او هر چه لعاب‏ها را داغ کرده و بر کوزه ها
می ‏ریخت بر آنها نمی‏ نشست،
از این‏رو به پیش استاد خود آمده و ماجرا را باز گفت
و استاد از او خواست تا در همانجا و در پیش چشم خود
کوزه‏ ای را لعاب دهد، و او هم قدری لعاب برداشت
و بر کوزه ‏ای ریخت ولی باز هم بر کوزه ننشست.

آنگاه همان کوزه را از او گرفت و پیش از لعاب دادن
تا توانست آنرا فوت کرد و آنگاه لعاب بر روی آن ریخت
و نشست و سپس رو به شاگرد کرد و گفت:
فوت کوزه ‏گری را از یاد برده بودی.

یادت باشد همیشه بر روی کوزه ‏ها غبار نشسته است
و تا غبار هست کوزه‏ ها لعاب را نمی‏ پذیرند.

حال این فوت کوزه‏ گری را درباره دل نیز نباید فراموش کرد
و آن زدودن هواها و هوس‏ها از دل است
و تنها در این صورت است که قرآن دلنشین می ‏شود،
و در اعماق دل فرو می‏ رود و می ‏شکفد و آنگاه مثل
ملای روم می‏توان با دنیایی از وجد و شور و حال گفت:


تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم