اثبات عقلانی اصول دین
اين پاسخ، مبتنى بر پذيرفتن عامل طبيعى واحدى است كه در جريان تحولات، همواره باقى مىماند و نظم و هماهنگى اجزاء و اعضاى ارگانيسم را حفظ مىكند، پس سؤال درباره خود اين عامل، مطرح مىشود كه حقيقت آن چيست؟ و ملاك وحدت آن كدام است؟
طبق نظريهى فلسفى معروف، ملاك وحدت در هر موجود طبيعى، امر بسيط (=غيرمركب) و نامحسوسى به نام «طبيعت» يا «صورت»بايددانست كه هر يك از اين واژهها، معانى اصطلاحى ديگرى نيز دارند و منظور از آنها در اينجا همان صورت نوعيه است.
( است كه با تحولات ماده، عوض نمىشود و در موجودات زنده كه افعال مختلف و گوناگونى از قبيل تغذيه و نمو و توليد مثل، انجام مىدهند اين عامل به نام «نفس» ناميده مىشود.
فلاسفهى پيشين، نفس نباتى و حيوانى را «مادى» و نفس انسانى را «مجرد» مىدانستهاند ولى بسيارى از حكماى اسلامى و از جمله صدرالمتألهين شيرازى، نفس حيوانى را نيز داراى مرتبهاى از تجرد دانسته و شعور و اراده را از لوازم و علائم موجود مجرد، قلمداد كردهاند ولى ماترياليستها كه وجود را منحصر به ماده و خواص آن مىدانند روح مجرد را انكار مىكنند و ماديين جديد (مانند پوزتيويستها) اساسا منكر هر چيز نامحسوسى هستند و دستكم، امر غيرمحسوس را نيز نمىپذيرند و طبعا پاسخ صحيحى براى ملاك وحدت در موجودات زنده هم ندارند.
بنابر اين كه ملاك وحدت در نباتات، نفس نباتى آنها مىباشد زندگى نباتى در گروى وجود صورت و نفس نباتى خاص در مواد مستعد مىباشد و هنگامى كه استعداد مواد از بين برود صورت يا نفس نباتى هم نابود مىشود و اگر فرض كنيم كه همان مواد مجددا استعداد پذيرفتن صورت نباتى را پيدا كنند نفس نباتى جديدى به آنها افاضه مىشود ولى دو گياه كهنه و نو با وجود مشابهت كامل نيز، وحدت حقيقى نخواهند داشت و با نظر دقيق نمىتوان نبات جديد را همان نبات قبلى دانست.
اما در مورد حيوان و انسان، چون نفس آنها مجرد است مىتواند بعد از متلاشى شدن بدن هم باقى باشد و هنگامى كه مجددا به بدن، تعلق بگيرد وحدت و «اين همانى» شخص را حفظ كند چنان كه قبل از مرگ هم همين وحدت روح، ملاك وحدت شخص مىباشد و تبدل مواد بدن، موجب تعدد شخص نمىشود. ولى اگر كسى وجود حيوان و انسان را منحصر به همين بدن محسوس و خواص و اعراض آن بپندارد و روح را هم يكى يا مجموعهاى از خواص بدن بشمارد و حتى اگر آن را صورتى نامحسوس ولى مادى بداند كه با متلاشى شدن اندامهاى بدن، نابود مىشود چنين كسى نمىتواند تصور صحيحى از معاد داشته باشد زيرا به فرض اين كه بدن، استعداد جديدى براي حيات پيدا كند خواص و اعراض نوينى در آنها پديد مىآيد و ديگر ملاك حقيقى براى وحدت و «اين همانى» آنها وجود نخواهد داشت زيرا فرض اين است كه خواص قبلى به كلى نابود شده و خواص جديدى پديد آمده است.
