ابليس
ماهيّت ابليس:
درباره اينكه ماهيت و حقيقت ابليس از جنّ* است يا ملائكه*، دو ديدگاه مهم وجود دارد:
1. ابليس از جن:
حسن بصرى و قتاده در روايت ابنزيد،بلخى، رمانى[87] و بسيارى ديگر چون سيّد مرتضى، ابوالفتوح رازى،[88]زمخشرى،[89] قمى،[90] سيد قطب[91] و مغنيه،[92] ابليس را از جن مىدانند. شيخ مفيد، شيعه را بر اين رأى دانسته[93] و فخر رازىآنرابه معتزله نسبت داده است.[94] بسيارى از دارندگان اين رأى، به استناد پارهاى از روايات، او را پدر جن (ابوالجنّ) دانستهاند؛ در برابرِ حضرت آدم كه ابوالانس است.[95] صاحبان اين رأى، افزون بر برخى روايات،[96] ادلّه ذيل را نيز اقامه كردهاند: الف. به تصريح قرآن، ابليس از جنّيان بوده است: «فَسجَدوا إِلاَّ إِبليِس كَانَ مِنالجِنِّ فَفَسقَ عَن أَمرِ رَبِّهِ.» (كهف/18، 50) ب. برابر آيات قرآن، انسان از خاك، وجن از آتش آفريده شدهاند (حجر/15، 26 و 27) و طبق روايات، آفرينش ملائك از نور، ريح و روح بوده[97] و ابليس، جنس خود را از آتش معرّفى كرده است: «خَلقتَنِى مِن نَار و خَلقتَهُ مِن طِين» (ص/38،76) بر اين اساس، ابليس از جنيّان است كه از آتش* آفريده شدهاند. ج. ابليس كه استكبار* ورزيد و از انجام فرمان خداوند سرباز زد نمىتواند از ملائك باشد؛ زيرا ملائك معصومند و هرگز در برابر فرمان الهى سرپيچى و گناه نمىكنند: «لاَيَعصونَ اللّهَ مَا أَمرَهُم و يَفعلونَ مَا يُؤمَرونَ»(تحريم/66، 6) بلكه از جن است كه برخى فرمانبردار و برخى منحرفند: «وأَنَّا مِنَّاالمُسلِمونَ و مِنَّا القَـسطونَ»(جن/72، 14)، «وأَنَّا مِنَّا الصّـلحون وَ مِنَّا دوُنَ ذ لِكَ كُنَّا طَرائِقَ قِدَداً.» (جن/72،11) د. ابليس كه از كافران بود و از امر الهى سرپيچيد نمىتواند از ملائك باشد؛ زيرا خداوند فرشتگان را رسولان خويش معرّفى كرده است: «جَاعلِ المَلَـئِكةِ رُسلاً» (فاطر/35،1) و كفر و فسق در ساحت رسولان الهى راه ندارد. هـ. ابليس كه به تصريح قرآن، ذريّه و نسل دارد، از جنّ است[98]:«أَفتتَّخِذونَهُ و ذُرِّيّتَهُ أَولِياءَ مِن دوُنِى» (كهف/18،50) زيرا جنيان داراى جنسيّت، آميزش و در نتيجه، توالد و تناسلند: مردانى از آدميان به مردانى از جن پناه مىبرند: «وأَنّهُ كَانَ رِجالٌ مِنالإِنسِ يَعوذونَ بِرجال مِنالجِنِّ» (جن/72،6) و در وصف زنان بهشتى مىفرمايد: دست هيچ انس و جنّى پيش از ايشان به آنها نرسيده است: «لَميَطمِثهُنَّ إِنسٌ قَبلَهم و لاَ جَانٌّ» (الرحمن/55، 56 و 74) در حالى كه فرشتگان از جنسيّت و در نتيجه از توالد و تناسل مبرّا هستند:«وجَعَلواالمَلَـئِكةَ الَّذينَ هُم عِبَـدُالرَّحمـنِ إِنَـثاً أَشَهِدوا خَلقَهُم.» (زخرف/43، 19)
براساس اين ديدگاه، شمول فرمان سجده يا استثناى ابليس از ملائك نشان دهنده آن نيست كه وى جزو فرشتگان بوده است، زيرا اين استثنا، يا استثناى منقطع است؛ يعنى استثنايى است كه مستثنا(ابليس) از جنس مستثنا منه (ملائك) نيست كه اين نوع استثنا در كلام عرب متداول بوده و كاربرد فراوانى دارد يا استثنايى متصل است؛ امّا به ادلّه ذيل، در رديف فرشتگان شمرده مىشده است: يك. به علّت فزونى تعداد ملائك، لفظ ملائك از باب تغليب بر ابليس نيز اطلاق شده است.