عبدالله عامر و آهنگ بصره


پسر اميه يا مُنيه (يَعْلَي را گاه به پدر و گاه به مادر مي‌خواندند) ششصد شتر و ششصد هزار (درهم يا دينار؟) در اختيار جمع نهاد. سپس به مشورت نشستند كه كجا بروند؟ عبدالله عامر گفت: «به بصره مي‌رويم، مرا در آنجا پروردگاني است و طلحه را هواخواهاني». و سرانجام آهنگ بصره كردند. مردم مكه را گفتند: «اُمُّ الْمؤمنين و طلحه و زبير به بصره مي‌روند. هر كس عزت اسلام و خون عثمان را مي‌خواهد به راه بيفتد. اگر باركش و پول مي‌خواهد حاضر است».
گويا روي اين فقره از سخنان علي (ع) با اين گروه است.

«چون به كار برخاستم گروهي پيمان بسته را شكستند و گروهي از جمع دينداران بيرون جستند و گروهي ديگر با ستمكاري دلم را خستند. گويا هرگز كلام پرروردگار را نشنيدند، و يا شنيدند و به كار نبستند كه فرمايد: سراي آن جهان از آن كساني است كه برتري نمي‌جويند و راه تبهكاري نمي‌پويند و پايان كار ويژه پرهيزكاران است».
در راه بصره از مردي شتري را خريدند. شتري كه ياد آن براي هميشه در تاريخ اسلام پايدار ماند، و اين جنگ به خاطر آن شتر جنگ جمل نام گرفت.
و علي (ع) درباره‌ي آنان چنين مي‌فرمايد:
«بيرون شدند و حرم رسول خدا را با خود به اين سو و آن سو كشاندند؛ چنانكه كنيزكي را به هنگام خريدن كشانند. او را با خود به بصره بردند، و زنان خويش را در خانه نشاندند. و آن را كه رسول خدا در خانه نگاهداشته بود و از آنان و جز آنان باز داشته، نماياندند. با لشكري كه يك تن از آنان نبود كه در اطاعت من نباشد و به دلخواه در گردنش بيعت من نباشد».
هنگامي كه به بصره رسيدند جواني از بني سعد بر طلحه و زبير خرده گرفت كه چرا زنان خود را در خانه نشانده‌ايد و زن رسول خدا را همراه آورده‌ايد و به آنان نپيوست. مردمي ديگر نيز بر عايشه اعتراض كردند، اما اطرافيان عايشه آنان را از پا درآوردند.
باري، ميان آنان و ياران عثمان والي بصره جنگ درگرفت و گروهي از دو سو كشته شدند. سپس به صلح تن دادند و مقرر شد نامه‌اي به مدينه بنويسند و بپرسند آيا طلحه و زبير به رضا با علي (ع) بيعت كردند يا با ناخشنودي. اگر با رضا بيعت كرده‌اند آنان از بصره برون روند و اگر با اكراه بيعت كرده‌اند عثمان بصره را واگذارد.
كعب بن سُور از جانب آنان به مدينه رفت و از جمع مردم مدينه پرسش كرد. همه خاموش ماندند. اسامة بن زيد گفت: «با ناخشنودي بيعت كردند». اما حاضران بر او شوريدند. كعب به بصره بازگشت و آنان را از آنچه در مدينه گذشت خبر داد. جدايي طلبان، شبانگاهي بر عثمان حاكم بصره تاختند. او را كوفتند و موي ريشش را كندند. گفته‌اند در كار او از عايشه راي خواستند. نخست گفت: «او را بكشيد».

زني گفت: «تو را به خدا او از صحابه‌ي رسول است».
گفت: «پس او را زنداني كنيد». مجاشع بن مسعود گفت:
- «او را بزنيد و موي ريش و ابروي او را بكنيد». چنين كردند و بيت المال را به تصرف خود درآورد