حاصل آن كه: در صورتى مىتوان حيات پس از مرگ را به صورت صحيحى تصور كرد كه روح را غير از بدن و خواص و اعراض آن بدانيم و حتى آن را صورتى مادى كه در بدن، حلول كرده باشد و با متلاشى شدن آن، نابود شود، ندانيم. پس اولاً بايد وجود روح را پذيرفت، ثانيا بايد آن را امرى جوهرى دانست نه از قبيل اعراض بدن و ثالثا بايد آن را قابل استقلال و قابل بقاى بعد از متلاشى شدن بدن دانست نه مانند صورتهاى حلول كننده (و به اصطلاح، منطبق در ماده) كه با متلاشى شدن بدن، نابود مىشوند.
موقعيت روح در وجود انسان: نكته ديگرى را كه بايد در اينجا خاطرنشان كنيم اين است كه تركيب انسان از روح و بدن، مانند تركيب آب از اكسيژن و ئيدروژن نيست كه با جدا شدن آنها از يكديگر، موجود مرکب به عنوان يك «كل» نابود شود بلكه روح، عنصر اصلى انسان است و تا آن، باقى باشد انسانيت انسان و شخصيت شخص، محفوظ خواهد بود و به همين جهت است كه عوض شدن سلولهاى بدن، آسيبى به وحدت شخص نمىرساند. زيرا ملاك وحدت حقيقى انسان، همان وحدت روح اوست.
قرآن كريم با اشاره به اين حقيقت، در پاسخ منكرين معاد كه مىگفتند: «چگونه ممكن است انسان بعد از متلاشى شدن اجزاى بدنش حيات جديدى بيابد» مىفرمايد: قل يتوفاكم ملك الموت الذى و كل بكمبگو (شما نابود نمىشويد بلكه فرشته مرگ شما را مىگيرد(سجده، آيه 11).
پس قوام انسانيت و شخصيت هر كسى به همان چيزى است كه ملكالموت آن را قبض و توفى مىكند نه به اجزاى بدنش كه در زمين، پراكنده مىشوند.تا اينجا دانستيم كه مسألهى معاد، مبتنى بر مسأله روح است، يعنى هنگامى مىتوان گفت: «كسى كه بعد از مرگ، زنده مىشود همان شخص سابق است» كه روح او بعد از متلاشى شدن بدن، باقى بماند و به ديگر سخن: هر انسانى غير از بدن مادى، داراى يك جوهر غيرمادى و قابل استقلال از بدن مىباشد. در غير اين صورت، فرض حيات مجدد براى همان شخص، فرض معقولى نخواهد بود. پس، قبل از پرداختن به اثبات معاد و بيان معاد و بيان مسائل مربوط به آن، بايد اين مطلب به اثبات برسد.
براى اثبات آن از دو راه، استدلال مىكنيم: يكى از راه عقل، و ديگرى از راه وحى(ممكن است توهم شود كه استدلال از راه وحى براى اثبات مسائل روح و معاد، استدلال دورى است. زيرا در برهانى كه براى ضرورت نبوت، اقامه گرديد حيات اخروى كه (مبتنى بر مسأله روح است) به عنوان «اصل موضوع» در نظر گرفته شد، پس اثبات خود اين اصل از راه وحى و نبوت، مستلزم دور است. ولى بايد توجه داشت كه صحت استدلال به وحى، نيازمند به مسأله «ضرورت» نيست بلكه مبتنى بر «وقوع» آن است كه از راه معجزه، ثابت مىشود (دقت كنيد). و چون قرآن كريم، خود به خود معجزه و دليل حقانيت پيامبر اسلام(ص) است استدلال به آن، براى اثبات مسأله روح و معاد، صحيح است).
