سرانجام، آنچه مى خواستم عرض كنم اين است كه عدّه زيادى در اعتقاد، الهى هستند، اما در برخورد با معاد، مادّى. به عبارت ديگر، به مبدأ و معاد ايمان دارند، اما در عمل، از مرگ مى ترسند. گويى مرگ را پايان همه چيز مى دانند. اين تضاد بين عقيده و عمل واقعاً فاجعه است. ما وقتى عملاً به روز قيامت باور نداشته باشيم، ايثار نمى كنيم. ما با رفتار و كردارمان نشان مى دهيم كه به آيه 169 سوره آل عمران: «وَ لاتَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ اللهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِم يُرْزَقُونَ; (اى پيامبر!) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند، بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند.» ايمان نداريم. چنان به اين زندگى چسبيده ايم و بر گرد هوى و هوس مى چرخيم كه از قيامت غافل شده ايم. مطابق اين حديث، كسى كه به قيامت ايمان دارد هميشه آماده است. فردا را به طور قطع جزء عمرش حساب نمى كند، بلكه برعكس، احتمال مى دهد فردا روز مرگ او باشد. لذا حسابها را صاف و خود را مهياى استقبال از مرگ مى كند.(2)در آيات بسيارى از جمله آيات 99 ـ 100، سوره مؤمنون، آمده كه در روز قيامت، يا در مرحله جان دادن تقاضاى بازگشت مى كنند: «حَتّى اِذا جاءَ اَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلّى اَعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَكْتُ كَلاّ اِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَراءِهِمْ بَرْزَخٌ اِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ»; (آنها همچنان به راه غلط خود ادامه مى دهند) تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد، مى گويد: "پروردگار من، مرا بازگردانيد * شايد در آنچه ترك كردم (و كوتاهى نمودم) عمل صالحى انجام دهم!" (ولى مى گويند:) چنين نيست اين سخنى است كه او به زبان مى گويد (و اگر بازگردد، كارش همچون گذشته است) و پشت سر آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند

در همه اين موارد، قرآن يا به صراحت، يا به كنايه، جواب «كَلاّ» (هرگز) داده است. قانون تكامل اجازه بازگشت نمى دهد، مگر جنينى كه از مادر متولد شد، ممكن است بار ديگر به رحم مادر باز گردد! از نظر سير تكاملى بشر محال است، خواه كامل متولّد شده باشد و خواه ناقص. وقتى مسأله چنين است، آيا نبايد در آن، دقّت بيشترى كرد؟ آيا نبايد درباره آن سخت گير باشيم و بيشتر درباره آن بينديشيم؟ از اين رو، بايد زياد به ياد معاد باشيم و روزى از ما نگذرد كه يادى از مرگ و معاد نكنيم و اگر درست بينديشيم و بدان انديشه، جامه عمل بپوشانيم; تمام وجودمان از نور و صفا پر مى شود.

 

 

 


1. معمولا غالب مردم از مرگ مى ترسند و تنها گروه اندكى هستند كه بر چهره مرگ لبخند مى زنند و آن را تنگ تنگ در آغوش مى فشارند، دلقى رنگ رنگ را مى دهند و جانى جاودان مى گيرند.

اما ببينيم چرا مرگ و مظاهر آن و حتّى نام آن، براى گروهى دردآور است؟

ـ دليل عمده اش اين است كه به زندگى بعد از مرگ، ايمان ندارند و يا اگر ايمان دارند، اين ايمان به صورت باورى عميق در نيامده و بر افكار و عواطف آنها حاكم نشده است.

وحشت انسان از فنا و نيستى، طبيعى است: انسان از تاريكى شب مى ترسد، چرا كه ظلمت، نيستىِ نور است و گاه از مرده مى ترسد، چرا كه آن هم در مسير فنا قرار گرفته است. امّا اگر انسان با تمام وجودش باور كند كه دنيا، زندان مؤمن و بهشت كافر است: «الدُّنْيا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ وَ جَنَّةُ الْكافِرِ» و اگر باور كند كه اين جسم خاكى، قفسى است براى مرغ روح او، كه وقتى اين قفس شكست، آزاد مى شود، و به هواى كوى دوست پر و بال مى زند. اگر باور كند «حجاب چهره جان مى شود غبار تنش» مسلّماً در آرزوى آن دم است كه از اين چهره، پرده برفكند. اگر باور كند مرغ باغ ملكوت است و از عالم خاك نيست، و تنها «دو سه روزى قفسى ساخته اند از بدنش» آرى، اگر ديدگاه انسان درباره مرگ، چنين باشد هرگز از مرگ وحشت نمى كند، در عين اين كه زندگى را براى پيمودن مسير تكامل، خواهان است.

لذا در حديث عاشورا مى خوانيم: هر قدر حلقه دشمن تنگتر و فشار دشمن بر حسين(عليه السلام) و يارانش بيشتر مى شد، چهره هاى آنها برافروخته تر و شكوفاتر مى گشت و حتى پيرمردان اصحابش صبح عاشورا خندان بودند. وقتى از آنها سؤال مى شد چرا؟ مى گفتند: براى اين كه ساعاتى ديگر شربت شهادت مى نوشيم و حورالعين را در آغوش مى گيريم!

ـ علّت ديگر براى ترس از مرگ، دلبستگى بيش از حدّ به دنيا است; چرا كه مرگ ميان او و محبوبش جدايى مى افكند و دل كندن از آن همه امكاناتى كه براى زندگى مرفه و پرعيش و نوش فراهم ساخته، براى او طاقت فرسا است.

ـ عامل سوّم، خالى بودن ستون حسنات و پر بودن ستون سيئات نامه عمل است.

در حديثى مى خوانيم; كسى خدمت پيامبر آمد و عرض كرد: يا رسول الله(صلى الله عليه وآله)، من چرا مرگ را دوست ندارم؟

فرمود: آيا ثروتى دارى؟

عرض كرد: آرى.

فرمود: چيزى از آن را پيش از خود فرستاده اى؟

عرض كرد: نه.

فرمود: به همين دليل است كه مرگ را دوست ندارى (چون نامه اعمالت از حسنات خالى است).

ديگرى نزد ابوذر آمد و همين سؤال را كرد كه ما چرا از مرگ متنفريم؟

فرمود: براى اين كه شما دنيا را آباد كرده ايد و آخرتتان را ويران; طبيعى است كه دوست نداريد از نقطه آباد به نقطه ويرانى منتقل شويد. (تفسير نمونه، ج 24، ص 121)

2. مرگ اگر مرد است گو نزد من آى *** تا در آغوش بگيرم تنگ تنگ

من از او جانى ستانم جاودان *** او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