بهره
لا تَنْسَ نَصيبَكَ مِنَ الدُّنْيا وَ أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ (قصص: 77)
بهره‏ات را از دنيا فراموش مكن؛ و همان‏گونه كه خدا به تو نيكى كرده نيكى كن!

رفتی مشهد زیارت امام رضا نرفتی؟! رفتی مشهد برای چی؟!
رفتی کرمان به خالت سر نزدی؟! چه بی وفا؟!
رفتی همدان، غار علی صدر و قبر بوعلی سینا نرفتی؟! چرا؟
رفتی شمال تنی به دریا نزدی؟! خب پس چرا رفتی شمال؟!
رفتی بازار خب دو سه کیلو میوه هم می خریدی! 
میخوای قدم بزنی لااقل برو پارک که هوایی هم خورده باشی!
میخوای تکالیفت را بنویسی آروم بنویس که خطت خوب بشه!
میخوای میری مدرسه سر راهت اینها را هم ببر خونه عموت.
میخوای بخوابی وضو بگیر که انگار تا صبح عبادت کرده باشی. 
میخوای غذا بخوری بگو: «بسم الله» تا به موقع سیر بشی.
هر کاری می کنی چند تا هدف را با هم تعقیب کن! زرنگی کن و چند تا هدف را با یک تیر بزن!
وقتی سؤال می کنی لبخند بزن، اجازه بگیر، «خواهش می کنم» بگو و بعد سؤالت را بپرس! و بعد بگو: «متشکرم». هم سؤال کردی هم از خودت ادب نشان دادی. ادب را چاشنی همه کارهایت بکن! 
شروع کارها را با «بسم الله» و پایان آنها را با «الحمد لله» همراه کن! اینجوری همیشه به یاد خدا هستی، وقتی کسی به یاد خدا هست شیطان به او نزدیک نمی شود.
آمدی دنیا برای منظوری، اگر قرار بود اینجا فقط زندگی عادی خودت را داشته باشی، دیگر لازم نبود اینقدر برای زندگی سختی بکشی، خداوند تو را مثل حیوان، قوی و با غریزه خلق می کرد تا راحت بتوانی زندگی کنی. اینجا قرار است کارهایی انجام دهی و درکنارش زندگی هم بکنی.
کسی که به شهر دیگری مسافرت می کند نمی رود آنجا که توی مسافرخانه بخوابد و زندگی کند، اگر می خواست اینکار را بکند از خانه و شهر خودش بیرون نمی آمد. رفته است مسافرت تا به کارش برسد منتها اطاقی هم اجاره می کند که شبها در آنجا بخوابد.
کسی که بازار می رود، برای تماشا که نمی رود، می رود چیزی بخرد یا بفروشد؛ خب البته تماشا هم می کند. بیشتر تماشا کردنش هم برای این است که چیزی که دنبالش هست پیدا کند.
ما انسانها برای زندگی در این دنیا ساخته نشدیم. ما «اینجایی» نیستیم! ما مثل غریبه های یک شهریم که برای کاری آمده ایم و قرار است بعد از مدتی برگردیم. قبرستانها جای آدمهایی است که برگشته اند و کارشان را انجام دادند و منتظرند تا درباره آنها قضاوت شود که آیا درست مأموریتشان را انجام داده اند یا خیر!
کودکی به دنیا می آید بعد از چند سال کارآموزی، وقتی به سن تکلیف رسید مأموریت و تکلیفش شروع می شود. او باید کارهایی را انجام داده و کارهای را ترک کند. او وظیفه دارد تا به چیزهایی بیاندیشد و جواب سژالاتی را بیابد و تحقیقاتی را کامل کند. 
مأموریت انسانها در دنیا آغازش معلوم است ولی پایانش معلوم نیست. ناگهان به یکی می گویند: «وقتت تمام شد!». ای وای!