دلايل عقلى بر تجرد روح: از ديرباز، فلاسفه وانديشمندان درباره روح (كه در اصطلاح فلسفى «نفس» ناميده مىشود(بايد دانست كه اصطلاح فلسفى «نفس» غير از اخلاقى آن است كه در مقابل «عقل» و به عنوان ضدّ آن به كار مىرود). بحثهاى فراواني كردهاند و مخصوصا حكماى اسلامى اهتمام فراوانى به اين موضوع، مبذول داشتهاند و علاوه بر اين كه بخش مهمى از كتابهاى فلسفى خودشان را به بحث پيرامون آن اختصاص دادهاند رسالهها و كتابهاى مستقلى نيز در اين زمينه نوشتهاند و آراى كسانى كه روح را عَرضى از اعراض بدن يا صورتى مادى (منطبع در ماده بدن) مىپنداشتهاند را با دلايل زيادى رد كردهاند.
روشن است كه بحث گسترده پيرامون چنين موضوعى متناسب با اين مقال نيست ازاينرو، به بحث كوتاهى بسنده مىكنيم و مىكوشيم در اين باب بيان روشن و در عين حال متقنى را، ارائه دهيم. اين بيان را كه مشتمل بر چند برهان عقلى است با اين مقدمه آغاز مىكنيم:
ما رنگ پوست و شكل بدن خودمان را با چشم مىبينيم و زبرى و نرمى اندامهاى آن را با حس لامسه، تشخيص مىدهيم و از اندرون بدنمان تنها به طور غيرمستقيم مىتوانيم اطلاع پيدا كنيم. اما ترس و مهر و خشم و اراده و انديشه خودمان را بدون نياز به اندامهاى حسى، درك مىكنيم و همچنين از «من»ى كه داراى اين احساسات و عواطف و حالات روانى است بدون بهكارگيرى اندامهاى حسى، آگاه هستيم. پس انسان، به طور كلى از دو نوع ادراك برخوردار است: يك نوع، ادراكى كه نيازمند به اندامهاى حسى است و نوع ديگرى كه نيازى به آنها ندارد.
نكتهى ديگر آن كه: با توجه به انواع خطاهايى كه در ادراكات حسى، روىمىدهد ممكن است احتمال خطا در نوع اول از ادراكات راه بيابد به خلاف نوع دوم كه به هيچ وجه جاى خطا و اشتباه و شك و ترديد ندارد. مثلاً ممكن است كسى شك كند كه آيا رنگ پوستش در واقع، همانگونه است كه حس مىكند يا نه. ولى هيچ كس نمىتواند شك كند كه آيا انديشهاى دارد يا نه؛ آيا تصميمى گرفته است يا نه و آيا شكى دارد يا ندارد.اين، همان مطلبى است كه در فلسفه با اين تعبير، بيان مىشود: علم حضورى مستقيما به خود واقعيت تعلق مىگيرد و از اين جهت، قابل خطا نيست ولى علم حصولى چون با وساطت صورت ادراكى، حاصل مىشود ذاتا قابل شك و ترديد است(ر.ك: آموزش فلسفه، ج اول، درس سيزدهم).
يعنى يقينىترين علوم و آگاهىهاى انسان، علوم حضورى و دريافتهاى شهودى است كه شامل علم به نفس و احساسات و عواطف و ساير حالات روانى مىشود. بنابراين، وجود «من» درك كننده و انديشنده و تصميمگيرنده به هيچ وجه قابل شك و ترديد نيست چنان كه وجود ترس و مهر و خشم و انديشه و اراده هم ترديدناپذير است.
اكنون سؤال اين است كه آيا اين «من» همان بدن مادى و محسوس است و اين حالات روانى هم از اعراض بدن مىباشد يا وجود آنها غير از وجود بدن است هر چند «من» رابطه نزديك و تنگاتنگى با بدن دارد و بسيارى از كارهاى خود را به وسيلهى بدن، انجام مىدهد و هم در آن، اثر مىگذارد و هم از آن، اثر مىپذيرد؟
با توجه به مقدمه مزبور، پاسخ اين سؤال به آسانى به دست مىآيد، زيرا: اولاً «من» را با علم حضورى مىيابيم ولى بدن را بايد به كمك اندامهاى حسى بشناسيم، پس من (=نفس و روح) غير از بدن است.
