بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

به یك بزرگی گفتند بچه ی شما بی ادب است.

گفت: چه كرده است؟

گفتند: سقایی مشك آبی روی دوشش بود و می رفت، بچه ی شما یك سوزن به مشك آب فرو كرد و این آب هایش خالی شد.

آن بزرگ : خیلی ناراحت شد، رفت به همسرش گفت، همسر شروع كرد به منقلب شدن و گفت: باید اینطور باشد، گفت: چرا؟

گفت: من وقتی حامله بودم، از كنار درخت اناری گذشتم، انار مردم بود. دهنم پر آب شد، یك سوزن در انار فرو كردم و از این سوراخ آب انار را خوردم. آن آب انار خلافی كه خوردم، باید. . .

من سوزن به انار زدم، باید بچه ام به مشك سوزن بزند

[حجت ااسلام قرائتي در برنامه درسهايي از قرآن ۰۴/ ۰۷/ ۸۷]

شخصی به یکی از خلفا مراجعه و درخواست کرد تا در بارگاه او به کاری گمارده شود.

خلیفه از او پرسید: قرآن می دانی؟

او گفت: نمی دانم و نیاموخته ام.

خلیفه گفت: از به کار گماردن کسی که قرآن خواندن نیاموخته، معذوریم.

مرد بازگشت و به امید دست یافتن به مقام مورد علاقه خود، به آموختن قرآن پرداخت. مدتی گذشت تا این که از برکت خواندن و فهم قرآن به مقامی رسید که دیگر نه در دل آرزوی مقام و منصب داشت و نه تقاضای ملاقات و دیدار با خلیفه.

پس از چندی، خلیفه او را دید و پرسید: چه شده که دیگر سراغی از ما نمی گیری؟ آن آزاد مرد پاسخ داد: چون قرآن یاد گرفتم، چنان توانگر شدم که از خلق و از عمل بی نیاز گشتم. خلیفه پرسید: کدام آیه تو را این گونه بی نیاز کرد؟ مرد پاسخ داد: (من یتق الله یجعل له مخرجاً و یرزقه من حیث لا یحتسب)

هر كس تقوای الهی را پیشه كند، خدا راه بیرون رفتن از سختی ها را برای او می گشاید

به نقل از: مجله موعود جوان، سال چهارم، شماره26

فرعون فرمان داد ، تا يك كاخ آسمان خراش براي او بسازند ، دژخيمان ستمگر او هم مردم را از زن و مرد براي ساختن آن كاخ و بيگاري گرفته بودند ، حتي زنهاي آبستن از اين فرمان استثناء نشده بودند . 
يكي از زنان جوان كه آبستن بود ، سنگي سنگين را براي آن ساختمان حمل مي كرد و چاره اي جز اين نداشت . 
زيرا همه تحت كنترل ماءموران خونخوار بودند ، اگر او از بردن آن سنگها شانه خالي مي كرد ، زير تازيانه جلادان به هلاكت مي رسيد . 
آن زن جوان در برابر چنين فشاري قرار گرفت و بار سنگين سنگ را همچنان حمل مي كرد ، ولي ناگهان حالش منقلب شد و بچه اش سقط گرديد . 
در اين تنگناي سخت از اعماق دل غمبارش ناله كرد و در حالي كه گريه گلويش را گرفته بود ، گفت : اي خدا آيا خوابي ؟ آيا نمي بيني اين طاغوت زورگو با ما چه مي كند ؟ 
چند ماهي از اين ماجرا نگذشت كه همين زن در كنار رود نيل نشسته بود كه ناگهان نعش فرعون را در روبروي خود ديد . 
آن زن صداي هاتفي را شنيد كه به او گفت : هان اي زن ، ما در خواب نيستيم ما در كمين ستمگران مي باشيم . حكايتهاي شنيدني 3/52 - عشريه چهار سوقي ص 207

رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بر بالين جواني كه در حال مرگ بود ، حاضر شد و فرمود : اي جوان كلمه توحيد (لا اله الا الله ) بر زبان بياور . جوان زبانش بند آمده بود و قادر بود اداي توحيد نبود . 
پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم خطاب به حاضرين فرمود : آيا مادر اين جوان در اينجا حاضر است ؟ 
زني كه در بالاي سر جوان ايستاده بود گفت : آري ، من مادر او هستم . 
رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود : آيا تو از فرزندت راضي و خشنود هستي ؟ گفت : نه ، من مدت شش سال است كه با او حرف نزده ام . 
فرمود : اي زن او را حلال كن و از او راضي باش ! گفت براي رضايت خاطر شما او را حلال كردم ، خداوند از او راضي باشد . 
پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم رو به آن جوان نمود و كلمه توحيد را به او تلقين نمود . جوان بعد از رضايت مادر زبانش باز شد و به يگانگي خدا اقرار كرد . 
پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود : اي جوان چه مي بيني ؟ گفت : مردي بسيار زشت و بدبو را مشاهده مي كنم و اكنون گلوي مرا گرفته است . پيامبر دعايي به اين مضمون به جوان ياد داد و فرمود : بخوان : (اي خدايي كه عمل اندك را مي پذيري و از گناه و خطاي بزرگ درمي گذري از من نيز عمل اندك را بپذير و از گناه بسيار من درگذر ، چرا كه تو بخشنده و مهرباني ) . 
جوان دعا را آموخت و خواند؛ سپس پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم پرسيد : اكنون چه مي بيني ؟ گفت : اكنون مردي (ملكي ) را مي بينم كه صورتي سفيد و زيبا و پيكري خوشبو و لباسي زيبا بر تن دارد و با من خوش رفتاري مي كند (بعد از دنيا رحلت كرد)

 درسهاي از زندگي پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم 116- امالي شيخ طوسي 1/63

 

 

(دو ملك ) را ماءمور كرد تا شهري را سرنگون كنند . چون به آنجا رسيدند مردي را ديدند كه خدا را مي خواند و تضرع مي كند . يكي از آن دو فرشته به ديگري گفت : اين دعا كننده را نمي بيني ؟ گفت : چرا ، ولكن امر خداست بايد اجراء شود . 
اولي گفت : نه ، از خدا سو ال كنم ، و از حق مساءلت كرد كه : در اين شهر بنده اي ترا مي خواند و تضرع مي كند آيا عذاب را نازل كنيم ؟ 
فرمود : امري كه دادم انجام دهيد ، آن مرد هيچگاه براي امر من رنگش تغيير نكرده و از كارهاي ناشايست مردم خشمگين نشده است

 

 

 

 

گویند: حضرت آدم (ع) نشسته بود، شش نفر آمدند. سه نفر طرف راستش و سه نفر دیگر طرف چپ وی نشستند. از اینها سه نفر سفید و سه نفر سیاه بودند.

آدم به یکی از سفیدها که سمت راست او نشسته بود، گفت: تو کیستی؟ گفت: عقلم. فرمود: جای تو کجاست؟ گفت: مغز.

از دومی پرسید: تو کیستی؟ گفت: مهر هستم. آدم (ع) پرسید: جای تو کجاست؟ گفت: در دل.

از سومی پرسید: تو کیستی؟ گفت: حیا هستم. آدم (ع) سؤال کرد: جای تو کجاست؟ گفت: در چشم.

سپس آدم (ع) به جانب چپ نگاه کرد و از یکی از سیاهان سؤال کرد: تو کیستی؟ گفت: من تکبر هستم. پرسید: جای تو کجاست؟ گفت: در مغز. آدم (ع) پرسید: با عقل در یک جا هستید؟ گفت: من که آمدم، عقل می رود.

از دومی سؤال کرد: تو کیستی؟ گفت: حسد هستم. آدم (ع) پرسید: جای تو کجاست؟ گفت: در دل. پرسید: با مهر در یک جا هستید؟ گفت: من که آمدم، مهر می رود.

از سومی سؤال کرد: تو کیستی؟ گفت: طمع هستم. آدم (ع) پرسید: جای تو کجاست؟ گفت: در چشم. پرسید: با حیا در یک جا هستید؟ گفت: من که داخل شوم، حیا خارج می شود

به نقل از: چرا حجاب؟ نوشته ابراهیم خرمی مشگانی