اين قصر از آن كيست؟

روزى پيشواى هفتم وارد يكى از كاخهاى بسيار عظيم و باشكوه هارون در بغداد شد. هارون كه مست قدرت و حكومت بود، به قصر خود اشاره كرده با نخوت و تكبر پرسيد:- اين قصر از آن كيست؟

نظر وى از اين جمله آن بود كه شكوه و قدرت خود را به رخ امام بكشد! حضرت بدون آنكه كوچكترين اهميتى به كاخ پر زرق و برق او بدهد، با كمال صراحت فرمود:- اين خانه، خانه فاسقان است؛ همان كسانى كه خداوند درباره آنان مى‏فرمايد:«بزودى كسانى را كه در زمين بناحق كبر مى‏ورزند، و هرگاه آيات الهى را ببينند ايمان نمى‏آورند، و اگر راه رشد و كمال را ببينند آن را در پيش نمى‏گيرند، ولى هرگاه راه گمراهى را ببينند آن را طى مى‏كنند، از (مطالعه و درك) آيات خود منصرف خواهم كرد، زيرا آنان آيات ما را تكذيب نموده از آن غفلت ورزيده‏اند»(41).

هارون از اين پاسخ، سخت ناراحت شد و در حالى كه خشم خود را بسختى پنهان مى‏كرد، با التهاب پرسيد:- پس اين خانه از آن كيست؟

امام بى‏درنگ فرمود:- (اگر حقيقت را مى‏خواهى) اين خانه از آن شيعيان و پيروان ما است، ولى ديگران بازور و قدرت، آن را تصاحب نموده‏ اند.

- اگر اين قصر از آنِ شيعيان است، پس چرا صاحب خانه، آن را باز نمى‏ستاند؟

- اين خانه در حال عمران و آبادى از صاحب اصليش گرفته شده است و هر وقت بتواند آن را آباد سازد، پس خواهد گرفت(42).

هارون؛ مرد چند شخصيتى‏
هر فردى از نظر طرز تفكر و صفات اخلاقى، وضع مشخصى دارد، و خصوصيات اخلاقى و رفتار او، مثل قيافه خاص وى، از يك شخصيت معين حكايت مى‏كند، ولى بعضى از افراد، در اثر نارسايي هاى تربيتى يا عوامل ديگر، داراى يك نوع تضاد روحى و ناهماهنگى در شخصيت و زيربناى فكرى هستند. اين افراد، از نظر منش و شخصيت داراى يك شخصيت نيستند، بلكه دو شخصيتى و حتى گاه، چند شخصيتى هستند و به همين دليل اعمال و رفتار متضادى از آنان سر مى‏زند كه گاه موجب شگفت مى‏گردد.
گرچه در بدو نظر، قبول چنين تضادى قدرى دشوار است، ولى با توجه به خصوصيات بشر روشن مى‏گردد كه نه تنها چنين چيزى ممكن است، بلكه بسيارى از افراد گرفتار آن هستند.

امروز در كتب روانشناسى مى‏خوانيم كه «...بشر بسهولت ممكن است دستخوش احساسات دروغين و هوسهاى ناپايدار و آتشين خود گردد. يعنى در عين حساسيت، سخت بى‏عاطفه؛ در عين صداقت، دروغگو؛ و در عين بى‏ريايى و صفا، حتى خويشتن را بفريبد! اينها تضادهايى است كه نه تنها جمع آنها در بشر ممكن است، بلكه از خصوصيات وجود دو بخش «آگاه» و «ناآگاه» روح انسانى است»(43).

اين گونه افراد، داراى احساسات كاذب و متضاد هستند و به همين جهت رفتارى نامتعادل دارند: در عين «تجمل‏ پرستى» و اشرافيت، گاه گرايشهاى «زاهدانه» و صوفيگرانه دارند، نيمى از فضاى فكرى آنان تحت تأثير تعاليم دينى است، و نيم ديگر جولانگاه لذت‏ طلبى و ماده ‏پرستى. اگر گذارشان به مسجد بيفتد در صف عابدان قرار مى‏گيرند، و هرگاه به ميكده گذر كنند لبى ترمى كنند!از يك سو خشونت را از حد مى‏گذرانند و از سوى ديگر اشك ترحم مى‏ريزند!تاريخ، نمونه ‏هايى از اين افراد چند شخصيتى به خاطر دارد كه يكى از آنان «هارون‏ الرشيد» است.