[99] دو. از آن جا كه ابليس در معيّت ملائك به عبادت اشتغال داشت، وقتى ملائك كه مقامشان از وى برتر بود، به سجده مأمور شدند، ابليس كه از جنس جن و همراه ايشان بود، به طريق اولى به سجده كردن سزاوارتر است.[100] سه.بهدليل آنكه ابليس از نظر فعل، فرشته واز جهت نوع، از جن بوده، امر به فرشتگان، او را نيز در بر مىگرفته است.[101] چهار. ضمير جمع در «فسجدوا» به همه مأموران به سجده باز مىگردد كه اعمّ از فرشتگان و جنيّان است؛ ولى خداوند به ذكر ملائك كه با همه علوّ شأن، مأمور به تذلُّل و خضوع در برابر آدم بودهاند، بسنده كرده است.[102]
2. ابليس از ملائك:
ابنعبّاس، ابنمسعود، قتاده، سعيد بنمسيّب، ابنجريح، ابنانبارى، ابنجرير طبرى، شيخ طوسى، بيضاوى و گروهى ديگر، ابليس را از ملائك دانستهاند.[103] آلوسى اينرأى را به بيشتر صحابه و تابعان نسبت دادهاست.[104]
صاحبان اين ديدگاه، مسؤوليّت ابليس را (پيش از تمرّد) رئيس فرشتگان دنيا، سلطان دنيا، سلطان زمين، وخزانهدار بهشت[105] شمردهاند. صاحبان اين نظر، افزون بر روايات،[106] به ظاهر آياتى مانند: «وإِذ قُلنَا لِلملَـئِكةِ اسجُدوا»(بقره/2،34) تمسّك كرده و گفتهاند: اگر ابليس از ملائك نبود، فرمان الهى شامل او نمىشد و مىتوانست به اين بهانه از سجده سرباز زند؛ همچنين استثناى ابليس از فرشتگان در چند آيه، نشان مىدهد كه ابليس از ملائك بوده است؛ در غير اين صورت بايد استثنا را منقطع بدانيم كه مستلزم حمل بر مجاز و بر خلاف ظاهر و نيز مستلزم[107]تخصيص عمومات است كه محذور آن بيشتر از آن است كه ابليس را از ملائك بدانيم.[108] صاحبان اين رأى، از آيه«كَانَ مِنَالجِنِّ» (كهف/18، 50) پاسخهايى را گفتهاند: برخى برآنند كه تفاوت ميان فرشتگان و جنّ، تفاوت نوعى نيست؛ بلكه جنّ، صنفى از ملائك است. شايد بتوان قديمترين مأخذ اين عقيده را روايت ابنعبّاس دانست كه مىگويد: ابليس از طايفهاى از ملائك بوده كه آنان را «الجنّ» مىناميدند و از ميان ملائك، فقط اين گروه، از «نارالسموم» آفريده شده بود و امّا اين كه چگونه ممكن است فرشتهاى از فرمان الهى سر باز زند، گفته مىشود از قرآن فقط عصمت برخى از فرشتگان و نه همه آنان فهميده مىشود.[109] علّت نامگذارى اين فرشتگان به جنّ، به دليل خزانهدارى جنّت يا پنهانى از ديدگان بوده است[110] بر اساس نظر برخى، ابليس ابتدا از ملائك بود؛ امّا پس از نافرمانى، مسخ* و از جنّيان شد.[111] صاحبان اين رأى، آيه «كَانَ مِنَ الجِنِّ» (كهف/18،50) را به معناى «صار من الجن» گرفتهاند. شايد بتوان كلام زمخشرى را به اين رأى ناظر دانست كه بر اساس آن، جمله«فَاخرُج مِنهَا» را به خروج از آفرينش نخستين معنا كرده است؛ يعنى پس از آن كه سفيد، زيبا و نورانى بود، او را سياه، زشت و ظلمانى گردانيد.[112]
از بررسى مجموع ادلّه و روايات بر مىآيد كه ابليس از جن بوده؛ ولى به دليل عبادت فراوان، در جاىگاه قدسى ملائك قرار داشته؛ از همين رو امر به سجده او را نيز در بر گرفته است.
[1] جامعالبيان، مج13، ج27، ص226؛ الدرّالمنثور، ج8، ص9.
[2] روحالمعانى، مج15، ج27، ص209.
[3] مجمعالبيان، ج9، ص327؛ دهخدا، ج1، ص244، «ابريق».
