امّا مناق و صفات نيكوى او بسيار است ، از جمله :

افلح ، غلام امام باقر )) مى گويد: به قصد سفر حج در خدمت محمّد بن على عليه السلام حركت كرديم . همين كه به مسجد الحرام وارد شد و چشمش به خانه خدا افتاد با صداى بلند گريست . عرض كردم : پدر و مادرم فدايت باد! مردم به شما نگاه مى كنند، خوب است قدرى آرامتر گريه كنيد.

فرمود: واى بر تو اى افلح ! چرا گريه نكنم ، شايد خداوند به لطف و رحمت خويش به من نظر كند و من فرداى قيامت در پيشگاه او رستگار شوم . افلح مى گويد: سپس طواف كرد و آمد در مقام ابراهيم مشغول نماز شد و به ركوع رفت و چون سر از سجده برداشت ديدم جاى سجده اش از زيادى اشك چشمانش تر شده است و چنان بود كه هرگاه مى خنديد، مى گفت : خدايا بر من خشم نگير.(3)

عبداللّه بن عطا مى گويد: هيچ وقت نديدم دانشمندان نزد كسى اين قدر از نظر علمى كوچك باشند كه در نزد امام باقر عليه السلام بودند، حكم را همچون شاگردى در نزد آن حضرت ديدم .(4)

فرزندش جعفر بن محمّد از آن حضرت نقل كرده ، مى گويد: ((پدرم در دل شب به هنگام لابه و زارى ، مى گفت : خدايا تو به من امر كردى ، فرمانت را نبردم و مرا نهى كردى ، خوددارى نكردم ، اينك من همان بنده تو هستم كه در برابرت ايستاده ام و هيچ بهانه اى ندارم .))(5)


سلمى ، كنيز امام باقر عليه السلام مى گويد:

دوستان و برادران دينى امام عليه السلام خدمت آن حضرت كه مى رسيدند، تا غذايى گوارا به آنها نمى داد و جامه اى نيكو بر آنها نمى پوشانيد و درهمى چند به آنها نمى داد، محضرش را ترك نمى گفتند.

عرض مى كردم ، كمتر احسان بفرماييد. مى فرمود: ((اى سلمى ، خوبى دنيا، جز احسان به برادران و كارهاى نيك نمى باشد.)) از پانصد و ششصد تا هزار دينار مرحمت مى كرد و از همنشينى با برادران دينى خسته نمى شد.(6)

اسود بن كثير مى گويد: خدمت امام باقر عليه السلام از نيازمندى خود و جفاى دوستان گله كردم .

فرمود:(( بد دوستى است آن كه وقت بى نيازى با تو ارتباط داشته باشد ولى به هنگام تنگدستى از تو ببرد.)) سپس به غلامش دستور داد، كيسه اى را كه هفتصد درهم داشت ، آورد.

فرمود: ((اينها را خرج كن ، وقتى كه تمام شد به من خبر بده ))؛ و فرمود: ((مقدار محبت قلبى دوستت را نسبت به خود، با محبت قلبى خود نسبت به او مقايسه كن و بشناس .))(7)


از ابوالزبير، محمّد بن مسلم مكى نقل كرده اند كه گفت : ما نزد جابر بن عبداللّه بوديم كه على بن حسين عليه السلام وارد شد در حالى كه پسرش ‍ محمّد عليه السلام كه هنوز كودك بود، همراه وى بود. على بن حسين عليه السلام به پسرش فرمود: سر عمويت را ببوس ، محمّد نزديك جابر رفت و سر او را بوسيد. جابر پرسيد: اين كودك كيست ؟ - چشمان جابر نابينا شده بود - امام عليه السلام فرمود: اين پسرم ، محمّد است . جابر با شنيدن نام محمّد، او را در آغوش گرفت و گفت : يا محمّد! محمّد رسول خدا صلى اللّه عليه و اله به تو سلام فرستاد. از جابر پرسيدند: اى ابوعبداللّه ! چگونه پيامبر صلى اللّه عليه و اله سلام رساند؟ گفت : همراه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بودم ؛ حسين عليه السلام در دامن او بود و با او بازى مى كرد فرمود: جابر! از پسرم ، حسين ، پسرى به نام على به دنيا مى آيد كه چون روز قيامت شود، منادى ندا كند: بايد سرور عابدان قيام كند! پس على بن حسين عليه السلام برخيزد، و از على بن حسين عليه السلام پسرى به دنيا مى آيد به نام محمّد، اى جابر اگر او را ملاقات كردى سلام مرا به او برسان و بدان كه عمر تو پس از ديدن او اندك خواهد بود. پس از آن طولى نكشيد كه جابر از دنيا رفت . و اين داستان گرچه يك منقبت است امّا بسى بزرگ و برابر شمارى از مناقب است .(8)

مى گويم :اين حديث جابر را اشخاص زيادى از عامه و خاصه با عبارات مشابهى نقل كرده اند.

در ارشاد مفيد (9) از عمر بن دينار و عبداللّه بن عبيد بن عمير نقل شده است كه آن دو گفتند: ما هيچ وقت با ابوجعفر محمّد بن على عليه السلام پانصد، ششصد تا هزار درهم به ما مرحمت مى كرد و از ارتباط و احسان به برادران و ديدار كنندگان و كسانى كه از او چشم اميدى داشتند خسته نمى شد.

از آن حضرت نقل شده ، درباره حديثى سؤ ال شد كه وى به طور مرسل نقل مى كند، نه مسند. فرمود: ((هرگاه حديثى براى شما نقل مى كنم ، سند من پدرم از قول پدرش و او از جدش رسول خدا صلى اللّه عليه و اله ، به نقل از جبرئيل و او از خداى تعالى است .))(10)

همواره مى گفت : ((گرفتارى ما از ناحيه مردم سنگين است ، زيرا هرگاه ما ايشان را بخوانيم ، اجابت نكنند و اگر آنان را واگذاريم ، به وسيله ديگرى هدايت نشوند.))(11)

بارها مى فرمود: ((مردم از ناحيه ما كه خاندان رحمت ، شجره نبوت ، كان حكمت ، جايگاه فرشتگان و محل نزول وحى هستيم ، مورد كينه و عقوبت قرار نمى گيرند.))(12)

امّا كرامات آن حضرت در كتاب (( كشف الغمه )) (13) به نقل از كتاب (( دلائل )) حميرى از يزيد بن ابى حازم نقل كرده ، مى گويد:
در خدمت امام باقر عليه السلام بودم ، از كنار منزل هشام بن عبدالملك كه در دست ساختمان بود، گذر كرديم . فرمود: ((هان به خدا سوگند، محققا ويران خواهد شد! به خدا قسم كه خاكش را از ميان خرابه به جاى ديگر خواهند بود! به خدا سوگند كه از زير آن خاكها (( احجار الزّيت )) نمودار (14) خواهد شد كه آن جايگاه نفس زكيه است !)) من از شنيدن اين سخنان تعجب كردم ، با خود گفتم : اين منزل هشام است ، چه كسى او را خراب مى كند كه من با گوش خودم از امام باقر، اين حرف را شنيدم ! مى گويد: بعد از اين كه هشام از دنيا رفت ، ديدم كه وليد دستور داد تا آن سرا را خراب كنند و خاكش را ببرند، خاكها را بردند تا احجار نمودار شد و من خود ديدم .
از همان شخص با ذكر سند نقل شده كه مى گويد: به همراه ابوجعفر عليه السلام بودم ، زيد بن على از كنار ما گذشت . امام عليه السلام فرمود: ((به خدا سوگند كه او در كوفه قيام خواهد كرد؛ به يقين او را مى كشند و سرش را از اطراف شهر مى گردانند، سپس مى آورند و در آن موضع بر سر نى نصب مى كنند! - راوى مى گويد: - ما از اين سخن امام كه فرمود: ((بر سر نى نصب مى كنند)) تعجب كرديم زيرا در مدينه نى وجود نداشت ، امّا پس ‍ از شهادت زيد بن على ، جهت نصب سر مبارك ايشان با خودشان نى آورند.(15)
در همان كتاب به نقل از ابوبصير آمده است كه مى گويد: امام باقر عليه السلام فرمود: ((از جمله وصاياى پدرم اين كه به من فرمود: وقتى كه من از دنيا رفتم ، كسى جز تو عهده دار غسل من نشود، زيرا امام را جز امام غسل نمى دهد و بدان كه برادرت عبداللّه مردم را به امامت خود دعوت خواهد كرد. او را به حال خود واگذار، زيرا كه عمرش كوتاه است . وقتى كه پدرم درگذشت ، همان طورى كه دستور داده بود (پيكر پاكش را) غسل دادم و عبداللّه - چنانكه پدرم فرموده بود - ادعاى امامت و جانشينى پدرم را كرد و طولى نكشيد كه از دنيا رفت و اين خود از دلايل امامت آن حضرت بود كه ما را پيشاپيش به چيزى بشارت مى داد و همان طور مى شد. آرى بدين وسيله امام شناخته مى شود.))(16)
از فيض بن مطر نقل شده كه مى گويد: خدمت امام باقر عليه السلام رسيدم . قصد داشتم راجع به خواندن نماز شب در ميان كجاوه بپرسم . او از من پيشى گرفت و فرمود: ((رسول خدا صلى اللّه عليه و اله سوار بر شتر به هر سوى كه حركت مى كرد نماز مى خواند.))(17)
در همان كتاب از سعد اسكاف نقل شده كه مى گويد: اجازه خواستم تا خدمت امام باقر عليه السلام شرفياب شوم . گفتند: عجله نكن كه جمعى از برادران شما نزد ايشان هستند، فاصله اى نشد كه دوازده مرد، شبيه قومى از هندوها كه قباهاى تنگ بر تن و كفشهايى به پا داشتند بيرون آمدند، سلام دادند و گذشتند و من به حضور امام باقر عليه السلام شرفياب شدم ؛ عرض ‍ كردم ، اينهايى كه از خدمت شما رفتند من نشناختم ، اينها كه بودند؟ فرمود: ((آنها گروهى از برادران جن بودند. سعد مى گويد، پرسيدم : جنيان بر شما ظاهر مى شوند؟ فرمود: آرى همان طورى كه شماها نزد ما مى آييد، نمايندگان آنها نيز در حلال و حرامشان به ما مراجعه مى كنند.))(18)
در همان كتاب از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود: ((شنيدم ، پدرم روزى مى فرمود: فقط پنج سال از عمر من مانده است . پس آن مدت بدون كم و زياد سپرى شد.))(19)
از محمّد بن مسلم نقل شده است كه مى گويد: با امام باقر عليه السلام بين مكه و مدينه حركت مى كرديم در حالى كه آن حضرت ، بر استرى سوار بود و من بر الاغ ايشان سوار بودم . ناگهان گرگى از قله كوه سرازير شد، تا نزديك امام باقر عليه السلام رسيد، استر بر زمين نشست و گرگ جلو آمد تا آن جا كه سرش را بر قربوس زين نهاد و صورتش را جلو برد و امام عليه السلام مدت زيادى به سخن او گوش فرا داد سپس فرمود: برو، من حاجتت را بر آوردم ، گرگ نيز با خوشحالى دوان دوان بازگشت امام عليه السلام رو به من كرد و فرمود: او به من گفت : پسر پيغمبر! همسر من در آن كوه ، زايمانش مشكل شده است شما از خداوند بخواهيد تا او را نجات دهد و احدى از نسل مرا بر هيچ كس از شيعيان شما مسلط نگرداند. من هم گفتم : اين كار را كرده ام .(20)
در همان كتاب از عبداللّه بن عطاء مكى نقل شده است كه مى گويد: من در مكه مشتاق ديدار امام باقر عليه السلام بودم ، به مدينه رفتم و جز شوق ديدار آن حضرت هدفى از رفتن به مدينه نداشتم . همان شب ورودم با باران و سرماى شديدى روبرو شدم ، از اين رو نيمه شب به در خانه آن حضرت رفتم ، با خودم گفتم ؛ اكنون در بزنم يا منتظر بمانم تا صبح شود؟ من در اين باره مى انديشيدم كه ناگاه صدايى شنيدم كه به كنيزش مى گفت : در را براى ابن عطاء باز كن كه امشب سرما خورده و آزار ديده است . مى گويد: كنيز آمد، در را باز كرد و من وارد شدم .(21)
از همان كتاب به نقل از امام صادق عليه السلام آمده است كه فرمود: ((روزى كه پدرم محمّد بن على عليه السلام از دنيا رفت ، نزد آن حضرت بودم . وصيتى چند درباره غسل و كفن و دفنش به من فرمود. آنگاه من گفتم : اى پدر! به خدا سوگند از روزى كه شما بيمار شده ايد هيچ روزى شما را بهتر از امروز نديده ام و اثر مردن را در شما نمى بينم . فرمود: پسرم ، آيا نشنيدى كه على بن حسين عليه السلام از پشت ديوار صدا مى زد: محمّد! زود باش ، بيا.))(22)