هارون كه در دربار خلافت به دنيا آمده و از كوچكى، با عيش و خوشگذرانى خوگرفته بود، طبعاً كشش نيرومندى به سوى لذت‏ طلبى و خوشگذرانى و اشرافيگرى داشت، و از سوى ديگر محيط كشور اسلامى و موقعيت خود وى، ايجاب مى‏كرد كه يك فرد مسلمانان و پايبند به مقررات آيين اسلام باشد، ازينرو، وجود او معجونى از خوب و بد و زشت و زيبا بود.

او خصوصيات عجيب و متضادى داشت كه در كمتر كسى به چشم مى‏خورد. ظلم و عدل، رحم و خشونت، ايمان و كفر، سازگارى و سختگيرى، به طرز عجيبى در وجود او بهم آميخته بود. او از يك سو از ظلم و ستم باك نداشت و خونهاى پاك افراد بى‏گناه، مخصوصاً فرزندان برومند و آزاده پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله) را بى‏باكانه مى‏ريخت، و از سوى ديگر هنگامى كه پاى وعظ علما و صاحبدلان مى‏نشست و به ياد روز رستاخيز مى‏افتاد، سخت مى‏گريست!. او هم نماز مى‏خواند و هم به ميگسارى و عيش و طرب مى‏پرداخت. هنگام شنيدن نصايح دانشمندان، از همه زاهدتر و با ايمان‏تر جلوه مى‏كرد، اما وقتى كه بر تخت خلافت مى‏نشست و به رتق و فتق امور كشور مى‏پرداخت از «نرون» و «چنگيز» كمتر نبود!

مورخان مى‏نويسند: روزى هارون به ديدار «فُضَيْل بن عياض»، يكى از مردان وارسته و آراسته و آزاده آن روز، رفت. فضيل با سخنان درشت به انتقاد از اعمال نارواى او پرداخت و وى را از عذاب الهى كه در انتظار ستمگران است، بيم داد. هارون وقتى اين نصايح را شنيد به قدرى گريست كه از هوش رفت! و چون به هوش آمد، از فضيل خواست دو باره او را موعظه نمايد. چندين بار نصايح فضيل، و به دنبال آن، بيهوشى هارون تكرار گرديد! سپس هارون هزار دينار به او داد تا در موارد لزوم مصرف نمايد.

هارون با اين رفتار، نمونه كاملى از دوگانگى و تضاد شخصيت را نمودار ساخته بود، زيرا گويى از نظر او كافى بود كه از ترس خدا گريه كند و بيهوش شود و بعد هرچه بخواهد بدون واهمه بكند. او دو هزار كنيزك داشت كه سيصد نفر از آنان مخصوص آواز و رقص و خنياگرى بودند(44). نقل مى‏كنند كه وى يك بار به طرب آمده دستور داد سه ميليون درم بر سرحضار مجلس نثار شود!. و بار ديگر كه به طرب آمد، دستور داد تا آوازه ‏خوانى را كه او را به طرب آورده بود، فرمانرواى مصر كنند!!(45)

هارون كنيزكى را به يكصد هزار دينار، و كنيزك ديگر را به سى و ششهزار دينار خريدارى كرد، اما دومى را فقط يك شب نگاهداشت و روز ديگر، او را به يكى از درباريان خود بخشيد! حالا علت اين بخشش چه بود، خدا مى‏داند!(46)

بديهى است كه هارون اين ولخرجي ها را از بيت‏ المال مسلمانان مى‏كرد، زيرا جد او، منصور، هنگام رسيدن به خلافت به اصطلاح در نه آسمان يك ستاره نداشت. بنابراين آن پولها محصول عرق جبين و كَدّ يمين كشاورزان فقير و مردم تنگدست و بينوا بود كه به اين ترتيب خداپسندانه! به مصرف مى‏رسيد(47)؛ اما او با اين همه خيانت به اموال عمومى، اشك تمساح مى‏ريخت! و همچون مردان پاك، خود را پرهيزگار مى‏دانست!