي (ع) رساند. 
امام حسن (ع) در تمام مدت امامت خود كه ده سال طول كشيد، در نهايت شدت و اختناق زندگى كرد و هيچگونه امنيتى نداشت، حتى در خانه نيز در آرامش نبود. 
آن حضرت حدود هشت سال در حيات جدّ گراميش، و حدود هشت سال و اندى هم زمان با مادر ارجمندش، و 37 سال نيز در كنار پدر بزرگوارش زندگى نمود، و سپس قريب 10 سال امامت و رهبريّت اسلام و مسلمان ها را بر عهده داشت؛ و در مجموع مدّت عمر پربركت آن امام مظلوم را، بين 47 تا 50 سال گفته اند. 
حضرت امام حسن مجتبى صلوات اللّه عليه، توسّط همسرش - جُعده دختر أشعث بن قيس كندى - به دستور و تزوير معاويه مسموم و چهل روز پس از آن - يعنى روز پنج شنبه، 28 ماه صفر ما بين سال 50 تا 53 هجرى - به فيض شهادت نايل شد. 
امام حسن مجتبى (ع) در آخرين لحظات عمر گران مايه خويش به برادرش، امام حسين (ع) اظهار داشت: مبادا در تشييع و تدفين جنازه ام خونى بر زمين ريخته شود. 
آن امام مظلوم را قرار بود كنار جدّ بزرگوارش، رسول خدا (ص) دفن كنند، كه عدّه اى مسلّحانه هجوم آوردند و از ورود جنازه مطهّر به محوّطه حرم حضرت رسول (ص) جلوگيرى نموده و آن گاه جنازه و تشييع كنندگان را تيرباران كردند. 
بر اساس وصيّتى كه حضرت فرموده بود: خونى در تشييع جنازه ام ريخته نشود، به ناچار پيكر مقدّس آن امام مظلوم را كه چندين تير به آن اصابت كرده بود - به سمت قبرستان بقيع حركت داده و در آنجا دفن نمودند. 
در پايان اين مطلب احاديثي از آن امام بزرگوار بازگو مي شود تا دوستداران ائمه اطهار و امام حسن مجتبي (ع) بيشتر با شخصيت وارزش هاي وجودي آن حضرت آشنا شوند. 
"هر كسى كه خداوند را عبادت و اطاعت كند، خداى متعال همه چيزها را مطيع او گرداند. " 
"همانا محبّت و دوستى با ما (اهل بيت رسول اللّه) سبب ريزش گناهان - از نامه اعمال - مى شود، همان طورى كه وزش باد، برگ درختان را مى ريزد. " 
"كسى كه قرآن را - با دقّت - قرائت نمايد، در پايان آن - اگر مصلحت باشد - دعايش سريع مستجاب خواهد شد و اگر مصلحت نباشد در آينده مستجاب مى گردد. " 
"همانا در اين قرآن چراغ هاى هدايت به سوى نور و سعادت موجود است و اين قرآن شفاى دل ها و سينه ها است. " 
"خداوند متعال ماه رمضان را براى بندگان خود ميدان مسابقه قرار داد. پس عدّه اى در آن ماه با اطاعت و عبادت به سعادت و خوشنودى الهى از يكديگر سبقت خواهند گرفت و گروهى از روى بى توجّهى و سهل انگارى خسارت و ضرر مى نمايند. " 
"هر كه با علماء بسيار مجالست نمايد، سخنش و بيانش در بيان حقايق آزاد و روشن خواهد شد، و ذهن و انديشه اش باز و توسعه مى يابد و بر معلوماتش افزوده مى گردد و به سادگى مى تواند ديگران را هدايت نمايد. " 
"علم و دانش را - از هر طريقى - فرا گيريد، و چنانچه نتوانستيد آنرا در حافظه خود نگه داريد، ثبت كنيد و بنويسيد و در منازل خود - در جاى مطمئن - قرار دهيد. " 
"هركس خدا را بشناسد، (در عمل و گفتار) او را دوست دارد و كسى كه دنيا را بشناسد آن را رها خواهد كرد. " 



امام حسن مجتبي عليه السلام اسوه حسن و کرامت




امام حسن مجتبي عليه السلام اسوه حسن و کرامت 

مام حسن مجتبي (علیه السّلام) نخستين مظهر و نشانه كوثر، پانزدهم رمضان سال سوم هجري در دامان پاك فاطمه اطهر (سلام الله علیها) پا به عرصه گيتي نهاد و پرورش يافت. وي نخستين پسري بود كه خداوند متعال به خانواده علي (علیه السّلام) و فاطمه (سلام الله علیها)عنايت كرد. رسول اكرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بلا فاصله پس از ولادتش، او را در آغوش گرفت و در گوش چپش اقامه گفت. اين نوزاد را برخلاف آنكه در جاهليت سابقه نداشت «حسن» و كنيه او را ابومحمد نهاد و اين تنها كنيه اوست القاب ايشان سبط، سيد، زكي، و از همه معروفتر «مجتبي» است.
امام حسن (علیه السّلام) در كمالات انساني يادگار پدر و نمونه كامل جد بزرگوار خود بود. چون وضو مي ساخت و به نماز مي ايستاد، بدنش به لرزه مي افتاد و رنگش زرد مي شد. سه نوبت دارايي اش را با خدا تقسيم كرد و دو نوبت از تمام مال خود براي خدا گذشت. هر كه او را مي ديد، به ديده اش بزرگ مي آمد و هر كه با او آميزش داشت، بدو محبت مي ورزيد و هر دوست يا دشمني كه سخن يا خطبه او را مي شنيد، به آساني درنگ مي كرد تا او سخن خود را تمام كند و خطبه اش را به پايان برد.
امام حسن (علیه السّلام)، به شهادت تاريخ در راه پيشرفت اسلام از هيچ گونه جانبازي دريغ نمي ورزيد و همواره آماده مجاهدت در راه خدا بود. ايشان در جنگ جمل در ركاب پدر خود امير مومنان (علیه السّلام) در خط مقدم جبهه مي جنگيد و از ياران دلاور و شجاع علي (علیه السّلام) سبقت مي گرفت و بر قلب سپاه دشمن حملات سختي مي كرد. در جنگ صفين نيزدر بسيج عمومي نيروها و گسيل داشتن ارتش امير مومنان (علیه السّلام) براي جنگ با سپاه معاويه، نقش مهمي بر عهده داشت. 
ايشان هرگز در بيان حق و دفاع از حريم اسلام نرمش نشان نمي داد و علناً از اعمال ضد اسلامي معاويه انتقاد مي كرد و سوابق زشت و ننگين او را بي پروا فاش مي ساخت. مناظرات و احتجاجهاي مهيج و كوبنده حضرت مجتبي (علیه السّلام) با معاويه و مزدوران و طرفداران او نظير: عمرو عاص، عتبه بن ابي سفيان، وليد بن عقبه، مغيره بن شعبه، و مروان حكم، شاهد اين معناست. 
حضرت امام حسن مجتبي (علیه السّلام) حتي پس از انعقاد پيمان صلح كه قدرت معاويه افزايش يافت و موقعيتش بيش از پيش تثبيت شد، پس از ورود معاويه به كوفه، برفراز منبر نشست و انگيزه هاي صلح خود و امتيازهاي خاندان علي (علیه السّلام) را بيان نمود و آنگاه در حضور هر دو گروه، با اشاره به نقاط ضعف معاويه، با شدت و صراحت از روش او انتقاد كرد. 
هنگامي كه واقعه ضربت خوردن مولاي متقيان علي (علیه السّلام) در مسجد كوفه پيش آمد،علي (علیه السّلام) امام حسن (علیه السّلام) را با اين سخنان اينگونه وصي خود قرار داد: «پسرم!پس از من، تو صاحب مقام و صاحب خون مني» و حسين و محمد و ديگر فرزندانش و بزرگان خاندانش را بر اين وصيت گواه ساخت و كتاب و سلاح خود را به او تحويل داد و سپس فرمود: «پسرم!رسول خدا دستور داده است كه تو را وصي خود سازم و كتاب و سلاحم را به تو تحويل دهم. همچنانكه آن حضرت مرا وصي خود ساخته و كتاب و سلاحش را به من داده است و مرا مأمور كرده كه به تو فرمان دهم در آخرين لحظات زندگي ات، آنها را به برادرت حسين بدهي». امام حسن (علیه السّلام) به جمع مسلمانان درآمد و بر فراز منبر پدرش ايستاد. خواست درباره فاجعه بزرگ شهادت پدرش، علي (علیه السّلام) با مردم سخن بگويد. آنگاه پس از حمد و ثناي بر خداوند متعال و رسول مكرم (ص) چنين گفت: «همانا دراين شب آن چنان كسي وفات يافت كه گذشتگان بر او سبقت نگرفته اند و آيندگان بدو نخواهند رسيد» و آن گاه درباره شجاعت و جهاد و كوششهايي كه علي (علیه السّلام) در راه اسلام انجام داد و پيروزيهايي كه در جنگها نصيب وي شد، سخن گفت و اشاره كرد كه از مال دنيا درهنگام مرگ تنها هفتصد درهم داشت از سهميه اش از بيت المال، كه مي خواست با آن خدمتكاري براي اهل و عيال خود تهيه كند. در اين موقع، در مسجد جامع كه مالامال از جمعيت بود، عبيدا... بن عباس به پاخاست و مردم را به بيعت با حسن بن علي تشويق كرد. مردم با شوق و رغبت با امام بيعت كردند، و اين روز، همان روز وفات پدرش، يعني روز بيست و يكم رمضان سال چهلم از هجرت بود. مردم كوفه و مدائن و عراق و حجاز و يمن همه با ميل با حسن بن علي بيعت كردند جز معاويه كه خواست از راهي ديگر برود و با او همان رفتاري پيش گيرد كه با پدرش پيش گرفته بود. پس از بيعت مردم، به ايراد خطبه اي پرداخت و مردم را به اطاعت اهل بيت پيغمبر (ص) كه يكي از دو يادگار گران وزن و در رديف قرآن كريم هستند تشويق فرمود، و آنها را از فريب شيطان و شيطان صفتان بر حذر داشت. 
پيشواي دوم شيعيان، نه تنها از نظر علم، تقوا، زهد و عبادت، مقامي برگزيده و ممتاز داشت، بلكه از لحاظ بذل و بخشش و دستگيري از بيچارگان و درماندگان نيز در عصر خود زبانزد خاص و عام بود. وجود گرامي آن حضرت آرام بخش دلهاي دردمند، پناهگاه مستمندان و تهيدستان، و نقطه اميد درماندگان بود. هيچ فقيري از در خانه آن حضرت دست خالي برنمي گشت. هيچ آزرده دلي شرح پريشاني خود را نزد آن بزرگوار بازگو نمي كرد، جز آنكه مرهمي بر دل آزرده او نهاده مي شد. گاه پيش از آنكه مستمندي اظهار احتياج كند و عرق شرم بريزد، احتياج او را برطرف مي ساخت و اجازه نمي داد رنج و مذلت سؤال را بر خود هموار سازد! 
مرحوم شيخ صدوق در كتاب امالي به سند خود از امام صادق (علیه السّلام)روايت كرده كه آن حضرت فرمود: حسن بن علي (علیه السّلام)عابدترين مردم زمان خود و زاهدترين آنها و برترين آنها بود، و چنان بود كه وقتي حج به جاي مي آورد، پياده به حج مي رفت و گاهي نيز پاي برهنه راه مي رفت. 
و چنان بود كه وقتي ياد مرگ مي كرد مي گريست، و چون ياد قبر مي كرد مي گريست، و چون از قيامت و بعث و نشور ياد مي كرد مي گريست، و چون متذكر عبور و گذشت از صراط در قيامت مي شد مي گريست. و هر گاه به ياد توقف در پيشگاه خداي تعالي در محشر مي افتاد، فريادي مي زد و روي زمين مي افتاد... و چون به نماز مي ايستاد، بندهاي بدنش مي لرزيد، و چون نام بهشت و جهنم نزد او برده مي شد مضطرب و نگران مي شد و از خداي تعالي رسيدن به بهشت و دوري از جهنم را درخواست مي كرد و هر گاه در وقت خواندن قرآن به جمله «يا ايها الذين آمنوا» مي رسيد مي گفت: «لبيك اللهم لبيك...» 
و پيوسته در هر حالي كه كسي آن حضرت را مي ديد به ذكر خدا مشغول بود، و از همه مردم راستگوتر، و در نطق و بيان از همه كس فصيحتر بود. 
«سيوطي» در تاريخ خود مي نويسد: «حسن بن علي» داراي امتيازهاي اخلاقي و فضايل انساني فراوان بود، او شخصيتي بزرگوار، بردبار، باوقار، متين، سخي و بخشنده، و مورد ستايش مردم بود. 
در تاريخ ابن عساكر از شخصي به نام مدرك بن زياد روايت شده است كه مي گويد: ما در باغهاي ابن عباس بوديم كه امام حسن و امام حسين (علیه السّلام)و پسران عباس وارد شدند و مقداري در آن باغها گردش كردند، سپس در كنار يكي از جوي هاي آن نشستند، آنگاه امام حسن (علیه السّلام)فرمود: اي مدرك آيا غذايي داري؟عرض كردم: آري، و به دنبال آن قرص ناني با قدري نمك و دو شاخه سبزي نزد آن حضرت بردم، و امام (علیه السّلام)آن را خورده و فرمود: اي مدرك چه غذاي خوبي! 
پس از آن غذايي در نهايت خوبي آوردند، و امام (علیه السّلام)متوجه مدرك شده و به او دستور داد غلامان را جمع كند و آن غذا را نزد آنها بگذارد. مدرك غلامان را جمع آوري كرد و آنها از آن غذا خوردند، ولي امام (علیه السّلام)چيزي از آن نخورد. مدرك عرض كرد: چرا از غذا نمي خوريد؟ امام (علیه السّلام)فرمود: «من همان غذا را بيشتر دوست دارم.» 
امام (علیه السّلام) تمامي توان خويش را در راه انجام امور نيك و خداپسندانه به كار مي گرفت و اموال فراواني در راه خدا مي بخشيد. مورخان و دانشمندان در شرح زندگاني پرافتخار آن حضرت، بخشش بي سابقه و انفاق بسيار بزرگ و بي نظير ثبت كرده اند كه در تاريخچه زندگاني هيچ كدام از بزرگان به چشم نمي خورد و نشانه ديگري از عظمت نفس و بي اعتنايي آن حضرت به مظاهر فريبنده دنياست. چنانچه نوشته اند: «حضرت مجتبي (علیه السّلام) در طول عمر خود دو بار تمام اموال و دارايي خود را در راه خدا خرج كرد و سه بار ثروت خود را به دو نيم تقسيم كرده و نصف آن را براي خود نگه داشت و نصف ديگر را در راه خدا بخشيد.» 
امام حسن (علیه السّلام) هيچ گاه سائلي را رد نكرد و در برابر درخواست او «نه» نگفت، و چون به آن حضرت عرض شد: چگونه است كه هيچ گاه سائلي را رد نمي كنيد؟ پاسخ داد: من سائل درگاه خدا و راغب در پيشگاه اويم، و من شرم دارم كه خود درخواست كننده باشم و سائلي را رد كنم، و خداوند مرا به عادتي وابسته كرده، كه نعمتهاي خود را بر من فرو ريزد، و من نيز نعمتش را به مردم بدهم، و ترس آن را دارم كه اگر عادتم را ترك كنم اصل آن نعمت را از من دريغ دارد. 
ابن كثير از علماي اهل سنت نيز در «البداية و النهاية» روايت مي كند كه امام (علیه السّلام)غلام سياهي را ديد كه گرده ناني پيش خود نهاده و خودش لقمه اي از آن مي خورد و لقمه ديگري را به سگي كه آنجا بود، مي دهد. امام (علیه السّلام)كه آن منظره را ديد بدو فرمود: انگيزه تو در اين كار چيست؟ پاسخ داد: «من از او شرم دارم كه خود بخورم و به او نخورانم!» 
امام (علیه السّلام) به وي فرمود: از جاي خود برنخيز تا من بيايم!سپس به نزد مولاي آن غلام رفت و او را با آن باغي كه در آن زندگي مي كرد از وي خريداري كرد، آنگاه آن غلام را آزاد كرد و آن باغ را نيز به او بخشيد! 
ابراهيم بيهقي، يكي ديگر از دانشمندان اهل سنت، در كتاب «المحاسن و المساوي» روايت كرده كه مردي نزد امام حسن (علیه السّلام) آمده و اظهار نيازي كرد. امام (علیه السّلام) به وي فرمود: برو و حاجت خود را در نامه اي بنويس و براي ما بفرست. ما حاجتت را برمي آوريم!. آن مرد رفت و حاجت خود را در نامه اي نوشته براي امام (علیه السّلام)ارسال داشت، و آن حضرت دو برابر آنچه را خواسته بود به او عنايت فرمود. شخصي كه در آنجا نشسته بود، عرض كرد: «به راستي چه پربركت بود اين نامه براي اين مرد اي پسر رسول خدا!» 
امام (علیه السّلام) فرمود: «بركت او زيادتر بود كه ما را شايسته اين كار خير و بذل و بخشش قرار داد. مگر ندانسته اي كه بخشش و خير واقعي آن است كه بدون سؤال و درخواست باشد، و اما آنچه را پس از درخواست بدهي كه آن را در برابر آبرويش پرداخته اي! 
شيخ صدوق (ره) در كتاب امالي به سندش از امام رضا (علیه السّلام)روايت كرده كه فرمود: چون هنگام وفات امام حسن (علیه السّلام) رسيد، گريست!به آن حضرت عرض شد: چگونه مي گريي با اينكه مقام شما نسبت به رسول خدا (ص) آن گونه است؟ و رسول خدا (ص)درباره شما آن سخنان را فرمود؟ و بيست مرتبه پياده حج به جاي آورده اي؟ و سه بار مال خود را با خدا تقسيم كرده اي؟ 
امام (علیه السّلام) درپاسخ فرمود: «من به دو جهت مي گريم؛ يكي براي دهشت از روز قيامت و ديگري براي فراق دوستان!» و در روايت ديگري از طريق اهل سنت آمده كه چون برادرش حسين (علیه السّلام)سبب گريه آن حضرت را پرسيد، در پاسخ فرمود: برادر جان بي تابي من نيست جز براي آنكه در چيزي درآيم كه همانندش را نديده و داخل نشده ام، و خلقي از خلقهاي خدا را مي بينم كه همانندشان را نديده ام. 
اين اشعار را نيز ابن آشوب و ديگران در بي اعتباري دنيا و زهد در آن از آن حضرت روايت كرده اند: 
بگو بدانكه رحل اقامت به سراي ناپايدار افكنده، زمان كوچ نزديك شد، با دوستان وداع كن.
آنها كه ديدار كردي و همدمشان بودي همگي در گورها به خاك تبديل شدند.
اي لذت طلبان دنياي ناپايدار، به راستي كه جاي گزيدن در سايه ناپايدار حماقت است.
به راستي كه يك تكه نان عادي مرا سير كند، و يك شربت آب معمولي مرا كفايت كند.
و يك قطعه از پارچه نازك در زمان حيات مرا بپوشاند و اگر مردم نيز براي كفنم كفايت كند.

منابع :
-1زندگاني امام حسن مجتبي عليه السّلام، سيدهاشم رسولي محلاتي 
2- بحار الانوار، ج 43 
3- خصال صدوق،" باب الثلاثة. " 




طلوع دومين خورشيد هدايت



طلوع دومين خورشيد هدايت 

پيشواى دوم جهان تشيع كه نخستين ميوه پيوند فرخنده على (ع) با دختر گرامى پيامبر اسلام (ص) بود، در نيمه ماه رمضان سال سوم هجرت در شهرمدينه ديده به جهان گشود.(1)


حسن بن على 
(ع) از دوران جد بزرگوارش چند سال بيشتر درك نكرد زيرا او تقريباً هفت سال بيش نداشت كه پيامبر اسلام بدرود زندگى گفت.

پس از درگذشت پيامبر (ص) تقريبا سى سال در كنار پدرش امير مومنان (ع) قرار داشت و پس از شهادت على (ع) (در سال 40 هجرى) به مدت 10 سال امامت امت را به عهده داشت و در سال 50 هجرى با توطئه معاويه بر اثر مسموميت در سن 48 سالگى به درجه شهادت رسيد. 




نگاهي گذار بر زندگي مظلوم ترين امام

حسن بن علي(ع)، امامي است كه در زندگي كوتاه خويش، با انواع ناملايمات و سختي‌ها به ويژه خيانت‌ها روبه‌رو بود، به گونه‌اي كه حتّي در ميان اصحاب خود امنيّت نداشت. بنابراين، هنگام نماز، زرهي زير لباسش مي‌پوشيد تا از خود در برابر حمله‌هاي احتمالي نزديكان محافظت كند.1 در حالي كه هيچ كدام از امامان ما در چنين موقعيتي قرار نداشتند. 
براي روشن شدن چگونگي و شدت اين خيانت‌ها و تهديدها به برهه‌اي از تاريخ رجوع مي‌كنيم. پس از صلح امام حسن(ع) با معاويه، موقعيت ويژه‌اي پيش آمد كه از سخت‌ترين روزهاي زندگي امام به شمار مي‌رفت. در اين ميان، امام مورد هجوم برخي از خوارج قرار گرفت كه فرصتي براي ابراز عقده‌هاي در دل مانده پيدا كرده بودند. در يكي از اين برخوردها، مردي از قبيلة بني اسد، به نام جرّاح بن سنان، در تاريكي‌هاي ساباط مدائن، جلوي مركب امام را سد كرد و لجام مركب را گرفت و گفت: «اي حسن! كافر شدي، چنان‌كه پدرت نيز كافر شد». سپس خنجري را كه در دست داشت، بر ران حضرت فرو برد كه تا استخوان ايشان را شكافت و حضرت را سخت مجروح كرد. حضرت با او درگير شد و هر دو بر زمين افتادند. ناگهان، مواليان آن حضرت از راه رسيدند و ابن سنان را كشتند و امام را كه سخت مجروح شده بود، به خانة سعد بن مسعود ثقفي بردند كه در زمان اميرالمؤمنين علي(ع) و از طرف ايشان، والي مدائن بود. سعد، عموي مختار بود. مختار در ملاقاتي به عموي خويش پيشنهاد داد امام را به معاويه تحويل دهد تا در قبال آن، ولايت عراق را به دست آورد. سعد گفت: «واي بر تو! فرزند رسول خدا را به دست معاويه بسپارم، در حالي كه از طرف او والي بودم و حقّ نعمت ايشان بر گردن من است!» شايد بتوان از اين حكايت به بخشي از رنج‌هاي امام حسن بن علي(ع) پي برد كه تا چه حد بر آن حضرت ستم شد. زندگي امام(ع) پر است از اين صحنه‌هاي دردناك و رنج‌آلود؛ زيرا هيچ چيز به اندازة نامردمي و خيانت نزديكان و خواص نمي‌تواند انسان را رنج دهد. خيانت سرداران حضرت در جنگ با معاويه و تن دادن ايشان به صلح، بهترين نمونه است. 
هنوز چند روزي از شهادت حضرت امير مؤمنان علي(ع) و خطبة تأثيرگذار حضرت امام حسن(ع) در مسجد كوفه و بيعت مردم با آن حضرت نگذشته بود كه معاويه، دست به كار شد و دو جاسوس به سوي بصره و كوفه فرستاد تا برنامه‌هاي خويش را ابراي تسلط بر جهان اسلام شروع كند، ولي راز آن دو جاسوس آشكار شد. حضرت نيز دستور داد هر دو را گردن بزنند و نامه‌اي براي معاويه فرستاد و در آن نوشت: از كارهايي كه انجام مي‌دهي، معلوم مي‌شود اراده جنگ داري. اگر چنين است، من نيز آماده جنگ هستم. معاويه نيز پاسخ‌هاي درشتي نوشت و كار به مراسله كشيد تا اينكه معاويه به عراق لشكركشي كرد. معاويه جاسوساني را به كوفه فرستاد تا براي سران خوارج خبر ببرند كه اگر امام را به قتل برسانند، به آنان دويست هزار درهم پاداش خواهد داد و يكي از دخترانش را به عقد آنها درخواهد آورد و يكي از لشكرهاي شام را نيز تابع آنها خواهد كرد.2 از اين زمان بود كه تطميع معاويه شروع شد. 
وقتي خبر لشكركشي معاويه به امام حسن(ع) رسيد، حضرت، مردم را به جنگ دعوت كرد، ولي پاسخ شايسته‌اي دريافت نكرد. با اين حال، نخيله را به عنوان لشكرگاه انتخاب كرد و فرمود: «اگر راست مي‌گوييد، به نخيله برويد كه لشكرگاه من آنجاست و مي‌دانم به گفتة خود وفا نخواهيد كرد، چنان‌كه وفا نكرديد با كسي كه از من بهتر بود». 
حضرت مردي به نام حَكَم از قبيلة كَنده را با چهارهزار نفر بر سر راه معاويه فرستاد كه در منطقه انبار توقف كند تا فرمان حضرت به او برسد. در مقابل، معاويه نامه‌اي براي حكم فرستاد و در آن نوشت: اگر به سوي من بيايي، ولايتي از ولايت‌هاي شام را به همراه پانصدهزار درهم به تو خواهم داد و درهم‌ها را نيز برايش فرستاد. حكم كه چشمانش از برق سكه‌ها كور و گوش‌هايش از شنيدن خبر رياست، كر شده بود، با دويست نفر از نزديكانش به سوي معاويه شتافت. وقتي خبر به امام رسيد، حضرت مردي از قبيلة بني مراد را با چهارهزار نفر روانة انبار كرد و از او پيمان گرفت تا خيانت نكند، ولي او نيز با پنج هزار درهم و وعدة رياست، به سوي معاويه شتافت. حضرت اين بار عبيدالله بن عباس را به همراه قيس بن سعد و دوازده هزار نفر به جنگ معاويه فرستاد و خود براي تدارك قشون به سوي ساباط مدائن حركت كرد تا مردم آن وادي را نيز بيازمايد، ولي عبيدالله هم منصرف شد و به طمع هزار هزار درهم، شبانه به لشكر معاويه پيوست و قيس را تنها گذاشت. بر اين اساس، ديگر هيچ راهي براي حضرت باقي نمانده بود، جز اينكه با صلح، جان ياران خويش را حفظ كند و اين كار را نيز عملي كرد. 
شيخ مفيد، در كتاب «ارشاد» خود، وضع روحي ياران امام حسن(ع) را به پنج دسته تقسيم كرده است:
1.يك دسته، از شيعيان امام حسن(ع) و پدرش، اميرمؤمنان علي(ع) بودند. 
2.يك دسته، خوارج بودند كه هدفشان جنگ با معاويه بود و هدفي جز نابودي او نداشتند و به امام نيز بي‌علاقه بودند. 
3.يك دسته، فتنه‌جو و فرصت‌طلب بودند و به طمع غنايم جنگي، به جبهه مي‌رفتند. 
4.يك عده در حال ترديد به سر مي‌بردند و حيران بودند كه چه بايد بكنند. 
5.برخي نيز پيرو قبيله و رئيس قبيلة خود بودند و دين و ايماني نداشتند، بلكه به ميل رؤساي قبايل خويش رفتار مي‌كردند. شايد يكي از مهم‌ترين عوامل شكست امام(ع) و مجبور شدنشان براي پذيرفتن صلح، اين مسئله بوده باشد. 
امام غريب و مظلوم ما پس از صلح مصلحتي خويش، سال‌ها خون دل خورد، زجر كشيد و صبر كرد تا اينكه در صفر سال پنجاه هجري، به مظلومانه‌ترين شكل به دست نزديك‌ترين فرد خانواده؛ يعني همسرش، شربت شهادت نوشيد و به جدّ بزرگوار و پدر ارجمند و مادر گرامي‌اش پيوست. 


پي‌نوشت‌ها:

1. حاج شيخ عباس قمي(ره)، منتهي الآمال، ج 1، ص 299. 
2. همان.


ويژه نامه ميلاد کريم اهل بيت٬امام حسن مجتبي (ع)

----------  -----------

---------- ----------- 

 

 

▐*♥* ▐ويژه نامه ميلاد کريم اهل بيت٬امام حسن مجتبي (ع)▐*♥* ▐

جرعه اى از يم کلام مولا


قالَ الإمامُ الْحَسَنُ الْمُجتبى عَلَيْهِ السَّلام : 

يَا ابْنَ آدْم! عَفِّ عَنِ مَحارِمِ اللّهِ تَكُنْ عابِداً، 
وَ ارْضِ بِما قَسَّمَ اللّهُ سُبْحانَهُ لَكَ تَكُنْ غَنِيّاً، 
وَ أحْسِنْ جَوارَ مَنْ جاوَرَكَ تَكُنْ مُسْلِماً، 
وَ صاحِبِ النّاسَ بِمِثْلِ 
ما تُحبُّ أنْ يُصاحِبُوكَ بِهِ تَكُنْ عَدْلاً.

امام حسن مجتبي (عليه السلام) فرمود: 

اى فرزند آدم! 
نسبت به محرّمات الهى عفيف و پاكدامن باش 
تا عابد و بنده خدا باشى. 
راضى باش بر آنچه كه خداوند سبحان برايت 
تقسيم و مقدّر نموده است، تا هميشه غنى و بى نياز باشى. 
نسبت به همسايگان،دوستان و همنشينان خود نيكى واحسان نما 
تا مسلمان محسوب شوى. 
با افراد (مختلف) آنچنان بر خورد كن 
كه انتظار دارى ديگران همانگونه
با تو بر خورد نمايند.


عاملی که به انسان آرامش می دهد!

عاملی که به انسان آرامش می دهد!

تا به حال دقت کرده اید که وقتی جریانی ، اتفاقی بر خلاف روال همیشگی آنها رخ می دهد، خیلی از ما آدم ها که ادعای دینداری می کنیم و توکل به خدا داریم اولین نکته ای که به ذهنمان می آید اتفاقات و نقاط منفی و به عبارتی نیمه ی خالیه داستان است و همین امر موجب می شود در بیشتر زمان ها تعادل روحی و آرامشمان را از دست بدهیم.

تفسیر قرآن برای نوجوانان


مثبت نگری، آرامش روانی می دهد

ما انسان ها اقدامات زیادی برای سلامتی جسم خود انجام می دهیم. همیشه دنبال یک خبر جدید از فواید یا ضررهای مواد غذایی مختلف بوده و سعی می کنیم، برای تضمین سلامتی خود، آن ها را به کار ببندیم، یا این که برای اطلاع از چگونگی وضعیت جسمانی خود وقت و هزینه زیادی را صرف مراجعه به پزشکان مختلف می کنیم. اما چه قدر به این نکته توجه کرده ایم که طرز تفکر و نوع نگرش ما به مسائل مختلف تا چه اندازه می تواند، بر سلامتی ما تاثیرگذار باشد، نوع نگرش ما به مسایل مختلف در رفتارها و برداشت های ما تاثیر بسیاری دارد. احساس ناشی از تفکر انسان است. احساسات و عواطف ما آنگونه شکل می گیرند که می اندیشیم . همه احساسات منفی و مثبت نتیجه مستقیم افکار است. 
در یک جمله می توان گفت نگرش و برداشت انسان ها از رویدادها بسی مهم تر از و تعیین کننده تر از خود رویدادها می باشد به بیان دیگر موقعیت کنونی ما ناشی از عمری اندیشیدن منفی یا مثبت است.
نگاه خوش بینانه به اطرافیان و مسائل مختلف، از توصیه های دین اسلام است که روان شناسان نیز بر آن تأکید کرده اند. فرد مسلمان وظیفه دارد کار دیگران را حمل بر صحت کند. امام علی (علیه السلام) می فرماید: «هرگز به سخنی که از کسی صادر می شود گمان بد مبر، در حالی که می توانی توجیه صحیحی برای آن بیابی.»
ارزش مثبت اندیشی وقتی معلوم می شود که بدانیم امید و نشاط در زندگی در سایه خوش بینی حاصل می شود. پیشوایان دین این موضوع را در روایات خود تأکید کرده اند و بزرگان و فقها نیز بابی مستقل برای آن گشوده اند. امام علی (علیه السلام) می فرماید: «حُسن الظنِّ من أفضل السَّجایا و أجزل العطایا؛( غررالحکم و دررالکلم، ج 3، ص 388) خوش گمانی، از بهترین صفات انسانی و پربارترین مواهب الهی است.»
مثبت نگری؛ اولین اثر مهمی است که دین در دینداران باقی می گذارد

دین داری واقعی انسان را به یک موجود مثبت تبدیل می کند؛ مثبت در ارتباط با پروردگار، مثبت در ارتباط با دیگران، و حتی در بعضی مواقع که البته نیاز به توضیح دارد مثبت در ارتباط با خودش. 
بررسی آیات قرآن کریم نیز نشان می دهد که اغلب تأکیدها بر خوبی ها، درستی ها و نقاط قوت افراد است و ضعف و کژی کمتر مورد توجه قرار می گیرد. 
پروردگار عالم با توجه به توانایی ها و ظرفیت بشر می فرماید: «إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً: من در زمین انسان را خلیفه خود قرار دادم» (بقره، 30)؛ « وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی : از روح خود در او دمیدم» (حجر،29) از این رو، خداوند که خالق انسان است، به دنبال عیب جویی از مخلوقش نیست و همواره از محاسن و خوبی های او می گوید: « لا یُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ؛ خدا دوست نمی دارد کسی به عیب خلق، صدا بلند کند.» (نساء، 148)
خوش بینی به خدا

یکی از صفات پسندیده مؤمنان، حسن ظن به خدا به معنای امید بستن به وعده های الهی، اعم از رزق و روزی، یاری و پیروزی مجاهدان، آمرزش گناهان و مانند اینهاست. پیامبر اکرم (صلی الله و علیه وآله) فرمودند: «سوگند به خدایی که جز او شایسته پرستش نیست، به هیچ مؤمنی هرگز خیر دنیا و آخرت داده نشد جز به سبب خوش بینی اش به خدا و امیداری اش به او و حسن خلق و اجتناب از غیبت، و به خدایی که جز او سزاوار عبادت نیست، هیچ مؤمنی را بعد از توبه و استغفار عذاب نکند مگر به سبب بدگمانی اش به خدا و کوتاهی اش در امیدواری به او و بدخلقی و غیبت از مؤمنان» (اصول کافی، ج 3، ص 115) 
امام رضا (علیه السلام) می فرماید: «گمان خود را به خدا نیکو سازید که او می فرماید: من با گمان بنده مؤمن هستم؛ اگر گمانش خوب باشد، من نیز با وی آن گونه عمل کنم و اگر گمان بدی داشته باشد، عمل من نیز طبق همان خواهد بود.» (همان)
خوش بینی به خود

از نظر اسلام، این قسم از خوش بینی، ناپسند است، زیرا کسی که به خود خوش بین باشد، خود را بی نقص دیده و به عجب و خودبینی مبتلا می گردد. (البته حفظ کرامت و شخصیت هر کسی حتی از جانب خودش مهم و ضروری است و نکته ای که در این جا در مقام بیان می باشد، خوش بین بودن و بی نقص دیدن خود است) امام علی (علیه السلام) می فرماید: «مؤمن صبح نمی کند و در شبانگاه داخل نمی شود مگر آن که نفسش نزد او متهم است.» (نهج البلاغه، خطبه 211)
هر که نقص خویش را دید و شناخت 
اندر استکمال خود ده اسبه تاخت (مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت 3217)
آن حضرت می فرماید: «الثقة بالنفس من أوثق فُرص الشیطان؛ (غررالحکم و دررالکلم، شماره 4733) اطمینان و خودبینی به نفس، از استوارترین فرصت های شیطان می باشد». 
البته این سخن به معنای عدم تکیه بر استعدادها و توانایی های خدادادی نیست. این دو را باید از هم جدا کرد. خوش بینی به خود، غفلت از کمبودهاست که مذموم است، ولی این نکته با کشف قابلیت ها برای ترمیم کاستی ها و جبران ضعف ها در تضاد نیست.
خوش بینی به دیگران

نگاه خوش بینانه به اطرافیان و مسائل مختلف، از توصیه های دین اسلام است که روان شناسان نیز بر آن تأکید کرده اند. فرد مسلمان وظیفه دارد کار دیگران را حمل بر صحت کند. امام علی (علیه السلام) می فرماید: «هرگز به سخنی که از کسی صادر می شود گمان بد مبر، در حالی که می توانی توجیه صحیحی برای آن بیابی.» (نهج البلاغه، قصار 360)
در مقابل این صفت برجسته اخلاقی، بدبینی و سوء ظن به مردم قرار دارد که از نظر قرآن مجید گناه محسوب می شود؛ آن جا که می فرماید: «یا ایها الذین آمنوا اجتنبوا کثیراً من الظن اِنَّ بعض الظن اثم؛(حجرات (49) آیه 12) ای کسانی که ایمان آورده اید، از بسیاری گمان ها بپرهیزید که بعضی از آنها گناه است.»
اسلام، خوش گمانی بی جا را مردود دانسته است، چنانکه امام علی (علیه السلام) می فرماید: «هرگاه خوبی بر روزگار و مردم آن غالب آید، اگر کسی به دیگری گمان بد برد در حالی که از او عمل زشتی آشکار نشده، ستم کار است و اگر بدی بر زمانه و مردم آن غالب شود و کسی به دیگری خوش گمان باشد، خود را فریب داده است
خوش بینی، نه ساده لوحی

هرگز مثبت اندیشی به معنای ساده اندیشی و ساده لوحی نیست. باید بین این دو مقوله تفاوت قائل شد. ساده لوحی بر پایه بی مسئولیتی است، بر خلاف خوش بینی که آگاهانه و مسئولانه است. مؤمن در عین حال که به دیگران حسن ظن دارد، زیرک و با هوش و حساس نیز است تا هیچ کس از او سوء استفاده ننماید. لذا اسلام به هوشیاری در انتخاب شریک و سند نوشتن و گواه گرفتن در بسیاری از معاملات تأکید کرده است. جالب این که طولانی ترین آیه قرآن درباره ضرورت تنظیم قرارداد، همراه با شاهد گرفتن در هنگام داد و ستدهای مدت دار است. (بقره (2) آیه 282)
اسلام، خوش گمانی بی جا را مردود دانسته است، چنانکه امام علی (علیه السلام) می فرماید: «هرگاه خوبی بر روزگار و مردم آن غالب آید، اگر کسی به دیگری گمان بد برد در حالی که از او عمل زشتی آشکار نشده، ستمکار است و اگر بدی بر زمانه و مردم آن غالب شود و کسی به دیگری خوش گمان باشد، خود را فریب داده است.» (نهج البلاغه، قصار 114)
استغفار کردن، بد بینی و نگاه منفی داشتن به خود نیست

درست است که دین انسان را به استغفار دعوت می کند، ولی نباید برداشت غلطی از استغفار داشته باشیم. کسی که دارد عذرخواهی و استغفار می کند، یقین دارد که پیش خدا عزیز است و صدایش شنیده می شود و خدا به او لطف دارد. این برداشت مثبتی است که فرد در هنگام استغفار، دارد، و الا کسی که این برداشت مثبت را نداشته باشد، استغفار نمی کند و می گوید: «من خراب هستم و درست نمی شوم!» یعنی مأیوس می شود. و هر یک گناه برای آدم منفی باف، یأس به دنبال می آورد.(به نقل از بیانات حجت الاسلام پناهیان)
«توکل» یک نوع مثبت نگری به خداست

یکی از وجوه مثبت بودن در دین، در ارتباط با خداست. کسی که در ارتباط با خدا مثبت شود، توکل به خدا پیدا می کند و این توکل چیزی است که خیلی ها نمی توانند داشته باشند. یعنی خیلی ها نمی توانند به خدا اطمینان و اتّکاء کنند. توکل یکی از مقامات بسیار برجست دینی است و خودش یک مثبت نگری نسبت به پروردگار است. یک شاخصه از مثبت شدن آدم، همین است که «آیا تو می توانی به خدا تکیه کنی یا نه؟»
معمولاً بسیاری از اتفاق ها جلوی چشم آدم رخ می دهد و آدم نمی تواند از آن اتفاقات یا ابزارها بگذرد و به خدا توکل کند؛ چه اتفاق مثبت و چه اتفاق منفی. گاهی انسان به اتفاقات مثبت یا به ابزارهای مثبتِ اندک تکیه می کند، ولی نمی تواند به خدای قادر متعال، تکیه کند. گاهی نیز به خاطر اتفاق های منفی دچار ترس و هراس می شود و نمی تواند به خدا اتّکاء کند. لذا آدم های منفی آدم های ترسو و آدم های نگرانی می شوند و آدم های مثبت آدم های شجاعی می شوند.
مثبت بودن مایه نشاط انسان می شود

اگر انسان مثبت نگری و مثبت بودن را به عنوان یک شاخص کلیدی، همیشه در روح خودش مراقبت کند، این مایه نشاط انسان خواهد شد. أمیرالمؤمنین علی (علیه السلام) می فرماید: «مؤمن دائماً نشاط دارد؛ الْمُؤْمِنُ...دَائِماً نَشَاطُهُ» (کافی/2/230) چرا مؤمن دائماً بانشاط است؟ چون آدم مثبتی است و امور مثبت در زندگی مؤمن غلبه دارند و او واقعاً پیروز است. اباعبدالله الحسین (علیه السلام) در روز عاشورا هرچه به عصر نزدیک تر می شد، با اینکه مصائب بیشتری به ایشان می رسید، چهره اش برافروخته تر می شد و به تعبیر ما «صورتش گل می انداخت» و این به معنای نشاط است. 
زینب کبری (سلام الله علیها) نیز بعد از آن همه مصائب، می فرماید: «مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلاً»(لهوف/160) من هرچه دیدم لطف خدا بود! یعنی ایشان به آن همه مصائب، مثبت نگاه می کند و مثبت تعبیر می کند.
یکی از اهداف مهم برنامه دین برای رساندن انسان ها به زندگی بهتر، همین مثبت بودن است. و اگر بررسی کنید می بینید که هیچ برنامه ای مثل برنامه دین، نمی تواند انسان را به یک موجود مثبت و مثبت نگر و مثبت گرا تبدیل کند و این انسان در رنج ها و سختی ها نیز با همین وجه مثبت برخورد می کند.


منابع: 
نشریه علوم و معارف قرآن کریم، شماره 7 
سایت آفتاب 
سایت پرسمان 
کتاب رضایت از زندگی نوشته آقای پسندیده انتشارات دارالحدیث 
مجله انقلاب اسلامی، پاییز و زمستان 1381 ٓ شماره 7 و 8؛ نگرش مثبت به دنیا و نقش آن در تعلیم و تربیت انسان از دیدگاه امام علی علیه السلام 
کیهان، مقاله منصور جواهری َ 
بیانات حجت الاسلام پناهیان

عبادت معصیتکار

عبادت معصیتکار
لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيًّا (مريم: 44)
اى پدر! شيطان را پرستش مكن، كه شيطان نسبت به خداوند رحمان، عصيانگر بود!

نوکرتم، چاکرتم، غلامتم، عبیدم، خاک پاتم، هر چی تو بگی، من دست شما را می بوسم، از تو به یک اشاره از ما به سر دویدن، فقط لب ترکن، سراپا گوشم، چه فرمایشی دارید، شما امر بفرمایید، من در خدمتم، ... 
مردم با این این جور کلمات مدام به یکدیگر اظهار محبت و اطاعت می کنند. کاری به این ندارم که اصلا درست است که از این جملات استفاده شود یا نه، مهم فهمیدن این حقیقت است که «عبادت و اطاعت نه مثل که عین یکدیگر است».
هر کسی که از دیگری اطاعت می کند در واقع دارد او را عبادت می کند! یعنی با رفتارش در قبال او، به او می گوید: «من عبد و برده شمایم و شما مالک و مولای من هستید». 
اگر نماز هم عبادت شمرده شده است چون در تمام حرکات و ذکرهای آن اعلان آمادگی برای اطاعت در مرحله نهایی آن است.
انسانها به یکدیگر تعظیم می کنند و سرشان را خم می کنند و هر چه بیشتر فرد مقابل را تعظیم کنند بیشتر خم می شوند و یا در بعضی کشورها در مقابل کسانی به سجده می افتند و همچنین همه انسانها موقع کمک خواستند دستانشان را بالا می برند و یا وقتی در مقابل کسی برای او احترام قائل هستند جمع و جور و متواضع می نشینند و یا خدمتگذاران در مقابل کسی که به او خدمت می کنند راست می ایستند تا هرکاری به آنها گفتند انجام دهند. 
اینها همه نشانه اطاعت است. نشانی که در قیام و رکوع و سجود و قنوت و تشهد نماز خودش را نشان می دهد.
پس «عبادت همان اطاعت است». حال اگر کسی هر چه شیطان گفت اطاعت نمود و هرکاری که دلش خواست انجام داد پس او شیطان را و دلش را عبادت کرده است. هرچند هم بگوید: «إیّاک نعبد» فقط تو را عبادت می کنیم، دروغ گفته است. او غیر خدا را هم عبادت کرده است زیرا غیر او را – شیطان و دلش را - اطاعت نموده است.
شیطان را نباید عبادت و اطاعت نمود زیرا او نسبت به خداوندِ مهربان سرکشی نموده و از او اطاعت نکرده است. تنها کسی را می توان اطاعت کرد که معصیت کار نباشد و در میان انسانها تنها انبیاء و اوصیای آنها بخصوص چهارده معصوم (علیهم السلام) خداوند را معصیت نکرده اند و می توان – که باید - از آنها اطاعت نمود. 
به همین خاطر مراد از «أولی الامر» در «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اول الامر منکم» ائمه معصومین (علیهم السلام) و جانشینان با تقوی و با بصیرت آنهاست نه هر کسی که حاکم یک کشور اسلامی شود. چه بسیار از حاکمان کشورهای اسلامی که خداوند را بسیار معصیت نموده اند.
با آدمهایی که معصیت می کنند و اصلا پشیمان هم نیستند دوست نشو! کسانی که نماز نمی خوانند، دروغ می گویند، والدین خود را به راحتی آزار می دهند، معلمین خود را مسخره می کنند، عمرشان را تلف نموده و اصلا درس نمی خوانند، کسانی که چشمانشان پاک نیست و به دنبال ناموس مردم و یا عکس و فیلمهای مبتذل هست.
دوستی اطاعت می آورد و اطاعت همان عبادت است.

تا کی بی یقین ماندن؟!!

 

تا کی بی یقین ماندن؟!!

«یقین» و اطمینان قلبی که مقید ایمان و حجت شرعی باشد و در اصول اعتقادی و نیز امور دینی انسان را یاری نماید، اصل بسیار مهمی است که رسیدن بدان نیز تلاش و کوشش مضاعفی را می طلبد.

تفسیر قرآن برای نوجوانان
کسی که به یقین برسد با اطمینان قلبی در راهی که آغاز نموده است گام می گذارد و تا انتهای راه را می پیماید. اما شک و تردید و بدگمانی است که یقین را نابود می کند و دست انسان را می بندد و پای او را در ادامه ی مسیر لنگ می گذارد. برای دست یابی به یقین در امور اعتقادی باید دانست که این یقین انواع و اقسامی دارد. آشنایی با انواع یقین می تواند انسان را در کسب آن یاری رساند و به سر حد یقین برساند. 
اقسام یقین، مراتب یقین!

یقین انواع و اقسام مختلفی دارد! براستی تاکنون فکر کرده بودید که یقین خودش انواع مختلفی دارد!!
البته باید دانست که این انواع به نوعی، مراتب مختلف یک حقیقت اند. یعنی مرتبه ی اول یقین در صورتی که قوی تر و شدیدتر شود، می شود مرتبه ی دوم یقین که خودش یک قسم دیگر یقین است و همین طور که چهار نوع یقین داریم که عبارتنداز: قول الیقین، علم الیقین، عین الیقین و حقّ الیقین.
قول الیقین!

مقصود از قول الیقین یعنی تقلیدی که متابعت و پیروی از قول معصوم (علیه السلام) باشد. معصومین (علیهم السلام) تنها چهارده نفر هستند که رسول اکرم (صلی الله علیه و اله و سلم) و حضرت زهرا (سلام الله علیها) و امیرالمومنین (علیه السلام) و یازده فرزندان ایشان می باشند. این مرحله از یقین اولین درجه ی یقین و سهل ترین درجات است ولی در عین حال دستیابی بدان بسیار دشوار خواهد بود! زیرا برای پیروی از قول معصوم (علیه السلام) بایستی نخست توحید و سپس پیامبراکرم (صلی الله علیه و اله و سلم) را شناخت تا بتوان عصمت ایشان را از راه برهان عقلی دریافت. زیرا قول و دلیل نقلی بدون برهان عقلی تمام نمی شود و خداوند عقل را حجت باطنی و درونی قرار داده است که حجت بیرونی یعنی پیامبر و سایر معصومین (علیه السلام) را تصدیق نماید. 
بنابراین دستیابی به همین اولین درجه از یقین بسیار دشوار است چه رسد به سایر درجات یقین!
انسان بایستی توحید و نبوت و عصمت را از طرق برهانی و دقیق دریابد و بدان اعتقاد پیدا کند و پس از آن با قول معصوم (علیه السلام) به یقین و باور قلبی برسد

مرتبه ی دوم یقین؛ علم الیقین!

علم الیقین درجه ی دوم یقین است که از راه استدلال و برهان عقلی حاصل می شود. این مرتبه از یقین برای اکثر مردم مشکل بلکه در مواردی محال است و به همین دلیل هم است که خداوند متعال پیامبر را فرستاده و ارسال رسل نموده است تا مردم بتوانند از طریق تبعیت از قول معصوم به همان مرتبه ی اول یقین حداقل برسند و از این طریق ایمان به اصول اعتقادی پیدا نمایند.
عین الیقین مرتبه ی سوم!

مرتبه ی سوم یقین عین الیقین است که از قول الیقین و علم الیقین به مراتب بالاتر است. در این مرتبه انسان اهل یقین به چشم باطن خود به مشاهده ی حقایق امور می پردازد و از آثار و لوازم حقیقت که در مرتبه ی علم الیقین با برهان عقلی رسیده بود، فراتر می رود. او چشم باطنش به حقیقت باز می شود و باطن امور را می بیند و به مشاهده می نشیند.
بالاترین یقین!

مرتبه ی چهارم یقین که بالاترین و عمیق ترین یقین است حق الیقین نامیده می شود که شخص کاملاً متخلّق به اخلاق الله می شود و آثار حقیقت را در خود می بیند. یعنی نه فقط باطن حقایق را مشاهده می کند بلکه آن حقایق در او متجلّی شده و تحقق می یابند! مثل کسی که در آتش بسوزد. 
امّا مراتب پایین تر یقین در همین مثال آتش، سوختن در آتش نیستند بلکه در قول الیقین همانند کسی است که آتش و لوازم آن را ندیده باشد و از قول دیگران به وجود آن یقین کند. در علم الیقین از دودی که برخاسته از آتش است به وجود آتش پی می برد و در عین الیقین از حرارت آتش گرم می شود و این چنین وجود آتش را درک می نماید. بنابراین مقام حق الیقین که عالی ترین مراتب یقینی است مرتبه ای بسیار عالی و فراتر از سایر مراتب یقین است!
اهل یقین کجایند؟!

همان طور که گفته شد قول الیقین که نخستین مرتبه ی یقین است دستیابی بدان بسیار دشوار و مشکل است. زیرا انسان بایستی توحید و نبوت و عصمت را از طرق برهانی و دقیق دریابد و بدان اعتقاد پیدا کند و پس از آن با قول معصوم (علیه السلام) به یقین و باور قلبی برسد. از این رو از مشکل و کمیاب بودن همین مرتبه ی اول معلوم می شود که سایر مراتب یقین چقدر نایاب خواهد بود!
مرتبه ی سوم یقین عین الیقین است که از قول الیقین و علم الیقین به مراتب بالاتر است. در این مرتبه انسان اهل یقین به چشم باطن خود به مشاهده ی حقایق امور می پردازد و از آثار و لوازم حقیقت که در مرتبه ی علم الیقین با برهان عقلی رسیده بود، فراتر می رود. او چشم باطنش به حقیقت باز می شود و باطن امور را می بیند و به مشاهده می نشیند

راه های یقین دار شدن!

بنابراین انسان مسلمان باید بکوشد در مرحله ی اول ، ایمان پیدا کند که ایمان برتر از اسلام است و پس از آن به یقین برسد و با طی مراتب یقین خود را به عالی ترین مراتب برساند؛ اگر بتواند!
بر این اساس نخست بایستی با براهین عقلی پایه های اعتقادی خویش را مستحکم نماید و برهان عقلی بدست آورد و پس از آن، برهان های نقلی و قول معصومین (علیه السلام) را بدان ضمیمه کند. سپس بتواند مجموعه اعتقادات خویش را با براهین عقلی مستحکم نماید.
تا اینجا به علم الیقین رسیده است امّا برای عین الیقین و حق الیقین دیگر پای عقل و کمیت استدلال عقلی لنگ است و باید دل را صفا داد و به وراء عقل ایمان آورد و با چشم دل و باطن حرکت کرد که رسیدن بدان مقام مشاهده حقایق و تخلّق به اخلاق الله پس از آن است! که به اصطلاح عرفا جز اوحدی از ناس بدان نرسند! یعنی رسیدن به آن مقامات بسی دشوار است و مجاهده و سعی و تلاش بسیار می طلبد.
نتیجه گیری

برای استحکام عقاید و اصول دین در باور انسان بایستی ایمان را آمیخته با یقین نمود ولی خود یقین هم مراتب بسیاری دارد که طی کردن آن ها و گذار از آن ها برای رسیدن به مقامات بالاتر بسی دشوار و طاقت فرسا خواهد بود!
پس بایستی فرصت عمر را غنیمت شمرد و لحظه های آن را همچون کیمیایی ارج نهاد! 


منابع و مآخذ: 
1- کاشف الاسرار- علی طالقانی- ج اول- بحث اقسام یقین 
2- رسائل فارسی صدر المتالهین- به کوشش حامد ناجی اصفهانی 
3- اسرار الآیات- ملاصدرا- 
4- چهل حدیث- امام خمینی (ره) 
5- شرح حدیث جنود عقل و جهل- امام خمینی (ره)

جشن تولد

جشن تولد
السَّلامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَ يَوْمَ أَمُوتُ وَ يَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا (مريم: 33)
و سلام (خدا) بر من، در آن روز كه متولّد شدم، و در آن روز كه مى‏ميرم، و آن روز كه زنده برانگيخته خواهم شد!»

در این بحث می خواهم درباره جشن تولد صحبت کنم. تا حالا جشن تولد گرفتی؟ خب اگر هم نگرفتی خبر داری که در این جشن چکار می کنند: کیک درست می کنند و روی آن به تعداد سالهای عمر شمع روشن می کنند و بعد فردی که برایش جشن تولد گرفته اند می خواهند که او با یک نفس همه شمعها را خاموش کند. وقتی شمعها خاموش شوند همه دست زده و شادی می کنند.
خاموش شدن شمعها نشان خاموش شدن عمرهایی است که سپری شده است. من مخالف شادی و خنده نیستم ولی نمی فهمم چرا با خاموش کردن شمعهای عمر باید کسی خوشحال باشد. بالاخره اگر عمر طلا است – که اورانیوم است - با خاموش کردن شمعها طرف دارد اقرار می کند که مقدار زیادی طلا را از دست داده است!
شاید شادیِ هنگام خاموش کردن شمعها بخاطر این باشد که فرد می خواهد بگوید که هنوز زنده است. به هر حال جشن تولدی که قرآن آن را توصیه می کند به این سبک رائج، که الگو گرفته از فرهنگ غربیها است نیست.
قرآن سه روز را مهم ترین روزهای زندگی یک فرد می داند: روزی که به دنیا آمده است و روزی که می میرد و روزی که در قیامت محشور می شود.
آیه فوق از قول حضرت عیسی نقل می کند که حضرت سلامتی را از خداوند برای این سه روز درخواست نموده است. 
سالگرد تولد، سالگرد یکی از همین سه روزِ مهم زندگی هر انسانی است. انسانها در سالگرد تولد خود، باید ببینند چقدر عمرشان را با سلامت پشت سر گذاشته اند و چقدر دچار مشکل شده اند و آیا قطار زندگی اشان هنوز روی ریلی که باید باشد هست یا نیست؟
ما مسلمانان در هر روز در ضمن نمازهای روزانه ی واجبی که می خوانیم، ده بار از خداوند می خواهیم: «إهدنا الصراط المستقیم». یعنی خدایا ما را در مسیر خودت قرار بده، انحراف از مسیری که خداوند تعیین نموده است، مثل انحراف قطار از ریل است. قطار نمی تواند هرجا که دلش خواست حرکت کند باید روی ریلی که برایش مشخص نموده اند حرکت کند و الا از بین خواهد رفت.
جسمِ هر انسانی اگر از مسیر سلامتی خارج شود دیگر نمی تواند کارایی خوبی داشته باشد و یقینا از پسِ خیلی از کارهایی که آدمهای سالم می توانند انجام دهند، بر نخواهد آمد. روح نیز این چنین است.
خداوند انسانها را توسط قرآن و اهل البیت (علیهم السلام) هدایت می کند تا آنها بتوانند روحشان را سالم نگه دارند. گناهان و عیبهای مختلف، روح را مریض می کند. روحِ مریض، نمی تواند رشد کند و کمال پیدا کند و به بهشت راه یابد.
در مراسم تولد، باید یکی از برنامه ها این باشد که انسان سال گذشته­ی خودش را بررسی کند ببیند چه کارهای زشتی انجام داده است. باید از دوستان خودش بخواهد: «در کنار هدیه ای که برای من می آورید، نامه ای هم برایم بنویسید و عیبهایم را در آن نامه برایم توضیح دهید» زیرا تذکر دادن عیب بهترین هدیه است!
تولدتت مبارک دوست من!

خدا مرا می بخشد یا رهایم کرده؟

خدا مرا می بخشد یا رهایم کرده؟

دوستی می گفت:
من به گناه زنا آلوده شده ام ... گناه زیاد کرده ام اما الان واقعا پشیمانم ... توبه کردم، گریه کردم، مستأصل شده ام...بعد از این همه گناهان بزرگ و کوچکی که کرده ام و پشیمانی و توبه ای که الان دارم، خدا من را می بخشد؟ یا اینکه مرا به حال خودم رها می کند؟


تفسیر قرآن برای نوجوانان
یکی از گناهان کبیره که در تمام ادیان الهی حرام اعلام شده و بر انجام آن عذاب الهی وعده داده شده است، گناه زناست. زناکار به عنوان شخص تجاوز گر از حریم الهی معرفی شده است.
در ادامه در باب عاقبت شوم گناه زنا روایاتی را تقدیم می کنیم:
۱٫ همانا شدیدترین مردم از نظر عذاب مردی است که زنا کند. (الکافی، ج۵، ص۵۴۱) 
۲٫ وقتی کسی زنا کند روح ایمان از او مفارقت می کند. (وقتی این روح از انسان مفارقت کرد، شعور درک دین و ترس از عذاب در انسان به شدت تضعیف می شود) (الکافی، ج۲، ص۲۸۰)
۳٫ کسی که زنا می کند، به شش مصیبت دچار می شود. سه مورد دنیایی و سه مورد هم اخروی است.
عقوبت دنیایی آن این است که: نورصورت و آبروی او می رود، مبتلا به فقر می شود و عمرش کوتاه می گردد
عقوبت اخروی آن است که: با خشم خداوند روبرو می گردد، به سختی حساب پس می دهد و در آتش جهنم جاودانه است. (الکافی، ج۵، ص۵۴۱) 
۴٫ وقتی زنا زیاد شود، مرگ های ناگهانی هم زیاد می شوند. (المحاسن، ج۱، ص۱۰۷) 
۵٫ امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید: وقتی که روز قیامت برپا شود، خداوند باد بدبویی را می وزاند که همه ی مردم از آن مشمئز می شوند. بعد از آن منادی ندا می دهد و می گوید: آیا می دانید که این چه بویی است؟! مردم می گویند نمی دانیم! اما خیلی ما را آزار داد.
منادی می گوید: این بوی بد از زنانی است که خداوند را با گناه زنا ملاقات کرده اند و از این کار خود توبه نکرده اند. آن ها را لعنت کنید چرا که خداوند آن ها را لعنت کرده است.
در آن هنگام احدی در قیامت نمی ماند مگر آنکه می گوید: خداوندا زناکار را لعن کن. (وسائل الشیعه، ج۲۰، ص۳۲۲) 
درست است که این گناه ، گناه بسیار بزرگی است اما راه برگشت همیشه باز است .. گناه هر چه بزرگ باشد، باز به جهت بزرگی و عظمت رحمت و بخشش الهی، بخشیده خواهد شد. البته اگر توبه واقعی نماید و از صمیم قلب پشیمان بوده و قصد انجام دوباره آن را نداشته باشد ... 

توجیه و دغده ای برای من گنهکار باقی نمی ماند، درست است؟ امام باقر (علیه السلام)می فرماید: «التائب من الذنب کمن لا ذنب له؛( همان، ج 4، ص 168) کسی که از گناه توبه کند، مانند کسی است که گناه نکرده باشد

یادمان باشد در هر نقطه ای از زندگی احساس کردیم بد کرده ایم و باید برگردیم، توبه کردن دیر نیست ... این اظهار پشیمانی در پیشگاه الهی دستور خاصی هم ندارد. همین که من عزم بر ترک گناه نداشته باشم و بر گذشته ام ندامت و پشیمانی درونی کافی است.
در قرآن کریم، پروردگار 91 بار به عنوان غفور (بسیار آمرزنده) و 5 بار به عنوان غفار (بسیار بخشنده) یاد شده ، بیش از 80 بار از توبه و بازگشت به سوی خدا و قبولی توبه، سخن به میان آمده است. همه این ها حکایت از دامنه گسترده رحمت و مغفرت حق تعالی و قبولی توبه توبه کنندگان دارد. 
چرا مأیوس و ناامیدی؟

یأس و نا امیدی از لطف و رحمت بی پایان و بی کرانه حق تعالی چرا؟ این سخن خداوند رحمان است که به پیامبر صلی الله و علیه وآله فرمود: قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ « از قول من به مردم بگو: ای بندگان من! ای کسانی که (با بدی ها و گناهان) بر خود ستم روا داشتید، از رحمت خداوند ناامید نشوید (و بدانید که در صورت توبه کردن) خدا همه گناهان را می آمرزد، چه این که او بسیار آمرزنده و مهربان است» ( زمر (39) آیه 53)
بنابراین وقتی خود خداوند با ما سخن گفته و ما را آرام کرده است، تشویش و اضطراب جایی ندارد ... تنها نیاز است که اراده کنید.
تعجب نکنید، خدا هم توبه می کند

در هر توبه ای ابتدا لطف حق شامل بنده گنهکار شده و او را متنبه می کند و به زشتی کارهایش آگاه می سازد. آنگاه بنده بر اثر این تنبه و بیداری به سوی خدای سبحان بازگشته و از تقصیر خویش توبه می کند. سپس دوباره خداوند سبحان عنایتش را شامل بنده نائب قرار می دهد و توبه اش را می پذیرد. سپس هر توبه انسان همراه با دو توبه خداوند سبحان به سوی بنده اش می باشد. بر این اساس، حقیقت توبه که به معنای بازگشت و رجوع است دارای ۳ مرحله است: 
مرحله اول

توبه ای از خداوند بر بنده که سبب بیداری بنده از زشتی و گناه می گردد. 
مرحله دوم

توبه ای از بنده به سوی خداوند که در اظهار ندامت و پشیمانی او از گناه تجلی می یابد. 
مرحله سوم

توبه ای از خدای سبحان به سوی بنده که او را به درگاه خویش راه داده و توبه اش را می پذیرد. (جوادی آملی، عبدالله؛ تسنیم، ج۷، ص۷۵)
لطف خدا به بنده آن قدر زیاد است که امام صادق (علیه السلام) فرمود: "خداوند به داود نبی علیه السلام وحی کرد : بنده مؤمن من اگر مرتکب گناهی شد، ولی پشیمان گشت و توبه نمود و در وقت یاد آوری آن گناه از من حیا نمود، علاوه بر این گناه او را می آمرزم، آن را به حسنه تبدیل می کنم و من خدای ارحم الراحمین هستم "( بحارالانوار، علامه مجلسی ، ج 6، ص 28)
وقتی را بگذاریم با خدا خلوت کنیم ... وقتی با خدا خلوت کردی و به دعا و مناجات مشغول شدی، گناهان و معصیت های گذشته خود را به یاد آور. به زبان اعتراف و اقرار کن. از خدا عفو و مغفرت طلب نما که در این حالت انشالله بخشیده خواهی شد ... چنانچه امام باقر (علیه السلام) فرمود: "واللَّه ما ینجو من الذّنب ألاّ من أقربه؛( نورالثقلین، ج 4، ص 157) سوگند به خدا! جز آن که به گناه اقرار کند، نجات نیافت"
قرآن مجید با بیان لطیف خود گناهکاران را به سوی خدا دعوت می کند. به آن ها قول می دهد که می توانند خود را از زندگی گذشته به کلی جدا کنند و زندگی نو را آغاز نمایند. ( زمر (39) آیه 53)
یأس و نا امیدی از لطف و رحمت بی پایان و بی کرانه حق تعالی چرا؟ این سخن خدا است که به پیامبر فرمود: « از قول من به مردم بگو: ای بندگان من! ای کسانی که (با بدی ها و گناهان) بر خود ستم روا داشتید، از رحمت خداوند ناامید نشوید (و بدانید که در صورت توبه کردن) خدا همه گناهان را می آمرزد، چه این که او بسیار آمرزنده و مهربان است».( زمر (39) آیه 53)
بنابراین وقتی خود خداوند با ما سخن گفته و ما را آرام کرده است، تشویش و اضطراب جایی ندارد ... تنها نیاز است که اراده کنید

قرآن مجید می فرماید: وَلاَ تَیْأَسُواْ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِنَّهُ لاَ یَیْأَسُ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ «ناامید از رحمت الهی نمی شود مگر کسی که کافر است». (یوسف( 12) آیه 87) گناهکار هر قدر آلوده باشد، نباید خود را از فیض رحمت الهی ناامید بداند. 
چنانچه لقمان به فرزندش می گوید: «به خدا چنان امیدوار باش که اگر گناه جن و انس را بیاوری، به تو رحم کند».( اصول کافی، ج 3، ص 109)
پس توجیه و دغده ای برای من گنهکار باقی نمی ماند، درست است؟ امام باقر (علیه السلام)می فرماید: «التائب من الذنب کمن لا ذنب له؛( همان، ج 4، ص 168) کسی که از گناه توبه کند، مانند کسی است که گناه نکرده باشد».
در صورت تحقق توبه از انسان شکی نیست که خداوند آن را می پذیرد. این بشارت را خداوند در قرآن داده است: « وَهُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَیَعْفُو عَنِ السَّیِّئَاتِ ( شورى (42) آیه 25) خدا است که توبه بندگانش را می پذیرد و گناهان آنان را عفو می نماید».
برای مسیر زیبا و شیرین توبه چند توصیه برایتان داریم:
دعاهای توبه ای را که از ائمه معصومین وارد شده است، را فراموش نکنید؛ از آن ها یاد بگیریم چگونه با خدا صحبت کنیم که البته خدا هر زبانی را برای پذیرش قبول می کند ولی شاید این دانستن شیوه درست تر ما را به هدف زودتر برساند؛ به ویژه دعاهای صحیفه سجادیه،مخصوصاً دعای 31 و یا مناجات خمسْ عشر، به خصوص مناجات تائبین ... خیلی شیرین است، امتحانش کنید.
زمینه هایی که ما را به گناه نزدیک می کند را پاک کنیم ... مراقب باشید که شیطان هر لحظه در کمین ما است
از گذشته خود پشیمان باشید و در سجده های خود در محضر الهی اظهار ندامت کنید.
تاریکی گناهانمان را با نورانیت بندگی و عبادت از بین ببرید: (...إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئات...)(هود،114) ... بندگی هم فقط اینکه سر سجاده و جانماز نیست ... توجه به نماز و اوقات آن یکی از راه ها است ... به پدر و مادر خود احترام بگذارید و تا می توانید به آن ها خدمت کنید.... در موضوع عفت و حجاب دقیق تر باشید ... به مردم خدمت کنید ... تا می توانید دلی به دست بیاورید و هزاران راه دیگر هست که مسیر توبه و رسیدن به وصال محبوب را شیرین تر می کند که شما قطعاً بهتر و زیباتر می دانید و انجام می دهید.
صحبتی دوستانه

خدای متعال هیچ وقت راه توبه را به روی بنده اش نمی بندد. ولی وقتی گناه روی گناه بیاید و انسان در توبه امروز و فردا کند، ممکن است که ماندگاری در گناه و معصیت موجب شود که هیچ وقت حس توبه و پشیمانی به او دست ندهد.
روی همین حساب به سرعت باید توبه کرد و توبه ی امروز را به فردا منتقل نکرد. البته در کنار توبه باید عوامل گناه را هم از زندگی و رفتار کنار گذاشته و خود را به نور عبادت خواند مزین کرد. چرا که گناه تاریکی فراوانی به همراه دارد و تنها راه برای نابود کردن این تاریکی، عبادت خداوند و ارتباط خالصانه با او است.

راه دیگر که نام بردنشان ضرورتی ندارد.

فضاهای متفاوت برای دوست یابی!

این روزها بازار دوست و دوست یابی فراوان است. ارتباط برقرار کردن با کسانی که به نام دوست و رفیق شناخته می شوند بسیار آسان شده، تلفن، پیامک ، صفحه های مجازی و هزاران راه دیگر که نام بردنشان ضرورتی ندارد.

تفسیر قرآن برای نوجوانان
این تعداد دوستی هایی که امروز در بین ما رواج پیدا کرده، فکر نمی کنم تاریخ به خودش دیده باشد. حتی سبک و سیاق رفاقت ها نیز تغییر چهره داده است. حق هم دارد چرا که دنیا در حال تغییر و دگرگونی است و انسان بیش از پیش احتیاج به دوست و رفیق دارد تا بتواند تنهاییش را پر کند، خلاء هایش را مرتفع ساخته و نیاز هایش را برطرف سازد. اگر دوست و دوستی امری ناپسند بود دینمان نیز بدان سفارش نمی کرد در حالی که کم نیستند احادیث و روایاتی که انسان را به دوستی امر می کنند از آن جمله رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرموده است: دوستى كردن با مردم نیمى از خرد است. (أصول الكافی / ترجمه مصطفوى ؛ ج 4 ؛ ص457) پس دوست و دوستی کردن نمی تواند امری ناپسند باشد چرا که اگر دوست بد بود خدا برای خود دوستی انتخاب نمی کرد و این در حالی است که در آیه 125 سوره نساء خداوند کریم، حضرت ابراهیم علیه السلام را به عنوان دوست خود معرفی می کند.
اگر دوست بد بود خدا برای خود دوستی انتخاب نمی کرد و این در حالی است که در آیه 125 سوره نساء خداوند کریم، حضرت ابراهیم علیه السلام را به عنوان دوست خود معرفی می کند.
بله ،خدا هم برای خود دوستی دارد که بدین طریق، بندگانش نیز به پیروی از او، چون او برای خود دوستانی انتخاب کنند اما چگونه و به چه شیوه ای؟ به همین شیوه ای که در میانمان در حال وقوع است؟ یعنی دوستی هایی که در خیابان و در فضاهای مجازی از جمله چت روم و کلوپ ها و وایبر و غیره و ذالک اتفاق می افتد؟ یا دوستی هایی که در پارتی ها و مجالس شبانه رخ می دهد و یا به بهانه درس و تحصیل شکل می گیردو... شما کدامیک را می پسندید؟ دوستی از نوع جنس مخالف را کنار می گذاریم چقدر بر دوستانی که از جنس خودتانند می توانید نام دوست را بگذارید، چقدر به دوستیتان اعتماد دارید؟ خدا هم دوست انتخاب می کند بنده اش نیز در صدد انتخاب دوست است ، اما به تفاوتی به وسعت بی کران ها.
دوستی ما انسان ها گاه بر حق است و گاه نیتی شوم بر پشت آن خوابیده، دوستی هایی که جز منفعت های شخصی ، دنیا طلبی ها و وسوسه های شیطان پایه و اساس دیگری ندارد. و همین قسم دوستى است كه منشا شده فسادهایى از قبیل جزاف گویى ها و زورگویى ها در بین بشر راه بیابد. دوستی هایی که برای پر کردن وقت و تفریح و سرگرمی است و رشد و کمالی درش نیست و رضایت شیطان در آن موج میزند. 
بیایید نوع دوستی میان خودمان و دوستی خدا را مقایسه کنیم. 
تفاوت اول
: خداوند خالق بندگانش است و لاجرم همه بندهایش را می شناسد و به ایشان معرفت کامل دارد از این رو انتخاب حضرت ابراهیم علیه السلام به عنوان دوست، انتخابی از روی شناخت و آگاهی بوده است بدین معناکه خداوند کریم به دلیل وجود برخی صفات و ویژگی هایی که در آن حضرت مشاهده نموده و او را می شناختند ایشان را به مقام خلیل الله ، یعنی دوستی خدا برگزیدند.

امروز، فردی پشت کامپیوتر شخصی خود نشسته و در فضاهای مجازی به ویژه شبکه های اجتماعی سیر می کند در آن واحد با تعداد کثیری از افراد با خصوصیات و ویژگی های متعدد سرو کار دارد که این خود بس جای شگفتی است! با حداقل اطلاعات ( درست یا نادرست) رابطه دوستی شکل می گیرد و در این میان ممکن است پس از مدتی این رابطه عمیق تر شده و این دوستی از فضای مجازی خارج شده و قدم به عالم واقعیت بگذارد. و این در حالی است که شناختی بسیار ناچیز و کم اهمیت از افراد در این میان وجود داشته و طرفین نسبت به هم در حاله ای از ابهام به سر می برند که همین امر مورد توجه سودجویان و کلاه برداران بسیاری شده تا بدین واسطه بتوانند نیات شوم خود را عملی سازند.
تفاوت دوم:در روایتى از امام صادق (علیه السلام ) چنین مى خوانیم : كه خداوند اگر ابراهیم را به عنوان خلیل (دوست) انتخاب كرد نه به خاطر نیاز به دوستى او بود، بلكه به خاطر این بود كه ابراهیم بنده مفید پروردگار و كوشا در راه رضاى او بود(تفسیر نمونه) 
در روایتى از امام صادق(علیه السلام) چنین مى خوانیم : كه خداوند اگر ابراهیم را به عنوان خلیل (دوست) انتخاب كرد نه به خاطر نیاز به دوستى او بود، بلكه به خاطر این بود كه ابراهیم بنده مفید پروردگار و كوشا در راه رضاى او بود
دوستی خدا با حضرت ابراهیم علیه السلام به خاطر نیازش نبود چرا که خداوند بی نیاز مطلق است هر چند که انسان در ذات فقیر و نیازمند است و نیاز به دوستی نیز در او از همین فقرش نشأت می گیرد با این تفاوت که رفع این نیاز می بایست در جهت رفع نیاز اساسی او یعنی سعادت باشد نه اینکه موجبات شقاوت و بدبختی او را نیز فراهم سازد چنانکه می بینیم بسیاری از افرادی که در دام مواد مخدر و یا پشت میله های زندان اسیرند علت اصلی بدبختی خود را دوست ناباب می دانند.
تفاوت سوم:خداوند صفات ویژه و منحصر به فردی را در حضرت ابراهیم علیه السلام دید که او را خلیل الله نامید از آن جمله، سجده هاى بسیار، اطعام مساكین، نماز شب، رد نكردن سائل و مهمان نوازى او. آن حضرت به تمامه تسلیم پروردگارش بود، پاداش پرستش ها ونیایش ها و فرمانبردارى هاى خالصانه آن حضرت است كه به این عنوان مفتخر گردد. در حالی که معیار دوستی های ما زمینی ها به این باز می گردد که چقدر فرد مقابل می تواند برایمان سود بخش باشد، چگونه می توانیم به واسطه او ما نیز در جمع دیده شویم، آیا در معیت او به ما خوش می گذرد و یا به دلیل مشکلات و گرفتاری هایی که دارد به قول امروزی ها به ما نیز انرژی منفی خواهد داد. گاه فردی را به عنوان دوست انتخاب می کنیم که از نظر امتیازات دنیایی چیزی کم ندارد اما انتخاب فردی که دم از دین و ایمان می زند بی کلاسی است. دوستیمان تا زمانی است که به او نیاز داریم، زمانی که نیازمان مرتفع شد تاریخ انقضای دوستیمان نیز سر می رسد، در نتیجه می توان گفت نود درصد انتخابمان نه از سر ویژگی های خود دوستمان بلکه برگرفته از خوددوستی و خود پرستیمان است و معمولا دوستانمان به واسطه شخصیت وجودی خودشان به چشممان نمی آید. لازم به تذکر است که هنوز هم هستند دوستان و دوستی هایی که صبغه الهی دارند و از اموری که دراین نوشتار یاد کردیم مبرا هستند، امید که تعدا این دوستی ها بیشتر و بیشتر گردد
البته تفاوت های بسیار دیگری نیز وجود دارد که بیان آن دراین مقال نمی گنجد و ما تنها اشاره ای بدان نمودیم و عاقل را اشاره ای بس است.

عجائب آسمانها

عجائب آسمانها
وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض‏ (روم: 22)
از نشانه های خداوند خلقت آسمانها و زمین است!

ميخواهي بداني دامنه هستي چقدر است؟ الان برايت مي گويم:
نور در هر ثانيه 300 هزار كيلومتر طي مي كند. نور خوشيد بيشتر از 8 دقيقه زمان مي برد تا به زمين برسد. 
براي اين كه بدانيم خورشيد از ما چقدر فاصله دارد بايد 60 (تعداد هر ثانيه در دقيقه) را ضرب در 8 كنيم كه مي شود 480. حال اين رقم در 300 هزار ضرب مي كنيم كه مي شود: 14400000. 
فاصله خورشيد از زمين چهارده ميليون و چهارصد هزار كيلومتر است. و به تعبير ديگر خورشيد از زمين هشت دقيقه نوري فاصله دارد.
حالا اگر جايي بخواني كه فلان ستاره يك ماه نوري از زمين فاصله دارد ميداني بايد چگونه فاصله آن را حساب كني؟ بايد اول ببيني در يك ماه چند ثانيه وجود دارد و بعد مقدار به دست آمده را در عدد 300 هزار ضرب مي كني تا فاصله به كيلومتر به دست بيايد.
انسانها با ابزار موجود توانسته اند ستارگاني را رصد كنند كه 9 ميليارد سال نوري از زمين فاصله دارند. ميداني اين ستاره ها چقدر از زمين فاصله دارند: 279936000000000000 كيلومتر. 
اين عدد را مي تواني بخواني؟!. 
البته جهان هستي خيلي بزرگتر است، خيلي خيلي بزرگتر.
و زمين در اين جهان بزرگ مثل ارزني است در مقابل كوه دماوند و حتي كوچكتر، خيلي خيلي كوچكتر.
ستاره اي كه 9 ميليارد سال نوري با زمين فاصله دارد وقتي نورش به زمين مي رسد، اين نور، 9 ميليارد سال قبل از آن ستاره جدا شده است. 
اگر اين ستاره همين الان از بين برود تا 9 ميليارد سال ديگر كسي متوجه از بين رفتن آن نمي شود چون تا آن زمان هنوز نورهايي كه از آن جدا شده اند در فضا وجود دارند.
كهكشان شمسي داراي 9 كره است كه يكي از آنها زمين است و اين كهكشان به همراه هزاران هزار کهکشان دیگر در مسیری به نام «راه شیری» در حال چرخش به دور یک محور است. 200 ميليون سال زمان چرخیدن کهشکشان شمسی به دور این محور است!
علت این که به این مسیر، «راه شیری» گفته شده این است که در این مسیر آنقدر ستاره های نورانی و به رنگ سفید در کنار هم وجود دارد که انگار شیر در آسمان پاشیده اند! البته آنها کنار هم نیستند فاصله های بسیار زیادی از یکدیگر دارند؛ ولی بخاطر دوری از ما به این صورت تنیده در هم دیده می شوند.
كهكشانهای راه شیری قسمت کوچکی از مجموعه کهکشانهای جهان هستی است. تعداد كهكشانهای جهان بيشتر از دانه هاي ماسه يك ساحل است!
یکی از عبادتهایی که کمتر مؤمنین آن را انجام می دهند نکاه تفکر آمیز به آسمان است. تو این کار را بکن! به آسمان نگاه کن عظمت او را در ذهنت مجسم کند و کوچکی خودت را به خودت یادآور شو و لذت ببر از این که خالق این هستی با تو با قرآنش سخن می گوید.

جایی که شیطان تخم گذاری می کند!

جایی که شیطان تخم گذاری می کند!

یکی از کانون هایی که در وجود انسان سرچشمه کارها است تفکر و اندیشه است. فکر سالم محصول و بازده سالم و پاک دارد و فکر آلوده بازده ناسالم و آلوده خواهد داشت.

