از براى آن حضرت شربتى بود كه افطار مى كرد بر آن و شربتى بود براى سحرش و بسا بود كه براى افطار و سحر آن حضرت يك شربت بيش نبود وَ بَسا بود آن شربت شيرى بود و بسا بود كه شربت آن حضرت نانى بود كه در آب آميخته شده بود.

و از گرسنگى گاهى سنگ بر شكم مى بست و هرچه حاضر مى كردند تناول مى نمود و هيچ چيز را رد نمى فرمود.

 

لباس آن حضرت

و بُرد يمنى مى پوشيد و جُبّه پشم مى پوشيد و جامه هاى سطبر از پنبه و كتان مى پوشيد و اكثر جامه هاى آن حضرت سفيد بود و عمامه به سر مى بست و ابتداى پوشيدن جامه را از جانب راست مى فرمود و جامه فاخرى داشت كه مخصوص روز جمعه بود و چون جامه نو مى پوشيد جامه كهنه را به مسكينى مى بخشيد و عبائى داشت كه به هر جائى كه مى رفت دو ته مى كرد و به زير خود مى افكند

 

رفتار ظاهري آن حضرت

و چون راه مى رفت قدمها را به روش متكبّران بر زمين نمى كشيد و با تاءنى و وقار راه مى رفت و چون به جانب خود ملتفت مى شد كه با كسى سخن گويد به روش ارباب دولت به گوشه چشم نظر نمى كرد بلكه با تمام بدن مى گشت و سخن مى گفت و در اكثر احوال ديده اش به زير بود و نظرش به سوى زمين زياده بود و هركه را مى ديد مبادرت به سلام مى نمود و اندوهش پيوسته بود و فكرتش دائم و هرگز از فكرى و شغلى خالى نبود و بدون احتياج سخن نمى فرمود و كلمات جامعه مى گفت كه لفظش اندك و معنيش بسيار بود و از افاده مقصود قاصر نبود و ظاهر كننده حق بود و خُويَش نرم بود و درشتى و غلظت در خُلق كريمش نبود.

و كسى را حقير نمى شمرد و اندك نعمتى را عظيم مى دانست و هيچ نعمتى را مذمّت نمى فرمود امّا خوردنى و آشاميدنى را مدح هم نمى فرمود و از براى فوت امور دنيا به غضب نمى آمد و از براى خدا چنان به خشم در مى آمد كه كسى او را نمى شناخت و چون اشاره مى فرمود به دست اشاره مى نمود نه به چشم و ابرو و چون شاد مى شد ديده بر هم مى گذاشت و بسيار اظهار فرح نمى كرد و اكثر خنديدن آن حضرت تبسم بود و كم بود كه صداى خنده آن حضرت ظاهر شود و گاه دندانهاى نورانيش مانند دانه هاى تگرگ ظاهر مى شد در خنديدن.

و هركس را به قدر علم و فضيلت در دين زيادتى مى داد و در خور احتياج متوجّه ايشان مى شد و آنچه به كار ايشان مى آمد و موجب صلاح امّت بود براى ايشان بيان مى فرمود ومكرر مى فرمود كه حاضران آنچه از من مى شنوند به غائبان برسانند و مى فرمود كه برسانيد به من حاجت كسى را كه حاجت خود را به من نتواند رسانيد و كسى را بر لغزش و خطاى سخن مؤاخذه نمى فرمود و صحابه داخل مى شدند به مجلس آن حضرت طلب كنندگان علم، و متفرّق نمى شدند مگر آنكه از حلاوت علم و حكمت چشيده بودند و از شرّ مردم در حَذَر بود امّا از ايشان كناره نمى كرد و خوشروئى و خوشخوئى را از ايشان دريغ نمى داشت.

و جستجوى اصحاب خود مى نمود و احوال ايشان مى گرفت و هرگز غافل از احوال مردم نمى شد مبادا كه غافل شوند و به سوى باطل ميل كنند و نيكان خلق را نزديك خود جاى مى داد و افضل خلق نزد او كسى بود كه خيرخواهى او براى مسلمانان بيشتر باشد و بزرگترين مردم نزد او كسى بود كه مواسات و معاونت و احسان و يارى مردم بيشتر كند.

و چون به خانه داخل مى شد سه نوبت رخصت مى طلبيد. و نمى گذاشت كس در برابر او بايستد

و هرگز آروغ نزد

و انگشتر نقره در انگشت كوچك دست راست مى كرد

و از بوهاى بد كراهت داشت و وقت هر وضو ساختن مسواك مى كرد

و تبسم بسيار مى كرد در غير وقت نزول قرآن و موعظه و هرگز صداى خنده اش بلند نمى شد.

و اكثر نشستن آن حضرت رو به قبله بود

 

عجايب ظاهري آن حضرت

و هيچ عطرى با عرق آن حضرت برابر نبود و هرگز بوى بد بر مشام آن حضرت نمى رسيد و آب دهان مبارك به هر چه مى افكند بركت مى يافت و به هر مريضى مى ماليد شفا مى يافت و به هر لغت سخن مى گفت و قادر بر نوشتن و خواندن بود با اينكه هرگز ننوشت و هر دابّه كه آن حضرت سوار مى شد پير نمى گشت و بر هر سنگ و درخت كه مى گذشت او را سلام مى دادند و مگس و پشه وامثال آن بر آن حضرت نمى نشست و مرغ از فراز سر آن حضرت پرواز نمى كرد و هنگام عبور جاى قدم مباركش بر زمين نرم رسم نمى شد و گاه بر سنگ سخت مى رفت و نشان پايش رسم مى گشت و با آن همه تواضع، مهابتى از آن حضرت در دلها بود كه بر روى مباركش نظر نمى توانستند كرد. (ر. ك بحار الانوار 16/246 254، مكارم الاخلاق طبرسى، سنن النبى علامه طباطبايى)