ثانيا «من» موجودى است كه در طول دهها سال، با وصف وحدت و شخصيت حقيقى، باقى مىماند و اين وحدت و شخصيت را با علم حضورى خطاناپذير مىيابيم در صورتى كه اجزاى بدن، بارها عوض مىشود و هيچ نوعى ملاك حقيقى براى وحدت و «اين همانىِ» اجزاى سابق و لاحق، وجود ندارد.
ثالثا «من» موجودى بسيط و تجزيهناپذير است و فىالمثل نمىتوان آن را به «نيمه من» تقسيم كرد در صورتى كه اندامهاى بدن، متعدد و تجزيهپذير است.
رابعا هيچ يك از حالات رواني مانند احساس و اراده و... خاصيت اصلى ماديات يعنى امتداد و قسمتپذيرى را ندارد و چنين امور غيرمادى را نمىتوان از اعراض ماده (بدن) به شمار آورد. پس موضوع اين اعراض، جوهرى غيرمادى (مجرد) مىباشدر.ك: آموزش فلسفه، ج دوم، درس چهل و چهارم و چهل و نهم).
از جمله دلايل اطمينانبخش و دلنشين بر وجود روح و استقلال و بقاى آن بعد از مرگ، رؤياهاى صادقهاى است كه اشخاصى بعد از مرگ، اطلاعات صحيحى را در اختيار خواب بيننده قرار دادهاند و نيز از كرامات اولياى خدا و حتى از بعضى از كارهاى مرتاضان هم مىتوان براى اثبات روح و تجرد آن، استفاده كرد و بحث پيرامون اين مطالب در خور كتاب مستقلى است.
شواهد قرآنى: وجود روح انسانى از نظر قرآن كريم، جاى ترديد نيست روحى كه از فرط شرافت، به خديا متعال نسبت داده مىشود(ر.ك: اصول كافى، ج 1، ص 134). چنان كه درباره كيفيت آفرينش انسان مىفرمايد: «و نفخ فيه من روحه؛پس از پرداختن بدن، از روح منسوب به خودش در آن دميد» (نه اين كه - العياذ بالله - چيزى از ذات خدا، جدا و به انسان منتقل شود) و در مورد آفرينش حضرت آدم(ع) مىفرمايد: «و نفخت فيه من روحى» ؛(سجده، آيه 9).
براي آگاهي بيشتر رجوع کنید به: حجر، آيه 29 - ص، آيه 72.
همچنين از آيات ديگرى استفاده مىشود كه روح غير از بدن و خواص و اعراض آن است و قابليت بقاى بدون بدن را دارد از جمله بعد از نقل سخن كافران كه مىگفتند: ءاذا ضللنا فىالارض ءانا لفى خلق جديدهنگامى كه ما (مرديم و) در زمين گم شديم (و اجزاى بدن ما در خاك، پراكنده شد) آيا آفرينش جديد خواهيم داشت؟!(سجده، آيه 10).
چنين پاسخ مىدهد: قل يتوفاكم ملك الموت الذى وُكِلّ بكم ثم الى ربكم ترجعونبگو (شما گم نمىشويد بلكه) فرشته مرگ كه بر شما گمارده شده شما را مىگيرد و سپس به سوى پروردگارتان بازگردانده مىشويد(سجده، آيه 11).
پس ملاك هويت انسان، همان روح اوست كه به وسيله فرشته مرگ، گرفته مىشود و محفوظ مىماند نه اجزاى بدن كه متلاشى مىشود ودر زمين، پراكنده مىگردد.
و در جاى ديگر مىفرمايد: الله يتوفى الانفس حين موتها والتى لم تمت فى منامها فيمسك التى قضي عليها الموت و يُرسِلُ الاخرى الى اجل مسمّىخداى متعال جانها (يا اشخاص) را هنگام مرگشان مىگيرد و نيز كسى را كه در خواب نمرده است (يعنى كسى كه به خواب رفته و مرگش فرا نرسيده است) پس آن كه مرگش فرا رسيده، نگه مىدارد و آن ديگرى را تا سرآمد معينى رها مىكند(زمر، آيه 42).
و در بيان كيفيت مرگ ستمكاران مىفرمايد: اذِ الظالمون فى غمرات الموت والملائكة باسطوا ايديهم اخرجوا انفسكم...هنگامى كه ستمكاران در سكرات مرگند و فرشتگان دستهايشان را گشودهاند (و به آنان مىگويند) جانهاى خود را بيرون كنيد (=تسليم كنيد)(انعام، آيه 93).
از اين آيات و آيات ديگرى - كه براى رعايت اختصار، از ذكر آنها صرفنظر مىكنيم - استفاده مىشود كه نفسيت و شخصيت هر كسى به چيزى است كه خدا و فرشتهى مرگ و فرشتگان گمارده بر قبض روح، آن را مىگيرند و نابودى بدن، آسيبى به بقاى روح و وحدت شخصى انسان نمىزند.
نتيجه آن كه: اولاً در انسان، چيزى به نام روح وجود دارد. ثانيا روح انسانى، قابل بقاء و استقلال از بدن مىباشد نه مانند اعراض و صور مادى كه با تلاشى محل، نابود مىشوند و ثالثا هويت هر فردى بستگى به روح او دارد و به ديگر سخن: حقيقت هر انسان همان روح اوست و بدن، نقش ابزار را نسبت به روح ايفاء مىكند.
اعتقاد به معاد و زنده شدن هر فرد انسان در عالم آخرت، يكى از اصلىترين اعتقادات در همهى اديان اسمانى است و انبياى الهى تأكيد فراوانى بر اين اصل داشتهاند و براى تثبيت اين عقيده در دلهاى مردم، رنجهاى بسيارى بردهاند و در قرآن كريم، اعتقاد به معاد و عدل همسنگ اعتقاد به خداى يگانه، دانسته شده و در بيست و چند آيه، كلمات «الله» و «واليوم الاخر» با هم به كار رفته است (علاوه بر مطالبى كه در حول و حوش عالم آخرت در بيش از دو هزار آيه آمده است).
در آغاز اين بخش توضيح داديم كه تصور صحيح معاد، مبتنى بر پذيرفتن روحى است كه ملاك هويت هر انسانى باشد و بعد از مرگ، باقى بماند تا بتوان گفت: همان شخصى كه از دنيا رفته است بار ديگر در عالم آخرت زنده مىشود. سپس به اثبات چنين روحى از راه عقل و وحى پرداختيم تا زمينهى بحثهاى اصلى پيرامون زندگى ابدى انسان، فراهم شود. اينك نوبت آن رسيده است كه به اثبات اين اصل مهم اعتقادى بپردازيم.
همانگونه كه مسأله روح از دو راه (عقل و نقل) اثبات مىشد اين مسأله هم از دو راه، قابل اثبات است و ما در اين درس، دو دليل عقلى بر ضرورت معاد بيان مىكنيم و بعدا به ذكر بخشى از بيانات قرآنى در زمينه امكان و ضرورت معاد مىپردازيم.
برهان حكمت
در بخش خداشناسى توضيح داديم كه آفرينش الهى بيهوده و بىهدف نيست بلكه محبت به خير و كمال كه عين ذات الهى است بالاصاله به خود ذات و بالتبع به آثار آن كه داراى مراتبى از خير و كمال هستند تعلق گرفته وازاينرو جهان را به گونهاى آفريده است كه بيشترين خير و كمال ممكن، بر آن مترتب شود و بدينترتيب صفت حكمت را اثبات كرديم كه مقتضاى آن اين است كه مخلوقات را به غايت و كمال لايق به خودشان برساند. ولى از آنجا كه جهان مادى، دار تزاحمات است و خيرات و كمالات موجودات مادى با يكديگر تعارض پيدا مىكند مقتضاى تدبير حكيمانهى الهى اين است كه به صورتى آنها را تنظيم كند كه مجموعا خيرات و كمالات بيشترى بر آنها مترتب شود و به ديگر سخن: جهان، داراى نظام احسن باشد و به همين جهت است كه انواع عناصر و كميت و كيفيت و فعل و انفعالات و حركات آنها طورى تنظيم شده كه زمينه آفرينش گياهان و جانوران و در نهايت، زمينه آفرينش انسان - كه كاملترين موجودات اين جهانى است - فراهم شود و اگر جهان مادى طورى آفريده شده بود كه پيدايش و رشد موجودات زنده را ناممكن مىساخت خلاف حكمت مىبود.
اكنون مىافزاييم: با توجه به اين كه انسان، داراى روح قابل بقاء است و مىتواند واجد كمالات ابدى و جاودانى گردد آن هم كمالاتى كه از نظر مرتبه و ارزش وجودى، قابل مقايسه با كمالات مادى نيست، اگر حيات او منحصر به همين حيات دنيوى محدود باشد با حكمت الهى، سازگار نخواهد بود. مخصوصا با توجه به اين كه حيات دنيوى، توأم با رنجها وسختىها و ناگوارىهاى فراوان است وغالبا تحصيل يك لذت بدون تحمل رنج و زحمت، فراهم نمىشود به طورى كه حسابگران را به اين نتيجه مىرساند كه تحمل اين همه رنج و ناخوشى براى دستيابى به لذايذ محدود نمىارزد و از همين محاسبات است كه گرايش به پوچى و بيهودگى پديد مىآيد و حتى كسانى را با وجود علاقهى شديد فطرى به زندگى، به سوى خودكشى مىكشاند.
راستى، اگر زندگى انسان جز اين نمىبود كه پيوسته زحمت بكشد و با مشكلات طبيعى و اجتماعى، دست و پنجه نرم كند تا لحظاتى را با شادى و لذت بگذراند و آنگاه از فرط خستگى به خواب رود تا هنگامى كه بدن آمادگى فعاليت جديد را پيدا كند و مجددا «روز از نو روزى از نو» همى تلاش كند تا مثلاً لقمهى نانى به دست آورد و لحظهاى از خوردن آن، لذت ببرد و ديگر هيچ! چنين تسلسل زيانبار و ملالآورى را عقل نمىپسنديد و به گزينش آن، فتوا نمىداد. مثل چنين حياتى در بهترين شكل آن اين است كه رانندهاى تلاش كند اتومبيل خود را به پمپ بنزين برساند و ظرف بنزينش را پر كند آنگاه با مصرف كردن بنزين موجود، اتومبيل خود را به پمپ بنزين ديگرى برساند و اين سير را همچنان ادامه دهد تا هنگامى كه اتومبيلش فرسوده شود و از كار بيفتد يا در اثر برخورد با مانع ديگرى متلاشى شود! بديهى است نتيجهى منطقى چنين نگرشى به زندگى انسان جز پوچگرايى نخواهد بود.از سوى ديگر، يكى از غرايز اصيل انسان، حب به بقاء و جاودانگى است كه دست آفرينش الهى در فطرت او به وديعت نهاده است و حكم نيروى محرك فزايندهاى را دارد كه او را به سوى ابديت، سوق مىدهد و همواره بر شتاب حركتش مىافزايد. اكنون اگر فرض شود كه سرنوشت چنين متحركى جز اين نيست كه در اوج شتاب حركت، به صخرهاى برخورد كند و متلاشى شود آيا ايجاد آن نيروى فزاينده با چنين غايت و سرنوشتى متناسب خواهد بود؟! پس وجود چنين ميل فطرى، هنگامى با حكمت الهى سازگار است كه زندگى ديگرى جز اين زندگى محكوم به فنا و مرگ، در انتظار او باشد.