فكر آن باشد كه بگشاید رهى راه آن باشد كه پیش آید شهى

تفسیر قرآن برای نوجوانان
گاهی شده است که با اینکه ذهن و فکرمان مشغول است اما چشم خود را به منظره ی زیبایی می دوزیم و از آن منظره لذت هم می بریم اما این حالت در ما زیاد به طول نمی انجامد و احساس می کنیم آشفته حالیم! مقداری که تأمل می کنیم متوجه می شویم که ذهن در حال پردازش به موضوعاتی است که دقایقی قبل درگیر آن بوده است ...
این به خاطر این است که فکر و ذهن آدمی به اموری که برای او موضوعیت دارند، توجه می کنند. اگر یک مسئله ای برای ما خیلی مهم جلوه کند، درون ما به آن مشغول می شود و فکر ما در خلوت و جلوت به آن می پردازد. 
با این مقدمه برویم سراغ موضوع اصلی خودمان یعنی فكر گناه:
در منابع دینی ما بابی است بر این که فكر گناه تا به مرحله عمل نرسیده، انسان را جهنمی نمی کند؛ برخلاف نیت و فكر كار نیك كه اگر به وسیله مانعی به مرحله عمل هم نرسد، در نزد خدا به منزله همان عمل خوب شمرده شده و بابی می شود برای بهشتی شدن بندگان.
که البته این بدین معنا نیست که انسان در برابر خوراک هایی که به ذهن خود می دهد رها و آزاد بوده و مسئولیتی ندارد و می تواند هر موضوع گناه و شومی را در احاطه ی فکر خود قرار دهد، چرا که این افکار منجر به این خواهند شد که آدمی کم کم از وسط دنیای انسانیت به دیواره ها و از دیواره ها کم کم به بیرون از این دنیا هدایت شود.
فکر گناه و انجام ندادن آن مثل این است كه از هیزمی در خانه ای فقط دود متصاعد گردد و آتش نگیرد. درست است تا زمانی كه آتش شعله ور نشود، آن خانه و اتاق نمی سوزد، اما دودش خانه را سیاه و تیره می سازد و هنگامی كه این فعل به عمل منتهی می شود، دل و صاحب دل هر دو خواهند سوخت.
در روایتی حضرت علی(علیه السلام) می فرمایند: كسی كه بسیار درباره گناهان بیندیشد ، بزهكاری او را به خویش فرا می خواند.(غررالحكم ، ج 5 ، ص 321)
فکر گناه و انجام ندادن آن مثل این است كه از هیزمی در خانه ای فقط دود متصاعد گردد و آتش نگیرد. درست است تا زمانی كه آتش شعله ور نشود، آن خانه و اتاق نمی سوزد، اما دودش خانه را سیاه و تیره می سازد و هنگامی كه این فعل به عمل منتهی می شود، دل و صاحب دل هر دو خواهند سوخت.
بنابر این ما مسئول هستیم، مسئول تک تک ورودی هایی که به ما داده شده اند تا با آنها زندگی کنیم، همه ی اعضای وجودی ما در برابر اعمالی که از آن ها سر می زند مسئول هستند: ... إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُول ئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً (اسراء، 36)
... وَإِن تُبْدُواْ مَا فِی أَنفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحَاسِبْكُم بِهِ اللّهُ فَیَغْفِرُ لِمَن یَشَاء وَیُعَذِّبُ مَن یَشَاء وَاللّهُ عَلَى كُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ؛ ... اگر چه آن را در دل دارید، آشكار سازید یا پنهان كنید، خداوند شما را طبق آن محاسبه می كند، سپس هر كه را بخواهد (و شایستگی داشته باشد) می بخشد، و هر كس را بخواهد، مجازات می كند.
... إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَن تَشِیعَ الْفَاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ ؛ ... كسانی كه دوست دارند زشتی ها و كارهای بد میان مردم با ایمان رواج پیدا كند، عذاب دردناكی برای آنان در دنیا و آخرت است.(سوره نور، 19)
در روایت داریم که : انّما یحشر الناس علی نیاتهم؛ در قیامت مردم بر پایه نیت هایشان محشور می شوند. نیز فرمود: برخی از دوزخیان پیوسته در آن باقی می مانند (با آن كه مدت محدودی مثلاً پنجاه سال در دنیا گناه كرده اند) چون قصدشان این بود كه اگر در دنیا بمانند - همیشه گناه كنند، و بهشتیان از آن جهت جاویدند كه نیتشان این بود كه همیشه در طاعت خدا باشند. پس جهنمیان و بهشتیان به خاطر قصدشان پیوسته در جهنم یا بهشت می مانند. سپس امام ایة قل كل یعمل علی شاكلته را تلاوت كرد و فرمود: یعنی هر كسی بر اساس قصد و نیت خویش عمل می كند.(وسائل الشیعه، ج1، ص35)
با توجه به آیات و روایات وقتی راضی شدن به وقوع گناهی از دیگران، پذیرفتنی نباشد ، قصد و ارادة گناه و راضی نمودن نفس خویش به وقوع آن نیز گناه است، اگر چه تحقق نیابد.
حواسمان باشد آنجا که می فرمایند: فکر گناه ، گناه نیست هر فکری را شامل نمی شود آن فکری را می گویند که صرف تصور گناه و پیدایش خطورات ذهنی است، یا به حسب طبیعت لذت جو و منفعت طلب نفس، علاقه و رغبت به گناه در فرد وجود دارد. اما معرفت به خداوند، تقوای درونی یا ترس از عذاب الهی، مانع از گرایش به گناه و عزم و ارادة بر انجام آن است که می توان از این حالت به وسوسه و مسّ شیطان اشاره کرد؛ إِنَّ الَّذینَ اتَّقَوا إِذا مَسَّهُم طائِفٌ مِنَ الشَّیطانِ تَذَكَّر وا فَإِذا هُم مُبصِر ونَ: در حقیقت، كسانى كه [از خدا] پروا دارند، چون وسوسه اى از جانب شیطان بدیشان رسد [خدا را] به یاد آورند و بناگاه بینا شوند. (اعراف، 201)
گاهی اوقات نیز قصد و نیت بر انجام معصیت وجود دارد اما به عللی - غیر از تقوا و ترس از عقوبت الهی ٓ آن گناه انجام نمی شود ولی با وجود شرایط انجام خواهد شد که قطعاً چنین قصدی گناه است و استمرار و تداوم آن قصد، گناه كبیره به حساب می آید. 
آنکه به گناه می اندیشد در واقع همچون کسی است که بر لبه پرتگاه «ارتکاب گناه» قدم می زند، چنین کسی از سقوط ایمن نیست.
در فرهنگ اسلامى، امامان معصوم علیهم السلام ما را از اندیشه و فكر گناه برحذر تا گناه را از سرچشمه بخشكاند و آلودگى را در نطفه خفه كند و در حقیقت پایه اعمال را از نظر كیفر و پاداش روى اندیشه و نیت افراد بنا نهاده اند! 
یکی از راههای فکرهای ، رها بودن ورودی های ذهن است مثل چشم، گوش وشکم و ... این ورودی ها را فیلتر بگذاریم و هر صحنه و موضوعی را در آن وارد نکنیم
حضرت عیسى علیه السلام ضمن گفتارى به حواریون فرمود:
«موسى بن عمران علیه السلام به شما دستور داد تا زنا نكنید، ولى من به شما امر مى كنم كه روح خود را به زنا خبر ندهید (فكر زنا نكنید) تا چه رسد به انجام آن! زیرا كسى كه روح و فكرش را به زنا خبر دهد، مانند كسى است كه در اطاق رنگینى آتش روشن كند، دود آتش نقشه هاى رنگین آن اطاق را كثیف مى كند، گرچه خانه را نسوزاند!(مجلسى، بحارالانوار، ج 14، ص 331)

فكر گناه، كانون تصمیم گیرى وجود انسان را آلوده كرده و چنین كانونى به تاریكى گناه نزدیك تر است تا به سفیدى اطاعت الهى!
و نیزقران کریم می فرماید: «وَذَرُوا الإِثمِ ظَاهِرَه و بَاطِ نَهُ»( سوره مبارکه انعام آیه 120) فکر گناه هم خطرناک است و انسانیت را تاریک می کند.
زمینه گناهان را از بین ببریم

ترک زمینه گناه سهم به سزایی در ترک فکر گناه دارد از این رو هر چه بیشتر و دقیق تر زمینه گناه ترک شود فکر گناه کمتر به سراغ انسان می آید. 
فکر انسان مثل یک ظرف آب است . در ظرف یا خلا باید باشد یا آب . ما می توانیم در ظرف فکرمان ، فکرهای خوب بریزیم . 
محل تخمگذاری شیطان را خراب کنیم

تابحال برایتان پیش آمده که فکرتان به چیزی مشغول شده مثلا بیماری یکی از عزیزان یا امتحان کنکور . این قدر فکر مشغول می شود که غذا خوردن فراموش می شود .... بنابر این با عوض کردن مشغولیت های فکر، خیلی از مشکلات حل می شود.
یکی دیگر از دلایل رخنه کردن فکر گناه، بیکاری است. بیکاری محل تخمگذاری شیطان است . حالا چه بیکاری اعضاء و جوارح بدن باشد چه بیکاری روح من .
امام علی علیه السلام می فرمایند: براستى و حقیقت كه این نفس(انسانى) پیوسته و مرتب به بدى امر مى كند در نتیجه هر كس آن را به خود واگذارد (و به كارى نگمارد) نفس او را به سمت گناهان مى كشاند. (الغرر والدرر، باب النفس ، ج 1، ص 544، ح 4)
مراقب ورودی های فکر باشیم

یکی از راههای فکرهای ، رها بودن ورودی های ذهن است مثل چشم، گوش وشکم و ... این ورودی ها را فیلتر بگذاریم و هر صحنه و موضوعی را در آن وارد نکنیم
مراقب باشیم چه می خوریم، خوردنی های ما بر روی افکار و اعمال ما تأثیر دارند... تمام سیستم های ورودی روح خود را پاکسازی کنیم . وقتی پاکسازی کردیم و فیلتر گذاشیتم دیگر گناه به این راحتی ایجاد نخواهد شد...
از یاد خدا لحظه ای غفلت نکنیم

اگر دل از اخلاق فاضله و یاد و ذكر الهى تهى شود، مأمن و محل استقرار شیطان مى شود: «وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ»؛زخرف (43)، آیه 36.؛ «هر كه از یاد خداى رحمان روى گرداند، شیطانى را برانگیزیم تا قرین وى باشد».
آن دل كه به یاد تو نباشد دل نیست قلبى كه به عشقت نطپد جز گِل نیست
آن كس كه ندارد به سر كوى تو راه از زندگى بى ثمرش حاصل نیست
به یاد مرگ باشیم

این یكى دیگر از چیزهاى بسیار مفید است كه فكر گناه را یا از بین مى برد و یا كم مى كند كه این به شدت و ضعف فرو رفتن در فكر مرگ بستگى دارد اگر انسان با این واقعیت انس بگیرد و مردن را باور دل سازد نقشى سازنده و بالا برنده دارد.
چنانچه امام علی علیه السلام می فرمایند: یاد كنید (مرگ را) درهم كوبنده لذات را و تیره و تلخ كننده شهواترا و دعوت كننده جدایى ها را (الغرر والدرر، باب الموت، ج 2، ص 159)
کلام آخر:

آدمی آن گونه زندگی می کند که می اندیشد. گفتار و رفتار انسان ، خوب یا بد، میوه های شیرین و تلخ باغ اندیشه او هستند پس اگر طالب میوه های شاداب و پر آب و زیبا است لازم است اندیشه خود را اصلاح کند. مولوی چه نیکو فرموده است :
ای برادر! تو همه اندیشه ای مابقی ، خود ، استخوان و ریشه ای
گر بود اندیشه ات گل، گلشنی ور بود خاری ، تو هیمه گلخنی


منابع: 
مرکز ملی پاسخگویی به سۆالات دینی 
سایت پرسمان 
بیانات حجت الاسلام و المسلمین ماندگاری 
کتاب گناه شناسی؛ محسن قرائتی 
کتاب گناهان کبیره؛ شهید دستغیب

ولی اعظم طاغوت

خواندن"اجتنبوا الطاغوت" کافی نیست بل، باید بکوشی تا طواغیت زمانت را بشناسی و از همه مهم تر ولی اعظم طاغوت را.

تفسیر قرآن برای نوجوانان
یکی از غُرر مباحث قرآن، بحث از ولایت و سرسپردگی اهل کفر به "ولایت طاغوت" است . و چون فهم معنای "ولایت طاغوت" در گروه تحلیل دو واژه "ولایت" و "طاغوت" است. پس بهتر است نخست، تکلیفمان را با این دو کلمه روشن کنیم. 
واژه ولایت، طبق آنچه محققان لغت‌شناس عرب گفته‌اند، به معنى «نزدیك بودن» است. هنگامى كه چیزى نزدیك چیز دیگرى قرار مى گیرد مادّه «وَلِىَ» به كار مى رود. در قرآن كریم مى خوانیم: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قاتِلُوا الَّذِینَ یَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفّارِ؛(1)اى كسانى كه ایمان آورده اید، با كافرانى كه مجاور شما هستند كارزار كنید...
در هر صورت، ماده «ول ى» در اصل به معناى «قرب» است. اما دو چیز كه نزدیك هم قرار مى گیرند، به طور طبیعى رابطه تأثیر و تأثرى بین آنها برقرار مى شود. از این رو كلمه «ولایت» غیر از مفهوم قرب، معناى ارتباط، پیوند پیدا كردن، با هم جوش خوردن و رابطه پیدا كردن را نیز مى رساند. در موجودات مادى، شرط تأثیر و تأثر این است كه نزدیك هم باشند. وقتى نزدیكى برقرار شد زمینه تأثیر و تأثر هم فراهم مى شود و یكى در دیگرى تصرف مى كند یا هر دو در هم تصرف مى كنند. این معناى دیگرى است كه علاوه بر قرب، از كلمه «ولایت» فهمیده مى شود.
این تصرف نیز گاهى تصرف حقیقى و تكوینى است كه از آن به «ولایت تكوینى» تعبیر مى كنیم، و گاهى نیز تصرف اعتبارى و قراردادى است كه كسى حق دارد نسبت به دیگرى امر و نهى كند. این نوع تصرف را «ولایت تشریعى» مى نامیم؛ یعنى در حیطه قانون و تشریع قرار مى گیرد. گاهى وقتى دو چیز با هم نزدیك هستند، رابطه ولایت، طرفینى است؛ مثل این كه قرآن مى فرماید:وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْض[توبه/123] (و مردان و زنان با ایمان دوستان یكدیگرند.)
هر یك از مؤمنان نسبت به مؤمنان دیگر ولایت دارند و این ولایت طرفینى است. رابطه خداوند و مؤمنان نیز همین طور است؛ از یك طرف داریم: اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا،[بقره/257] و از سوى دیگر نیز داریم: أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللّهِ... .[یونس/62]هم خدا ولىّ مؤمنان است و هم مؤمنان ولىّ خدا هستند. قُربى كه بعضى از بندگان با خدا پیدا مى كنند موجب مى گردد كه خدا ولىّ آنها شود و عنایت هاى خاصى به آنها داشته باشد و تدبیر امورشان را به عهده گیرد.[1]
در قرآن دو گونه ولایت تصویر شده است: 
یک. ولایت الله؛ چنانکه می فرماید: إِنَّما وَلِیُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا ]مائده/55]
دو. ولایت طاغوت؛ وَ الَّذینَ كَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوت [بقره/257]
مومنان تحت ولایت خدا و کافران تحت ولایت طاغوت هستند.
اما مراد از "طاغوت" چیست؟