[4] روحالمعانى، مج15، ج27، ص209.
[5] المعرّب، ص18 و 130، «ابريق»؛ لسانالعرب، ج1، ص383، «برق»؛ القاموسالمحيط، ج2، ص1152، «برق».
[6] المعجم فى فقه اللغة، ج1، ص112، «أباريق»؛ واژههاى دخيل، ص102، «ابريق».
[7] التحقيق، ج1، ص256، «برق»؛ مقاييس، ج1، ص222، «برق».
[8] الاتقان، ج1، ص289.
[9] المعجم فى فقه اللغه، ج1، ص113، «أباريق».
[10] مفردات، ص119، «برق»؛ مقاييس، ج1، ص222، «برق»؛ قرطبى، ج17، ص122.
[11] مفردات، ص119، «برق».
[12] مقاييس، ج1، ص222، «برق».
[13] هل فى القرآن اعجمى، ص40.
[14] روحالمعانى، مج15، ج27، ص209.
[15] كشف الاسرار، ج9، ص445.
[16] التفسيرالكبير، ج29، ص151؛ جامع البيان، مج13، ج27، ص227؛ كشفالاسرار، ج9، ص445.
[17] تفسير ابن عربى، ج2، ص588.
[18] تفسيرملاصدرا، ج7، ص31.
[19] التفسير الكبير، ج29، ص151.
[20] المعجم فى فقه اللغه، ج1، ص113.
[21] تفسير ابن عربى، ج2، ص588؛ تفسير ملاصدرا، ج7، ص30.
[22] المعجم فى فقه اللغه، ج1، ص114.
[23] مفردات، ص128 «بضع»؛ لسانالعرب، ج1، ص424 و 426؛ «بضع»؛ المصباحالمنير، ج1، ص50 و 51، «بضع».
[24] السرائر، ج2، ص412؛ المغنى، ج5، ص134؛ جواهر، ج26، ص366.
[25] مجمعالفائدة والبرهان، ج10، ص226؛ مسالك، ج4، ص343ـ344؛ مستمسك العروة، ج12، ص237.
[26] التنقيحالرائع، ج 2، ص 213.
[27] كنزالعرفان، ج2، ص75؛ مسالك، ج1، ص281.
[28] كنز العرفان، ج2، ص75؛ مسالك، ج3، ص94؛ مستمسك العروة، ج12، ص237 و 238.
[29] الكافى فى فقه الامام احمد، ج2، ص152؛ جامعالمقاصد، ج2، ص79؛ مجمعالفائدة و البرهان، ج10، ص226.
[30] الكافى، ج5، ص286 ح 1 و 2، من لايحضرهالفقيه، ج3، ص229؛ تهذيب، ج7، ص220.
[31] عيّاشى، ج1، ص220؛ بحارالانوار، ج100، ص164 و 165.
[32] شاهى، ج2، ص183؛ كنزالعرفان، ج2، ص75.
[33] زبدة البيان، ص588؛ مسالك، ج3، ص94.
[34] جامعالبيان، مج1، ج1، ص336؛ روض الجنان، ج8، ص151؛ الميزان، ج14، ص343.
[35] الميزان، ج7، ص321.
[36] روحالمعانى، مج3، ج4، ص202.
[37] اعلام القرآن، ص83.
[38] مجمعالبيان، ج6، ص478.
[39] التفسير الكبير، ج7، ص68.
[40] الفرقان، ج1، ص306؛ اعلامالقرآن، ص83.
[41] تاريخ بلعمى، ج1، ص16؛ روح البيان، ج8، ص59؛ البداية و النهايه، ج1، ص69 وبحارالانوار، ج60، ص241؛ اعلامقرآن، ص82.
[42] دائرةالمعارف الشيعيه، ج2، ص199.
[43] مجمعالبحرين، ج1، ص239؛ روح البيان، ج8، ص59.
[44] ابليس فى القرآن و الحديث، ص12؛ اعلام قرآن، ص78؛ كشفالاسرار، ج1، ص145.
[45] مفردات، ص143، «بلس»؛ تاج العروس، ج8، ص209، «بلس»؛ مقاييس، ج1، ص300، «بلس».
[46] روحالمعانى، مج1، ج1، ص364؛ جامعالبيان، مج1، ج1، ص325.
[47] مفردات، ص143؛ مقاييس، ج1، ص300؛ العين، ص93، «بلس».
[48] تاج العروس، ج8، ص208، «بلس».
[49] جامعالبيان، مج1، ج1، ص326.
[50] مجمع البحرين، ج1، ص239؛ لسان العرب، ج1، ص483، «بلس».
[51] دائرةالمعارف الاسلاميه، ج14، ص51؛ قاموس كتاب مقدس، ص545؛ معجمالاهوت، ص466.
[52] لسانالعرب، المصطلحاتالعلميه، ج4، ص69؛ اعلامقرآن، ص77.
[53] واژههاى دخيل درقرآن، ص102 ـ 104.
[54] التحقيق، ج1، ص330.
[55] التحقيق، ج1، ص80.
[56] التحقيق، ج1، ص82.
[57] اوستا ـ پيوستها، ص934.
[58] كتاب مقدّس، پيدايش 3.
[59] همان، مكاشفه 12: 7 ـ 10.
[60] همان، 12: 10.
[61] همان، 9: 11.
[62] همان، اعمال رسولان، 26: 18.
[63] همان،متى 12: 24.
[64] همان، 9: 34؛ مرقس 4: 22.
[65] همان، افسيسان 2: 2.
[66] و 11. همان: يوحنا 8: 43 ـ 45.
[68] همان، نامه اول پطرس 5: 8.
[69] قاموس كتاب مقدّس، ص545.
[70] كتاب مقدّس، يوحنا 12: 31 ـ 32.
[71] همان: نامه دوم قرنتيان 4: 3 ـ 5.
[72] همان، مرقس 5: 1ـ 20.
[73] كتاب مقدس، مرقس 9: 17-27.
[74] همان، نامه دوم قرنتيان 11: 14 ـ 16.
[75] همان، مرقس 4: 15.
[76] همان، افسيسان 6: 11.
[77] همان، نامه دوم قرنتيان 2: 11.
[78] كتاب مقدّس، نامه اول قرنتيان 7: 5.
[79] همان، نامه دوم قرنتيان 6: 12ـ15.
[80] كتاب مقدّس، نامه اول پطرس 5: 8.
[81] كتاب مقدّس، متى 25: 41 و نامه دوم قرنتيان 11: 14.
[82] الميزان، ج8، ص37.
[83] همان، ص38.
[84] همان، ج1، ص131.
[85] كشفالاسرار، ج 8، ص 291؛ مكاشفةالقلوب، ص 70و71؛ جامعالبيان، مج 12، ج 23، ص 97.
[86] نهجالبلاغه، خ192.
[87] التبيان، ج1، ص151.
[88] روضالجنان، ج1، ص212.
[89] الكشّاف، ج1، ص127.
[90] كنز الدقائق، ج 1، ص 351.
[91] فى ظلال، ج1، ص58.
[92] الكاشف، ج1، ص83.
[93] مجمعالبيان، ج1، ص189.
[94] التفسير الكبير، ج2، ص213.
[95] كشفالاسرار، ج3، ص570؛ التبيان، ج1، ص152.
[96] عيّاشى، ج1، ص34؛ البرهان، ج1، ص170؛ بحارالانوار، ج11، ص144.
[97] التفسير الكبير، ج2، ص214، الدرالمنثور، ج1، ص124.
[98] مجمعالبيان، ج1، 189 و 190.
[99] الكشّاف، ج1، ص127.
[100] الكشّاف، ج3، ص91؛ تفسيرموضوعى، ج6، ص257.
[101] روح البيان، ج8، ص59؛ ابنكثير، ج1، ص80.
[102] كنزالدقائق، ج1، ص351.
[103] التبيان، ج1، ص150؛ بيضاوى، ج1، ص294؛ جامعالبيان، مج1، ج1، ص321.
[104] روحالمعانى، مج1، ج1، ص365.
[105] التبيان، ج1، ص151.
[106] تاريخ بلعمى، ج1، ص16؛ نهجالبلاغه، خطبه 192، ص386ـ387؛ جامعالبيان، مج1، ج1، ص321.
[107] التبيان، ج1، ص153.
[108] التفسير الكبير، ج 2، ص 215؛ مجمعالبحرين، ج 1، ص239.
[109] التبيان، ج1، ص152.
[110] جامعالبيان، مج1، ج1، ص322؛ التبيان، ج1، ص152؛ روحالمعانى، مج1، ج1، ص365.
[111] روحالمعانى، مج1، ج1، ص365.
[112] الكشّاف، ج4، ص107.
این وبلاگ جهت بسط وگسترش فرهنگ قرآنی وترویج آن ایجاد گردیده است امید است که بتوانیم گامهای موثر در جهت اعتلاء فرهنگ قرآنی برداریم لذا از تمامی شما عزیزان استدعا دارم مرا دراین حرکت خداپسندانه مساعدت ویاری نمایید متشکرم.