حاصل آن كه: با ضميمه كردن اين دو مقدمه - يعنى حكمت الهى و امكان زندگى ابدى براى انسان - به اين نتيجه مىرسيم كه مىبايد زندگى ديگرى براى انسان وراى اين زندگى محدود دنيوى وجود داشته باشد تا مخالف حكمت الهى نباشد و مىتوان ميل فطرى به جاودانگى را مقدمه ديگرى قرار داد و به ضميمهى حكمت الهى آن را برهان ديگرى به حساب آورد.
ضمنا روشن شد كه زندگى ابدى انسان بايد داراى نظام ديگرى باشد كه مانند زندگى دنيا مستلزم رنجهاى مضاعف نباشد وگرنه، ادامهى همين زندگى دنيوى حتى اگر تا ابد هم ممكن مىبود با حكمت الهى، سازگار نمىبود.
برهان عدالت: در اين جهان، انسانها در انتخاب و انجام كارهاى خوب و بد، آزادند: از يك سو، كسانى يافت مىشوند كه تمام عمر خود را صرف عبادت خدا و خدمت به بندگان او مىكنند و از سوى ديگر، تبهكارانى ديده مىشوند كه براى رسيدن به هوسهاى شيطانى خودشان، بدترين ستمها و زشتترين گناهان را مرتكب مىگردند و اساسا هدف از آفرينش انسان در اين جهان و مجهز ساختن او به گرايشهاى متضاد و به نيروى اراده و انتخاب و به انواع شناختهاى عقلى و نقلى و فراهم كردن زمينه براى رفتارهاى گوناگون و قرار دادن وى بر سر دوراهىهاى حقيقت و باطل و خير و شر اين است كه در معرض آزمايشهاى بىشمار، واقع شود و مسير تكامل خود را با اراده و اختيار برگزيند تا به نتايج اعمال اختيارى و پاداش و كيفر آنها برسد و در حقيقت، سراسر زندگى دنيا براى انسان، آزمايش و ساختن و پرداختن هويت انسانى خويش است و حتى در آخرين لحظات زندگى هم معاف از آزمايش و تكليف و انجام وظيفه نيست.
اما مىبينيم كه در اين جهان، نيكوكاران و تبهكاران، به پاداش و كيفرى كه در خور اعمالشان باشد نمىرسند و چه بسا تبهكارانى كه از نعمتهاى بيشترى برخوردار بوده و هستند و اساسا زندگى دنيا ظرفيت پاداش و كيفر بسيارى از كارها را ندارد. مثلاً كسى كه هزاران شخص بىگناه را به قتل رسانيده است نمىتوان او را جز يك بار، قصاص كرد و قطعا ساير جناياتش بىكيفر مىماند در صورتى كه مقتضاى عدل الهى اين است كه هر كس كوچكترين كار خوب يا بدى انجام دهد به نتيجهى آن برسد.
پس همچنان كه اين جهان، سراى آزمايش و تكليف است بايد جهان ديگرى باشد كه سراى پاداش و كيفر و ظهور نتايج اعمال باشد و هر فردى به آنچه شايسته آن است نايل گردد تا عدالت الهى، تحقق عينى يابد!
ضمنا از همين بيان، روشن مىشود كه جهان آخرت، جاى انتخاب راه و انجام تكاليف نيست و در آينده، بحث بيشترى در اينباره خواهد آمد.
موفق باشید
این وبلاگ جهت بسط وگسترش فرهنگ قرآنی وترویج آن ایجاد گردیده است امید است که بتوانیم گامهای موثر در جهت اعتلاء فرهنگ قرآنی برداریم لذا از تمامی شما عزیزان استدعا دارم مرا دراین حرکت خداپسندانه مساعدت ویاری نمایید متشکرم.