از تعدد معانی و کاربردهای متفاوت واژ طاغوت چنین بر می آید که این لفظ معنایی عام دارد که بر افراد مختلفی صدق می کند، از این رو مفسران در معنای آن گفته اند که طاغوت به هر طغیان گر و متجاوز از حدود اطلاق می شود، پس هم ساحران و کاهنان و مانعان راه خیر، بت ها یا شیاطین یا اَجنّه ای که عبادت می شوند، انسانهای گمراه کنند مردم، و همه کسانی که بدون رضایت خدا فرمانبری می شوند، طاغوت هستند. [2]
برخی گفته اند طاغوت صیغه مبالغه است؛ مانند کلمه «ملکوت» و «جبروت» که مبالغه در مالکیت و جباریت است. این کلمه در مواردى استعمال می شود که وسیله طغیان باشند؛ مانند اقسام معبودهاى غیر خدا، نظیر بت ها و شیطان ها و جن ها و پیشوایان ضلالت از بنى آدم، و هر پیشوایی که خداى تعالى راضى به پیروى از آنها نیست. این کلمه در مذکر و مؤنث و مفرد و تثنیه و جمع، مساوى است و تغییر نمی کند.[3]
برخی از مفسران معتقدند؛ طاغوت، از ماده طغیان، به معناى لغوى و وسیع، هر خود خواه و سرکش بر اندیشه و آزادى و حق مردم است. موارد و اشخاصى که در معناى آن بیان کرده اند؛ مانند شیطان، کاهن، سران گمراهى، سرکشان انس و جن و نفس طغیانگر، به مقتضاى دریافت گوینده و یا شنونده است.[4]
لذا طغیان، سرکشى و خروج از مسیر طبیعى و فطرى است. طغیان آب، آن است که از بستر طبیعى و ساخته خود بیرون رود و آبادى و مزارع را ویران کند. طغیان شخص بر خود، چیرگى خوى خودبینى و یا بعضى از قواى حیوانى است که فطریات و مواهب انسانى را فراگیرد. طغیان بر خلق، سلطه جابرانه بر حقوق و مواهب آنها است که نتیجه اش به وجود آوردن فساد در زمین خواهد بود، چنان که قرآن می فرماید: «الَّذِینَ طَغَوْا فِی الْبِلادِ* فَأَکْثَرُوا فِیهَا الْفَسادَ»؛[5] همان اقوامى که در شهرها طغیان کردند، و فساد فراوان در آنها به بار آوردند.
ولی اعظم طاغوت

شیطان در رأس همه طاغوت هاست. فرعون ها، نمرودها و کسراهای زمان، همه، طواغیتی هستند که ولایت شیطان را پذیرفتند، و دست رفاقت به سوی او دراز کرده اند. 
إنَّما سُلطانُهُ عَلَی الَّذینَ یَتَوَلَّونَهُ والَّذینَ هُم بِهِ مُشرِکون.[نحل/100] تسلط شیطان تنها بر کسانی است که او را به سرپرستی خود برگزیده اند، و آنها که نسبت به او [= خدا] شرک می ورزند (و فرمان شیطان را به جای فرمان خدا، گردن می نهند.
شیطان از طواغیت سواری می‌گیرد

همان طور که زمامدار اسب، زمام یا حنک یا افسار اسب را به دست می گیرد و بر او سوار می شود و به هر جا بخواهد، راهنمایی می کند، شیطان هم تبهکار را احتناک می کند و به گردنش افسارزده بر او سوار می شود یا بر او بار می نهد تا آن را به مقصد برساند.
همان گونه که سوارکارِ مسلّط، افسار را در حَنَک اسب می گذارد، در نتیجه آن را در اختیار خود می گیرد و به هر جا و هرگونه بخواهد اسب را می راند، شیطان نیز گروهی را به بند می کشد و بر گُرده آنان سوار می شود(لأحتنکنّ ذریّته)[6]
طاغوت هم مامور خداست!

براساس ربوبیت مطلق الهی در نظام تكوین، همه طواغیت و سرآمد آنها، یعنی شیطان، مأموران الهی و مجریان كیفر اویند و ولایت بر كافران را خدا به آنان داده است: (إنّا جَعَلنَا الشَّیاطینَ أولِیاءَ لِلَّذینَ لایُؤمِنون)[اعراف/27] تا مانند سگ دست آموز، تبهكاران را بشورانند: (ألَم تَرَ أنّا أرسَلنَا الشَّیاطینَ عَلَی الكافِرینَ تَؤُزُّهُم أزّا).[مریم/83]
پس اگر انسانها با داشتن فطرت خداجوی درونی و وحی حیاتبخش و كتابهای آسمانی بیرونی، حق را پشت سر اندازند: (فَنَبَذوهُ وراءَ ظُهورِهِم)[آل عمران/187] و با وجود مهلت توبه و انابه، به مخالفت خود پای بفشرند، خداوند شیاطین و طواغیت را برای كیفردهی، كه البته این هم یك امر تكوینی است، بر آنها چیره می سازد: (وكَذلِكَ نُوَلّی بَعضَ الظّالِمینَ بَعضا)[انعام/129] و (إنَّما سُلطانُهُ عَلَی الَّذینَ یَتَوَلَّونَه).[نحل/100]
در حقیقت طاغوت، تازیانه كیفر خداست كه بر پیكر كافران فرود می آید و ولایت طاغوت برای او و پیروانش عقوبت است، زیرا طاغوت نیز در نظام تشریع، متمرّد است و با ولایت بر كافران، عذاب خود را بیشتر می كند.[7]
آری! یادمان باشد که خواندن"اجتنبوا الطاغوت" کافی نیست بل باید طواغیت زمانمان را بشناسیم و از همه مهم‌تر ولی اعظم طاغوت را.

پی‌نوشت‌ها:

1. در پرتوی ولایت، مصباح یزدی، ص265.
2. المفردات فی غریب القرآن، ج۱، ص۳۰۵
3. تفسیر روشن، ج 3، ص 323.
4. پرتوی از قرآن، ج 2، ص 20.
5. سایت اسلام کوئیست.
6. سیره رسول اكرم(ص) در قرآن جلد 8، صفحه 156.
7.تسنیم، جلد 12، ص209.

صبر و آگاهی

صبر و آگاهی
وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً (كهف: 68)
و چگونه مى‏توانى در برابر چيزى كه از رموزش آگاه نيستى شكيبا باشى؟!

از قصه حضرت موسی و حضرت خضر چه می دانی؟ ان شاء الله در دورهای بعدی «نوجوان با قرآن» به قصه های قرآنی نیز خواهیم پرداخت. ولی در اینجا به طور خلاصه درباره قصه ملاقات این دو پیامبر بگویم که: 
حضرت موسی متوجه شد در کره زمین مردی زندگی می کند که از نظر علمی بسیار بالاتر از اوست. این شخص حضرت خضر نام داشت. حضرت موسی خیلی مشتاق شد که با این شخص دیدار کند، خداوند زمینه این دیدار را فراهم ساخت. پس از دیدار، ایندو پیامبر قرار گذاشتند تا با هم سفری داشته باشند. منتها حضرت خضر در ابتدا شرط کرد که در این سفر از من کارهایی مشاهده می کنی که برایت عجیب و غیر قابل هضم و قبول است. نباید از من درباره این کارها سؤال کنی تا این که خودم برایت توضیح دهم. حضرت موسی هم قبول کرد و گفت: «من را ان شاء الله صبور خواهی یافت» حضرت خضر به او گفت: «تو نمی توانی صبور باشی، چگونه درباره مسئله ای هیچ آگاهی نداری می خواهی صبور و شکیبا باشی؟!». 
بالاخره سفر آغاز شد. در این سفر تاریخی حضرت خضر کارهای عجیبی کرد مثل سوراخ کردن کشتی و کشتن جوانی که ظاهراً گناهی نداشت و تعمیر نمودن دیوار یک خرابه که در هریک از این موارد حضرت موسی از کار حضرت خضر انتقاد کرد و طبق پیش بینی حضرت خضر نتوانست شکیبا باشد. البته در انتهای سفر حضرت خضر راز کارهایش را توضیح داد. می توانی این قصه را در سوره کهف از آیه 60 تا آیه 82 مطالعه کنی.
آگاهی هر چه بیشتر باشد صبر و تحمل انسان بیشتر می شود. مثلا اگر انسان بداند چرا دچار بعضی مشکلات می شود و متوجه شود بسیاری از این مشکلات را خودش باعث و بانی شده است، یقینا آنها را بهتر تحمل می کند. اما اگر انسان مدام دیکران را در مشکلاتی دارد مقصر بداند، دائم سر آنها غر زده و به آنها اعتراض نموده و حتی ممکن است با آنها رفتار بدتری هم داشته باشد و همین سبب می شود مشکلاتش افزایش پیدا کند.
مثلا دانش آموزی که نمره نیاورده اگر شناخت درستی از وضعیت علمی خودش نداشته باشد، با این مشکل نمی تواند کنار بیاید و صبور باشد بلکه هرجا می نشیند، از معلمش بد می گوید و مدعی می شود که معلمش حقش را نداده است و حتی ممکن است درباره آنهایی که نمره آورده اند بگوید که معلم هوای آنها را داشته است و از این جور حرفها.
خیلی وقتها ما از قضایای پشت پرده خبر نداریم و تنها یک ظاهری از مسائل می بینیم و بعد هم قضاوت غلطی درباره کسی و یا عقیده ای می کنیم. اگر ابتداءً درست تحقیق می کردیم و از مسائل پشت پرده به درستی آگاه می شدیم، اینقدر ناشکیب و عجولانه قضاوت نمی کردیم. 
دوست من! زندگی پر از قضاوت است و انسان هم موجودی عجول و شتابزده. این قضاوتها است که زندگی ما را می سازد. از خداوند بخواه تا با بالابردن آگاهی ات تو را صبور سازد!

جدل

جدل
كانَ الْإِنْسانُ أَكْثَرَ شَيْ‏ءٍ جَدَلاً (كهف: 54)
انسان بيش از هر چيز، به مجادله مى‏پردازد!

+ چرا تکالیفت را سر شب ننوشتی که حالا مجبور نباشی تا این وقت شب بیدار بمانی؟ - خب آخه رفته بودم نان بخرم.
+ مگه چقدر طول کشید که رفتی نان بخری؟ - یک ساعت تو صف بودم.
+ خب می خواستی زودتر بری تا اینقدر تو صف واینستی؟ - تا که از خواب بلند شدم رفتم دیدم نانوایی شلوغه.
+ خب می خواستی زودتر بخوابی تا زودتر بیدار شی. - من که زود خوابیدم ولی مگه این داداش کوچولو می گذاره؟
+ اون نمی گذاره یا تو مدام صداشو در میاری؟! – مامان! شما هم که همش طرف اون بگیرین! 
+ تو هم که همش همینو بگو! یعنی همیشه دادش کوچلوت هست که نمی گذاره تو بخوابی؟ - من نگفتم همیشه.
+ ... - ... + ... - ... + ... - ... + ... - ... + ... - ... + ... - ... بابا سرم رفت بس کنید دیگه! اینقدر بحث و جدلهای بیخودی. 
باید یا پدر و مادرها کوتاه بیان و یا بچه هاشون و الا همیشه تو خونه ها از همین بحث و جدلها هست.
+ خب باید بچه ها احترام بزرگترهاشون داشته باشند و کوتاه بیان. - نخیر پدر و مادرها باید کوتاه بیان چون بزرگتر و عاقل تر هستند. + پس احترام بزرگترها چی میشه؟ - پس بزرگتری بزرگترها چی میشه؟
بس کنین! باز که دارین جدل می کنین! واقعا که قرآن درست فرموده که: انسان خیلی جدل می کند!!
بله انسان بسیار جدل کننده است. در هر موضوعی سعی می کند با حرف زدنهای زیاد ثابت کند «من هستم که درست می گویم». تنها وقتی انسان، رام و آرام می شود که یا او را بترسانی و یا او به وعده ای تطمیع کنی و یا جواب دادنشکنی به او بدهی. 
جالب است که انسان ها ابتداء همین راه سوم را برای ساکت کردن دیگران انتخاب می کنند و خیال می کنند اگر فلان جواب را به او بدهند دیگر او حرفی برای گفتن ندارد و وقتی می بینند او همچنان جواب می دهد، کم­کم خشمگین می شوند و متوسل به داد و فریاد می گردند و یکدیگر را تهدید می کنند و مثل گربه های روی دیوار به یکدیگر چنگ و دندان نشان می دهند. آیا تا حال دیده اید دعوای خونینی با یک بحث ساده شروع نشده باشد؟!
انسانها هیچ گاه از تجربه ای که نسبت به یکدیگر در بحث و جدل های قبلی به دست آورده اند استفاده نمی کنند. خیال می کنند این بار دستشان پر است و بهتر می توانند بحث کنند و یا تصور می کنند طرف مقابلشان فرق کرده است. ولی برای چندمین می فهمند که باز اشتباه کرده اند. البته کاشک واقعا بفهمند.
جدل باعث می شود انسان همیشه از دیگران خشمگین باشد. این خشم آثار بدی در روح و جسم انسان از خود بجای می گذارد. 
بیخود نیست که پیامبر اسلام می فرمود: «هر زمان جبرائیل برای وحی و رساندن سخن خداوند، من را ملاقات می کرد، به من می گفت که از جدل کردن و بحثهای بی ثمر بپرهیزم!».